بانوجان بگذار از اولش برایت بگویم . صبح شنبه بود که راهیپادگان شدم . تمام مسیر چشم هایم را بسته بودم و صدای محیط را گوش میدادم . چشمهایم را زمانی باز کردم که مرز بین و دنیای بیرون فقط سر در پادگان بود . دست هایمرا بالا گرفتم و بدنم را گشتن . بانو غم دنیا در دلم بود و تا یک هفته ی دیگر قرارنبود از اینجا رد شوم . برگشتم و شهر را دیدیم ، پشت سرم . برای اولین بار غم شدیدوجودم را گرفت . دوری از تو ، از خانواده ام ، از شهرم و پیاده روهایش . آخ بانونبودی که دست هایت را بگیرم و آرام شوم . دوستانم را پیدا کردم و سمت آسایشگاهرفتیم . بانو پای تلفن گفتمت زمان در بیرون و داخل پادگان مبنایش فرق دارد ، درستعین زندان که هر روزش یک سال میگذرد و تو با تمام وجودت گذرش را حس میکنی ، مخصوصادر روز اول . صدای ثانیه ، سنگینی ثانیه شمار و نمردن دقیقه ها . به گمانم از زنگزدن های پیاپی فهمیده بودی که چقدر دلم برایت تنگ شده بود . تمام روز اول را به توفکر کردم و حتی بار سومی که صدایت را شنیدم درست بعد شام بود ، بغض کرده بودم (نمیدانم فهمیدی یا نه ) اما با هزار بدبختی خوردمَش . گفتی غذایت را با چند دقیقهتلفن عوض نکن و کامل بخور ، اما اما اما نمی دانی گشنگی روح چقدر سخت تر از گشنگیجسم است و هزار بار حاضر نیمی از غذایم را بدهم تا فقط چند دقیقه ای صدایت رابشنوم . باز روزی سه بار حرف زدن با تو مرا آرام میکند . بانو جان شب اول بعد گذشت، نه برای من بلکه برای همگی بد گذشت . اما از یکشنبه داستان متفاوت بود . ارشدگروهان که دکترای روانشناسی بود وسط آسایشگاه آمد و فریاد زد : اگر قرار باشه مثلدیشب باشیم تا آخر این دو ماه اینجا دق می کنیم ، پس سعی کنید خوش بگذرونید ، رایمیگیریم واسه بازی . و بچه ها را تقسیم کرد تا بعدظهر بازی کنیم . وقتی داشتبرایمان حرف میزد ، یاد حرف محمد افتادمکه روز قبل اعزامم بهم گفته بود " سعی کن تو پادگان به چیزی فکر نکنی ". از آن شب همه چیز عوض شد . بازی و خنده بود . فوتبال دستی و مافیا ، والیبال وپانتومیم . اما با تمام وجود دلم برایت تنگ بود . بانو جان تختم پایین است و زیرتخته ی تخت بالای نوشته بود : " شبیبا خیاله تو همخونه شد دل ، نبودی ندیدی چه دیوونه شد دل ، ... " هرشب می خوانمش . شب ها خوش میگذرد ، هرشب بعدخاموشی بچه ها جک تعریف میکنند و می خندیم . راستی بانو جان صبح های پادگان آسمانشبه قدری زیباست که باورت نمیشود ، درست است که به پای شب های کویر نمیرسد امازیباست . بعد از ظهرهای با بچه ها دور هم جمع میشویم و توی آلاچیق می نشینیم ومیوه و تخمه می خوریم و تا دو ، سه ساعت چرت و پرت میگویم و می خندیم . به قول یکیاز هم آسایشگاهی ها ( یا به قول خودمان " هم بندی ها " ) اگر می دانستیمخدمت انقدر خوش می گذرد زودتر می آمدیم . ولی بانو جان با تمام این خوشی ها و هرروز 3 بار حرف زدن هایمان ، باز هم دلم تنگت بود . بگذریم باز هم از شنبه بایدبروم و این هفته نمیدانم قرار است چه اتافقی بیوفتد . راستی دلم میخواست هرشب نامهای کوتاه برایت بنویسم اما نشد . یازده شب که سرم را روی بالشت میگذارم بیهوشمیشوم تا شش صبح فردایش . بانو جای من تهران را قدم بزن و لذتش را ببر .
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:36