امروز همین جوری اماده شدم بدون هیچ بزک دوزکی کیفمم انداختم رو دوشم کاری که خیلی وقت بود
نکرده بودم همش دستم میگیرم بدون ماشین زدم بیرون پیاده روی کردم و ادم ها رو نگاه کردم
بچه ای که اسباب بازی میخواست پیرمردی که موز خریده بود و پلاستیک میوه رو عین جان شیرین
نگه داشته بود دخترهایی که حواسشون اونوره خیابون بود زنی که عین وزنه بردار ها کلی بار این دست
و اون دستش بود کلی حالم عوض شد میدونید یکی از ارزوهای من اینه که من برم بشینم یه گوشه
توی یه خیابون شلوغ هیچکی منو نبینه نامرئی باشم کاری به کارم نداشته باشن من در حالی که
دستم رو زدم زیر چونه ام به ادم ها نگاه کنم به گذر عمر
وقتی دیدم هوا کم کم داره تاریک میشه راهم رو کج کردم و برگشتم که ناگهان دیدم یه نونوایی هستش
که بوی نون بربری هاش ادم رو مدهوش میکنه وای چند سالی میشد که فکر کنم نخوردم رفتم و 3 تا خریدم
همون جوری که قدم میزدم از گوشه نون هم میخوردم گاهی ساده بودن بهترین راهه گاهی ادم نیاز داره که
خودش باشه بدون هیچ رعایتی بدون هیچ قوانین دست و پاگیری رسیدم خونه گوجه و خیار خرد کردم و
با لیموی تازه و نون تازه خوردم اخیش خیلی چسبید الانم یه چایی تازه دم و مشت با رطب دارم میخورم
جاتون خالی
چند روزی بود که به خاطر مریضی چیز درست و حسابی نخورده بودم و شدید لاغر شدم باید خودم رو تقویت
کنم
ظهر دیدم کلی گل کلم مونده هوس کردم ترشی درست کنم سه سوته با هویج و خیار و گل کلم و
سیر و فلفل یه ترشی مشت درست کردم البته نه خیلی زیاد ها 2 تا شیشه کوچولو تقریبا
اهان اینم بگم که چند روز قبل رفتم اسایشگاه بچه های سندروم داون نمیدونستم چی براشون ببرم که
مسئولشون گفت میوه خیلی وقته نخوردن
بگردم الهی
منم رفتم سوپری سر کوچه و از میوه های فصل یه جعبه گرفتم و رفتم وای چی بگم
همشون فرشته بودن انقدر مهربون و بامزه بودند و شدید محتاج محبت نمیدونم چرا خانواده هاشون
فکر میکنند
اینها هیچی نمیفهمند از بچه های معمولی مهربونتر و ارومتر و حرف گوش کن تر بودند
یه پسر بود که 3 سالش بود انقدر بامزه بود من میچلوندمش اونم ریسه میرفت
داشتم با بچه ها حرف میزدم که دیدم یه چیز سنگین وزنش رو انداخت رو من برگشتم دیدم یه دختر بزرگ
و خیلی جاق سندروم بود سفت بغلم کرده بود و ولم نمیکرد من اولش ترسیدم ولی مربیش که اومد
راحت تر شدم خیلی از من خوشش اومده بود الهی انقدر روحیه اشون حساس و لطیف بود که ...
دختره میگفت گوشواره هات رو بده من منم در اوردم بدم بهش مربی گفت طلاست گفتم اره
گفت ندین چون گم میکنه منم قرار شد این دفعه فانتزیش رو براش بگیرم
از اونجا که برگشتم یه دل سیر گریه کردم به خاطر تموم بچه هایی که ناخواسته به خاطر هوس یه زن و مرد
به دنیا میان و ترک میشند این بچه ها از اول محکومند به نابودی به تنهایی به بی مهری
نمیدونم خودمم موندم توی کار این دنیا
این پست و دیشب نوشته بودم الان وقت شد اپلود کنم
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:37