پول خرده های باقی کرایه ی تاکسی را نشمرده میریزم داخل کوله ام . عرض خیابان را طی میکنم وکناری منتظرش میمانم . اینکه گمش کنی و چند دقیقه ای دور خودت بچرخی و در آخر درستقرینه ی جایی که هستی بیابیش برای شروع زیاد هم بد نیست . لبخندش اگر روی صورتشنباشد یک جای قضیه میلنگد ولی مثل همیشه خنده ش را همراه خودش آورده . کنارش راهبروی و کنارت قدم بزند . از خیابان ها و قدم زدن خسته بود و شاید تنها دلیلمانبرای پناه بردن به کافه آن دست خیابان همین بود . کافه ای که قرارش را قبلا گذاشتهبودیم . کافه تقریبا شلوغ است و ما در یکی از اتاق ها روبه روی یکدیگر مینشینیم .دلم می خواهد برایش داستانی بنویسم . نوشته ای که حالش را بهتر کند . نگاهم را ازچشم هایش میدزدم .شاید تنها دلیلش ترس باشد . ترس از شنیدن خیلی حرف ها . تمامحواسم را جمع میکنم تا مراقب کلماتم باشم . کلمه ها را یکی یکی میشمرم ، ترجمهمیکنم و میگم . زیاد حرف نمیزند . دوست ندارم به زور سوال به حرف بکشمش . نوشیدنیاش را مینوشد . روبه رویم نشسته و بعضی چیزها را فراموش میکنم . روبه رویم نشسته وبعضی خاطرات را به یاد می آورم . روبرویم نشسته و من تمام ضعفم را در پر حرفی اممخفی مکنم . بعضی حس ها ، بعضی نگاه ها ، ای کاش ، ای کاش و ای کاش قابل ترجمه بود . ای کاش میفهمیدند در نگاهت ونفس هایت چه میگذرد . پول میز را حساب میکند و میرویم . تا انقلاب پیاده میرویم وحرف میزنیم . ای کاش بشود بعضی خیابان ها پایان نیابد . ای کاش این ساعت پنج بعد ازظهر تا فردا کش بیاید . یادم رفت بهش بگویم پاییزش مبارک
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:36