نشستم کنار تخت مادرم..دستاشو تو دستم گرفتم..چقدر بی جونو نحیف شده..صداش میکنم اما تو این دنیا نیست..نمیدونم صدامو میشنوه یا نه؟اشک بی صدا از چشمام سرازیره..نمیتونم بلند گریه کنم میترسم تو عالم بیهوشی هم صدامو بشنوه..اخه مامانم نسبت به من حساسیت خاصی داشت دوست داشتنش انقد خاص بود که گاهی صدای بقیه در میومد که چرا انقد به ساره توجه داری..میترسم ناراحتی منو ببینه و عذاب بکشه..
تو صورتش دقیق میشم هنوز ردی از یه چروک تو صورتش نیست...خدایا چرا؟
نمیدونم متوجه گریه هام شده بود که چشماشو باز کرد سرشو چرخوند و نگاه عمیقی تو صورتم انداخت..اشک از گوشه چشماش سرازیر شد..مونده بودم بعد از گذشت اون همه روز چطور متوجه حضور من شده بود..دستامو گرفت .. طرف دهنش بردو سعی داشت که ببوسهاما توانشو نداشت..اشک امونمو بریده بود چطور تو اون حالت در صورتیکه یه ماه ناتوانو بیچون رو تخت افتاده بوذ اینجور باز نسبت به من ابراز احساسات میکرد..یه ماه بود حتی نتونسته بود غذا بخوره..یه ماه بود که نتونسته بود عضلاتشو تکون بده..چشماشو باز کنه..و یا حتی بتونه حرف بزنه..برام عجیب بود باز تو اون حالت میخواست محبت خودشو به من برسونه..
نمیتونم براتون توصیف کنم که چه حسو حالی دارم..نمیتونم این وضعیت مامانمو تحمل کنم..نمیتونم طاقت بیارم نبودشو..نمیتونم خونشو خالی از اون ببینم...نمیتونم ..
تموم این یه سال مثل کابوس بود..چه سخت گذشت..اشک مجال نوشتن بهم نمیده ..نمیخواستم تو بیخبری بدارمتون ..ممنون از دوستایی که جویا و نگران حال من و مامانم بودن..
مامانم تو همون شرایط و بهبودی حاصل نشده..منم که با این شرایط حس نوشتن نداشتم تا بیام خبری از خودم بهتون بدم..
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:36