الان که دارم این متن را تایپ میکنم ، درست 12 ساعت دیگرشتوی پادگانم و اینکه قرارست چه اتفاقاتی بیوفتد را نمیدانم . همه ی اطرافیانمیکجور محسوس مهربان شده اند و سعی می کنند حواسم را پرت کنند ولی اصلا نمی دانندکه برایم هیچ مهم نیست . تنها چیزی که اذیتم میکند آن دیوار های بلند پادگان استکه رویش سیم خاردار پوشانده است . با اینکه از تهرانم خارج نمیشوم اما باز ایندیوارها بین من و او فاصله انداخته است و تا پنجشنبه نمیتوانم بیرون بیایم . پاییزو سربازی . پاییز و پادگان آموزشی . هر پاییز آرزو میکردم کاش زودتر باران ببارداما امسال نمیدانم چه بخواهم ! بگویم باران بیا و بعدش اگر قرار باشد سینه خیزبروم !!! بگویم باران بیا و بعدش بگویند در اختیار خود و ما بپیچیم . خودم همنمیدانم چه چیز در انتظارم است . فقط می دانم بخشی از کارهای هفتگی ، گشت زدن درکوه و کمر ست که گویا 7-8 کیلومتری پیاده روی کنیم و من از همین الان منتظرش هستم. الان که دارم این متن را تایپ میکنم ، درست 12 ساعت دیگرش توی پادگانم و اینکهقرارست چه اتفاقاتی بیوفتد را نمیدانم . دلم برای او تنگ میشود و می دانم هرروزبیش از 2 دقیقه نمیتوانم با او صحبت کنم و مشکل جایست که باید این وقت را به مادرمهم اختصاص دهم . شاید جالب ترین قسمت سربازی رفتن برای من ، قسمت زدن موهای سرمبود :دی . روی صندلی آریشگاه نشسته ام و آرایشگر همیشگی ام بی خبر از همه جا خیلیخوشحال داشت پیشبند را دور گردنم می بست و من موهایم را نگاه میکردم . کارش کهتمام شد گفت مثل همیشه بزنم ؟ و من گفتن نه با نمره 6 بزن . اول چیزی که گفتم رانشنید یا اگر هم شنید توجه نکرد . بعد چند لحظه گفت : چی ؟ با 6 بزنم !!! حیفه پسر، این همه خوردش کردم ، الان خیلی خوبه ها . وقتی برایش توضیح دادم که باید برمسربازی و حتما باید کوتاهش کنم ، اول خنده اش گرفت و بعد گفت اشکال نداره و زود درمیاد ! توی آینه رفت و آمد ماشین را روی سرم نگاه میکنم و می خندم . می خندم وآرایشگر با تعجب نگاهم میکند و میگوید : تا بحال ندیدم موی کسی رو از ته بزنم وبخنده ! . همین جور که می خندم میگم که آخه قیافه ام کلی خنده دار شده و شدم عینیه کیوی . اونم می خنده و خل بازی ام را تحسین میکند . الان که دارم این متن راتایپ میکنم ، درست 12 ساعت دیگرش توی پادگانم و اینکه قرارست چه اتفاقاتی بیوفتدرا نمیدانم و فقط امیدوارم این دو ماه با تمام خوشی هایش زودتر تمام شود تا بهخانه ام ، شهرم ، اویم ، زندگیم و دوستام برگردم .
پ.ن : کتاب " مارک و پلو " را خواندم . سفرنامه ست . اگر به سفرنامه و سفر علاقه دارید بخوانید . قیمتش هم مناسب است
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:36