خرید بک لینک

درباره سایت

سایت جامع پرمطلب

هم اکنون سایت پر مطلب ،با دارا بودن بیشتر از 5000 پست پر مطلب و پر محتوا ترین وبلاگ ایران است،دقت کنید چون بعضی پست ها توسط ربات گذاشته شده اند احتمال ناقص بودن دارند و همچنین اگر عکسی نشان داده نشد حتما روی عکس کلیک راست کرده و گزینه save image as را انتخاب کنید با تشکر

امکانات وب

-->-->-->
سلام بر خوانندگان محترم خوبید؟

امیدوارم خوب خوش سرحال توی کانون گرم خانه اتان خواننده مطالب من باشید

خب چون من حالم جا اومده بهترم بریم که ماجرای مهمونی رو بگیم

من از چند تا چیز بدم میاد و به نظرم این ها اداب مهمونی رفتن هستش و ادم باید رعایت کنه

یکیش که وقتی جایی

دعوت میشم چند ساعت زودتر پتکو پتکو عین اسب نرم خونه صاحب خونه که مثلا چی بشه ؟

برم غافلگیرش

کنم ؟ فکر میکنم خیلی خوشحال میشه ؟ نه جانم قلم پات و بشکون بشین خونه سر ساعت

تشریفت رو ببر مهمونی

مطمئن باش صاحب خونه بیشتر خوشحال میشه

دوما هر جا دعوت شدم یه کره خر یا فامیل خر نندازم دنبالم عین یه طویله خر برم مهمونی نکنه

بازم فکر

کردید صاحب خونه خوشحال میشه ؟

من اونروز کارهام و کرده بودم دسرمم مامانم چون کسی نبود و منم وقت نداشتم با ازانس فرستاد

که من با نگهبانی هماهنگ بودم اوردن بالا برام

داشتم برنجم رو ابکش میکردم که دیدم دارند در میزنند از اونجایی که نگهبانی ما نقش مترسک سر

جالیز رو ایفا میکنه هیچ وقت اطلاع نمیده که مهمون دارید ایا خبر مرگم بذارم بیان بالا یا نه از چشمی

نگاه

کردم دیدم یه گله خانم حالا من تو چه وضعیم یه پیرهن دکلته تو خونه ای با دمپایی لا انگشتی

موهای

الکی جمع شده بالای سر بدون یک ذره ارایش قیافمم خسته بود حالا ساعت چنده 6

بابا اخه الان چه وقته اومدن مهمونی شام خبرتون میتمرکیدین خونتون دیگه

من بدیو بدیو دویدم به سمت اتاق خواب اما این ها همچین مشت به در میزدند انگار که

از اختراع ایفون

اطلاعی ندارند شایدم به کر بودن من شک داشتند خلاصه دیدم نه اگه من بخوام لباس عوض کنم

این ها

در رو از پاشنه در میارن و میفرمایند تو ماشالله هیکل ها هم اه زور داشتند قد خر

دیگه از خیر لباس و رتوش و فتو شاپ گذشتم و اومدم در و باز کردم همه خانم ها و دختر ها

اومده بودند گفتند بیایم یکم حرف بزنیم

گفتم چند لحظه به من اجازه بدید من لباسم رو عوض کنم بیام خدمتتون

رفتم لباسام رو عوض کردم و صندل پوشیدم و ارایش ملایمی کردم و موهام رو درست کردم و اومدم

من برنامه ریزی پذیراییم رو برای شب گذاشته بودم ولی از ساعت 6 مشغول سرویس دهی بودم

هنوز خانمی که باهاش هماهنگ کرده بودم بیاد برای کمک نیومده بود که ساعت 7 هم اومد

و من از خم

راست شدن راحت شدم

مردها هم یکی یکی میومدند ای .........بشه توی این فرهنگ نداشتتون اخه ادم اینجوری میره

مهمونی

خلاصه ساعت 10 شب همشون جمع شدن یه جا اهان این وسط خاله دنی خواهر شوهرش

و شوهر اونو

دختر و پسر اونم اورده بودند میگفت این ها اومدن خونه ما منم گفتم مهمون حبیب خداست بلند شید

همه

باهم بریم خونه شنای جان انقدر حرصم گرفت اخه زنیکه 65 سالته تو این چیزها رو تا الان

نفهمیده باشی

هیچ وقتم نمیفهمی خر میری اون دنیا خلاصه 4 نفر مهمون هم با خودشون اورده بودند

ساعت ده و نیم دیگه من میز شام رو چیدم اومدن خوردن و ساعت 12 تشریفشون رو بردند

ا ه اه انقدر چرت و پرت گفتن که اعصاب برام نموند بعد رفتنشون منو خانمه یه بند کار کردیم

و وقتی تقریبا

همه جا مرتب شد من تقریبا تمام غذاهای مونده رو براش کشیدم شیرینی و میوه و دسرم دادم

برای دخترش یه کوله پشتی خریده بودم که اونم دادم روی پول هم خودم گذاشتم و براش ازانس

خبر

کردم بعد رفتنش منم کله پا شدم و بیهوش شدم

مادر شوهر احساس فرمانروایی میکرد هی دستور میداد

منم ارجاعش میدادم به .............

من بدم میاد ملت خونم رو بگرده دست خودم نیست متنفرم از این کار که چی بشه چون تا حالا

خونه ما نیومده بودند بلند شند تور خونه گردی و همه چی رو انالیز کردند از این اتاق به اون اتاق

از اشپزخونه به سالن فقط حموم موند ندیده

دستشویی هم که فرداش دیدم کمد و باکس زیر روشویی و کمد کناریش لوازم بهداشتی من جا به جا

شده

یعنی تا اون حد انالیز کردن

بگذریم

دیروز شب دانیال اومد رفتیم سفارش پرده دادیم و چون مبل اتاقمون با این پرده جدیده نمیخوره از پارچه پرده

خریدیم یه مبل خیلی خوشگل که به صورت خوابیده است انتخاب کردیم و پارچه رو دادیم روکشش

رو عوض کنند این مبل اتاقمون رو هم میدیم به شایان از اونجا رفتیم فر تو کارمون رو انتخاب کنیم

که چند مدل دیدیم ولی فعلا نپسندیدیم

بعدش من دلم میخواست برای دانیال که کلکسیونر ساعته یه ساعت بخرم که هلاکم کرد انقدر

که مشکل پسنده ولی اخرش یه ساعت خیلی خوشگل خرید که کلی منو پیاده کرد دیگه عیدی براش

نمیخرم همین بشه عیدی و چهارشنبه سوری چه میدونم همه مناسبت ها تا اخر سال 92

دانیال خیلی دست و دلبازه البته فقط برای من وگرنه خیلی سرش تو حساب کتابه برای خودشم

تا یه چیزی رو لازم نداشته باشه خرج نمیکنه کلا برای خودش دلش نمیاد خرید کنه ولی چند تا چیز

هست که برای این ها راحت پول میده و گاهی نجومی

یکیش ساعته .یکیش عینک افتابی .یکیش ادکلن

حالا تقصیر خودم بود که دیشب گفتم بیا بریم ساعت بخر

برای بابام هم یه ژیله سرمه ای خریدم

خب برم به کارهام برسم روزتون بخیر



برچسب: نویسنده: آرمین آرامفر تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1392 ساعت: 0:37

صفحه بندی