اول صبح روز هفتم سفر، بازم بايد بار و بنديل رو مي بستيم و در مسير جاده هاي نهچندان دلچسب هندوستان راهي مي شديم. عدم دلچسبيش به اين دليل بود كه علي رغم وسعت وكيفيت بخش عمده اي از جاده ها به جهت قوانين محدوديت سرعت تا سقف 60 كيلومتر براي اتوبوسها اين سفرهاي جاده اي يكم فرسايشي هستن.
با وداع از جيپور دوست داشتني ديگه حوالي 9.30 صبح بود كه تو جاده اصلي افتادهبوديم و از قرار مسير جيپور_دهلي يكم طولاني تر از دو مسير قبليمونه و بدتر اونكه بخشهايي از جاده هم هنوز كيفيت مناسبي نداره.
در طول مسير از دل مزارع سرسبز و روستاهاي نه چندان آباد هند گذشتيم. حین گذر ازكنار جاده و دكه هاي محقري كه كنار جاده بودن دیدیم که برخيشون يكم مجهزتر بوده و ماهوارههم داشتن!

دکه های کنار خیابون
اول صبح تو جاده و دهکده های بین راه چیزی که خیلی توجهمون رو جلب کرد ديدن پسرهاو مردهای هندي بود كه هر گوشه و كنار يه چاه یا استخر آب واسه خودشون پيدا كرده بودنو مشغول حموم کردن همون كنار خيابون بودن. جالب بود با اینکه خیلی تو دستشویی رفتنهپلی بودن ولی این تعدد صحنه های حمام گرفتن نشون داد که هندیها اونقدرهام کثیف نیستنو به نظافت اهمیت میدن ولی متاسفانه این روش مبارزه منفی که گاندی بهشون یاد داده بودکه برای بیرون انداختن انگلیسی ها شهر رو کثیف کنن و بوق بزنن یجورایی جزو فرهنگشونشده و هیچجوری جبران پذیر نیست.

حمام کردن کنار خیابون
حدود 7-8 ساعت بعد در حاليكه همهمون يجورايي كلافه بوديم و حتي صحبت هاي گروهيهم رنج سفر رو كم نكرده بود سرانجام به حوالي دهلي رسيديم.
برخلاف انتظار شهر كوچك نزديك دهلي و مسير باقيمونده تا خود شهر نسبتا آباد بودو بيشتر ماهيت صنعتي داشت و كارخونه هاي متعددي بين راه قرار گرفته بودن.
ورودي شهر نيز برخلاف تصوير قبلي كه از دهلي به ياد داشتيم نو نوار تر بود و فروشگاههايبزرگ و خيابون هاي يكم مدرنتر به هيچ وجه سنخيتي با شهري كه چند روز قبل ترك كرده بوديمنداشت. انگار وارد يه شهر ديگه شديم! ظاهراً سمت مدرن و تمیز شهر بود.

اما دقايقي بعد طولي نكشيد كه بازم چهره كثيف شهر خودش رو نشون داد .
حدود ساعت 5 بود كه بازم به هتل "كلاركس اين" پا گذاشتيم و اينجا بودكه احسن رضا پس از تحويل اتاقامون با ما خداحافظي كرد و گفت كه فردا غروب يكي ديگه براي بردن ما به فرودگاه مي ياد .
عصر اونقدر از سفر طولاني خسته شده بوديم كه ديگه جز استراحتي كوتاه گزينه اي نداشتيم.غروب هم يه شام مختصر صرف كرديم و داشتيم فكر مي كرديم اين آخرين شب اقامتمون در هندرو چجوري برنامه ريزي كنيم كه يكدفعه از بالاي بالکن طبقه 5 هتل متوجه نورپردازي محوطهباغ مانند روبروی هتل شديم كه حالا ديگه پر از جمعيت بود. از نگهبان هتل پرسيديم كهجريان چيه و با شنيدن پاسخ چشمامون از خوشحالي برق زد.
آره اشتباه نكرده بوديم بالاخره در آخرين شب اقامتمون در هند دست تقدير يه مراسمعروسي رو سر راهمون گذاشته بود.
بي معطلي لباس قشنگامونو پوشیدیم و پايين رفتيم و جلوي در باغ به نگهبان که کارتهارا می گرفت توضيح داديم كه ما توريستيم و خيلي دوست داريم مراسم سنتي عروسي هندي هارو ببينيم. اما نگهبانه گفت كه او كاره اي نيست و به ما يه مرد ميانسال موقر و باکلاسیتقریباً تو مایه های آمیتا باچان رو که همون موقع هم جلوي در رسيده بود نشون داد وگفت من نمیدونم بهتره با اون آقا صحبت كنيد.
ما هم بي معطلي و خيلي مشتاقانه از علاقمون براي ديدن مراسم واسه اون آقاهه توضيحداديم و اونم خدا خيرش بده گفت كه اونم فقط يكي از مهمون هاست و از قرار دوست پدر عروسهاما گفت بعيد مي دونه مشكلي باشه و ما هم مي تونيم به همراه او وارد باغ بشيم.
واي اما چجوري وصفش كنيم! یه فضای باز چمنکاری شده با نور پردازي و چراغونی عاليبا تركيب رنگهاي مختلف که بیشتر طلایی بود به نحوی که همه چیز خیلی رویایی و سلطنتیبه نظر میومد. تازه فهمیدیم این جایی که همسفرها تا قبل از این فکر می کردن معبد بوداییاسدر واقع محل برگزاری عروسیه!

محل برگزاری عروسی
بعد از چند لحظه ضمن تشكر از اون آقا خواستيم اگه ميشه باباي عروس رو به ما نشونبده تا رسما ازش اجازه حضور در مراسم رو بگيريم اون بنده خدا هم با ما همراه شد و كلباغ رو گشت تا سرانجام آقاي پدر رو جلوي در اصلي و درحاليكه مشغول گرفتن عكس هاي يادگاريبا مهمون ها بود پيدا كرد و بعد هم لطفش رو كامل كرد و خودش جريان ما رو براي پدر عروسشرح داد و اينجا بود كه پدر عروس با خوشحالي از ما استقبال كرد و حتي ما رو جلوي دوربينبرد تا يه عكس يادگاري هم باهامون بگيره!

از اينجا به بعد ما حكم پيشوني سفيد جمع رو پیدا کردیم! اونم ميون اون همه هنديكه با لباس هاي محلي و ساري هاي رنگ و وارنگ احاطمون كرده بودن.

فيلمبردارها هم نامردينمي كردن و هر وقت سوژه كم مياوردن دوربين رو زوم مي كردن روي ما و رو پرده هاي بزرگچهار طرف باغ کلوزآپ ما رو نشون میدادن!
نحوه پذيرايي واقعا اشرافي بود. راه به راه گارسون ها با انواع نوشيدني هاي ميوهاي و سرد و گرم جلوت سبز مي شدن.
و دورتا دور باغ هم 30-40 تا غرفه با 40-50 تا آشپزاز اول مراسم تا آخر مراسم براي مهمون ها انواع غذاهاي مختلف رو جلو روشون آماده وسرو مي كردن.


يعني برخلاف عروسي هاي ايروني كه سر يه تايم خاص شام سرو ميشه تو اينعروسي از همون ابتدا تا انتها خوراكي سرو مي شد.


و جالبتر اونكه حتي نون و شيریني هايمحلي هم به صورت تازه تازه همونجا جلوي مهمون ها میپختن!


خوراكي هاي رنگارنگ هندي آدم وسوسه مي كرد كه به هركدوم يه ناخونك بزنيم اما راستشچون تازه شام خورده بوديم عملا ديگه جايي براي پرخوري نبود. از طرفی نمی خواستیم طرففکر کنه که برای شکم چرونی اومدیم تو عروسی این شد که کلاس گذاشتیم و یه گوشه نشستیمو بقیه رو زیر نظر گرفتیم.



از شیر مرغ تا جون آدمیزاد میشد پیدا کرد. می گید نه اینم بستنی آلاسکا!

تو اين حين چندتاگارسون هي به ما که تنها خارجی های اون جمع بودیم گير داده بودن كه بابا شما چرا چيزينمي خوريد و بعدش يكيشون رفت و برامون يه بشقاب از دو سه مدل حلوای مغزدار رنگارنكآورد و رو ميز گذاشت.

اولش گفتيم بابا يارو چه با معرفته اما بعد از اينكه شربت همآورد حالا هي با لهجه هندي كه اولش متوجه نمي شديم چی میگه دوزاریمون افتاد که انعاممي خواد! ما هم بهش يكم پول داديم كه بره دنبال كارش بعد اون طرف رفته بود برای بقیهدوستاش معرکه گرفته بود و جریان حرف زدنش با ما رو توضیح میداد و همه هم با هیجان بهشگوش میدادن!
اون وسط یه غرفه بود که انواع نوشیدنی گرم مثل شیرچایی، نسکافه، شیرکاکائو و... داشت ما هم که کمی تو اون فضا سردمون شده بود یه شیرچایی خواستیم. منتها به هرزبونی گفتیم پسره بنده خدا نفهمید ما چی میخوایم تا اینکه خسته شدیم و گفتیم بابا چایچای! پسره خوشحال گفت اوه یو مین چای!!! اوکی اوکی! و خوشحال از اینکه زبون ما رو فهمیدهدو تا شیر چایی دبش خوشمزه بهمون داد که تو اون فضا خیلی چسبید!
حدود 10 شب بود كه تازه آقاي داماد که روبند هم داشت با سلام و صلوات و طي مراسميمفصل که شامل رقص و آتیش بازی و ترقه بازی و شاباش دادن و ... بود از در باغ وارد شدو جالب اونكه عروس باهاش نبود. ايشون رو با كلي تشريف و ساز و دهل تا بالاي جايگاهبدرقه كردن.

تو اين حين آتيش بازي و نورپردازي آسمون همه رو به هیجان آورده بود.
نيم ساعت بعد حالا نوبت عروس بود كه بازم با مراسمي مشابه با مراسم داماد تشريفبياره. تو اين حين بطور اتفاقي با يه خانوم جووني كه رنگ زيباي ساريش و کلاسش متمايزبا بقيه بود و از قرار براي دقايقي زيرچشمي مي پايیدمون جلو اومد و يجورايي سر صحبت رو باز كرد و يكم مراسم رو شرحداد.


جلوي جايگاه يه سكوي گرد بزرگ که غرق گل و تزیینات بود، تعبيه كرده بودن كه عروسو داماد با کلی تشریفات از اون بالا رفتن و بعد هم عروس با كلي تلاش و تقلاي سمبوليكحلقه گل که نشان عشق و پیوندشون بود و به گفته اون خانومه "یرملا" نام داشترو به گردن داماد انداخت داماد هم یکم ناز مي كرد و نمي ذاشت تا تاج به گردنش بيفته.

بعد هم داماده تاج گل رو به گردن عروس انداخت و نهايتاً در ميان جشن و شادي حاضرين اينسكوي مدور شروع كرد به چرخيدن و با آتيش بازي و نورپردازي منظره اي زيبا بوجود آورد.


آخر مراسم كه ديگه ساعت از 12.30 گذشته بود دوست جديد هنديمون که خودش معلم و شوهرشتو كار املاك بود با روحيه مختص هندي ها اصرار كرد كه براي شب مهمون اونها در منزلشونباشيم و حتي وقتي گفتيم كه هتلمون همونجاست باز هم براي فردا نهار پيشنهادش رو تكراركرد که البته ما به دلیل برنامه فشرده فردامون تشکر کرده و دعوتش رو رد کردیم. بعددر حاليكه خستگي و خواب آلودگي داشت بر ما غالب مي شد و از طرفي نگران خستگيمون برايگشت شهري فردا بوديم، ديگه جاي موندن نبود و با خداحافظي از اونا به هتلمون كه فقط20 متر با در باغ فاصله داشت برگشتيم و بي معطلي درحالی که لبخند رضایتی بر لب داشتیمبه خواب رفتیم!
ادامه دارد !
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:36