امروز از صبح یه هاله غم دور و بر من میچرخید همش
دلیلش رو نمیتونستم بفهمم ظاهرا همه چیز سر جاش بود برای اطمینان با پدرم و مادرم و برادرم
هم تلفنی
صحبت کردم دیدم دلم رضا نمیده به چند تا دوست صمیمیم هم زنگ زدم که اون ها هم روبراه
بودند پس مشکل
کجا بود ؟ چرا دلم غم داشت؟ چرا دلم گریه میخواست ؟ چرا دلتنگ بودم ؟
همش توی ذهنم بالا پایین میکردم
نمیدونم میدونید که بدن ما انقدر اگاهه که برای غم هاش هم سالگرد میگیره ؟ در مورد این اتفاق اطلاعی
دارید ؟
اگه بخوام به طور خلاصه و مفید بگم اینه که ما وقتی از یه موضوعی ناراحتیم و یا یه اتفاقی توی یه روز
برامون می افته خب ما به مرور زمان اون موضوع رو فراموش میکنیم گاهی و خاطره اش گاهی نابود
یا خیلی
کم رنگ میشه اما بدن اگاه ما حواسش جمع سال های بد توی همون تاریخ بدن واکنش نشون
میده مثل
غم ناخوداگاه یا دلتنگی درست مثل حالت های من
و جرقه توی ذهن من زده شد این روزها تاریخ مهاجرت ما بود تاریخ کوچمون به استانبول و بعدش اسپانیا
تاریخ غم غربت دلتنگی گریه افسردگی دوری از بابای عزیزم بلاتکلیفی
وقتی مشکلم رو پیدا کردم انگار قفل یه در و باز کردم ذهنم روشن شد به هر حال دونستن علت
یه مشکل نصف مشکل رو حل میکنه دیگه نه؟
امروز خودم از خودم راضی نبودم من این دختر غمگین عبوس دلگیر رو دوست ندارم بذارید بشم شنای
همیشگی میام مفصل از مهمونی براتون میگم
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:37