سلام عزیزای من. خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟
امروز جمعه است و ساعت هم دقیقا 8 شب. فکر نمیکردم امروز دیگه بتونم براتون چیزی آپ کنم اما خوب همیشه که حدسیات آدم درست در نمیاد! واسه همینم الان در خدمتم!
از ادامه ی حرفهای قبلیم براتون می نویسم. اونشب رفتیم خونه ی مادرشوهرم. همه ی بچه ها بودن. یه چند تایی هم مهمون داشتن. بعد از شام برنامه فرداشون رو هماهنگ کردن. قرار شد 7 صبح همه دم خونه مادرشوهرم جمع بشن و بعد از اونجا برن بهشت زهرا. پارسا که همون اول اعلام کرد که باید بره سر کار و نمیتونه بیاد بهشت زهرا. منم گیر کرده بودم که چی بگم و چه بهانه ای بیارم که یهو مادرشوهرم گفت هر کی نمیتونه بیاد خودش رو اذیت نکنه! جمعه هم باز میریم و میتونید به جای فردا، جمعه بیاید. منم خوش و خرم قبول کردم و الکی گفتم یه جلسه کاری دارم و نمیشه که نرم. اونم هی قربون صدقه ام رفت و گفت اصلا راضی به زحمتم نیست.
همون شب یکی از دوستای دانشگاهم (دوره ی لیسانس) زنگ زد و گفت یه شرکت روبروی شرکتشون هست و چند سالیه که همکار و همسایه هستن. گفت یه مدیر داخلی میخوان. گفت با توجه به خصوصیاتی که میخوان، بهترین گزینه تو بودی! البته این دوستم نمیدونه که من از شرکت دراومدم و سر کار نمیرم. گفت پنجشنبه ها سر کاری؟ گفتم نه تعطیلم. گفت میتونی فردا یه سر بیای و شرکت رو ببینی؟ اولش قبول نکردم اما بعدش وسوسه شدم! جواب قطعی نداده بودم و آخر شب بازم اس داد که نورا یه سر بیا شاید خوشت اومد. منم بعد از کلی فکر کردن و مشورت با آبجی جونم قبول کردم. قرار شد فردا بین ساعت 11 تا 12 یه سر برم.
قبل از خواب زنگ زدم و با بابام هماهنگ کردم که صبح بیاد دنبالم. بعد وسایل طناز رو برداشتم و برای اطمینان چند سری هم بیشتر برداشتم که اگه تا شب خونه نیومدیم به مشکلی برنخوریم. از ساعت 7 صبح بیدار بودم. بابام 9 اومد. اون دو ساعت رو اول آماده شدم و بعد هم سر فرصت مشغول جمع و جور کردن خونه شدم.
ساعت 10 خونه باباینا بودیم. صبحانه خوردیم و کلی با دوقلوها حرف زدیم و خندیدیم. بعد با آژانس رفتم شرکت دوستم. سمت شهرک غرب بود. مسیرش که خیلی عالی بود. برگشتنی هم نیم ساعته و با یه کورس ماشین برگشتم.
اولش یه ده دقیقه ای پیش دوستم بودم و بعدش با هم رفتیم شرکت همکارشون. من با لباس فرم و مقنعه رفته بودم (گرچه دیگه اعتقادی به ایجاد مصونیت این لباس اداری یا حجاب ندارم!). شرکته دو تا منشی سانتی مانتال و اطواری داشت. بعد مدیرشون اومد و با هم تو همون سالن و در حضور دوست من و منشی ها و یه آقای دیگه که نمیدونم کی بود، با من مصاحبه کرد! فرم استخدامیشون هم خیلی ت... بود! فقط در حد اطلاعات اولیه و مشخصات فردی. یارو کلی از کارشون گفت و منم یه مختصری از سوابقم و تجربیاتم گفتم. خلاصه، مطمئنم ازم خوشش اومد. دنبال یه مدیر زبر و زرنگ و کاری هستن و ظاهرا از نوع صحبت کردن و سوابق کاریم به این نتیجه رسیدن که من مناسب کارشون هستم. بهش گفتم حتما باید یه تایم آزمایشی با هم کار کنیم. اونم گفت باشه. بهم گفت از شنبه می تونی بیای؟! منم الکی گفتم نه، به شرکت قبلی تعهد خدمت دارم و حداقل یه هفته زمان لازمه تا کار رو تحویل بدم. قبول کرد. قرار شد شنبه زنگ بزنن و روز شروع کارم رو هماهنگ کنیم. بیشتر به این خاطر این تایم رو خواستم که بتونم یه ذره راجع بهشون تحقیق کنم و مطمئن بشم. بعدشم شنبه قراره برم دانشگاه، دوشنبه هم باید با شرکت قبلی برم بیمه. تازه واسه سند زمین هم گفته این هفته میتونید بیاید که اگه بشه همون دوشنبه میریم. فعلا هیچ تصمیمی نگرفتم. ایشالا که خیره! اگه خوب باشه و قسمت هم بشه میرم اگه نه که فعلا نمیخوام دنبال کار بگردم یا اصلا برم سر کار. تا ببینم خدا چی میخواد.
تا برگردم خونه ساعت نزدیک یک شده بود. دیدم تو کوچه، دم در خونه مامانم اینا یه کامیون پارک شده و کارگرها دارن از توش آجر بلوک خالی میکنن. کامیون کاملا چسبیده بود به در و اصلا نمیشد رد بشم. مهندس ناظرشون هی عذرخواهی کرد و گفت الان کارشون تموم میشه. دقیقا بیست دقیقه تو کوچه معطل شدم. مهندسه هم اومده بود کنارم وایستاده بود و هی حرف میزد. میگفت اینجا مهمون هستید؟ گفتم نه خونه ی بابامه. میگفت تا حالا اینجا ندیده بودمتون. بعد هی سوال میکرد که خونتون کجاست و کجا کار میکنید و .... منم از وسط حرفش موبایلم رو برداشتم و زنگ زدم به نادیا و دیگه بهش امان ندادم وراجی کنه.
کارشون که تموم شد رفتم تو خونه. همین که رسیدم پشت سرم خاله بزرگم و دخترش و نوه اش اومدن اونجا. نوه اش با طناز مشغول بازی شد و من و دخترخاله ام هم رفتیم تو آشپزخونه و من واسه ناهار سبزی پلو با ماهی درست کردم و کنارش هم واسه خودم ماکارونی پختم (من ماهی دوست ندارم). بعدش هم دخترخاله ام فلش آورده بود زد به تلویزیون و عکسهای مهمونی دختر پسرخاله ام رو دیدیم. چه جشنی گرفته بودن واسه دخترشون. جشن تکلیفش بود. یه مهمونی تمام عیار. البته این عروس خالم مذهبیه. سن و سالش هم کمه. ما هم دعوت بودیم اما نرفتیم. فقط مامانم رفته بود. مامانم تعریف کرده بود که جشن خوبی بوده اما عکسها کاملا گویا بود که خیلی مفصل بوده جشنشون.
پارسا که اومد ناهار رو کشیدیم. یعنی یه غذایی پخته بودم که یه سره همه نمکدون دستشون بود! تازگی ها نمیدونم چرا غذاهام اینقدر بی نمک میشه! البته من همیشه نمک کم میزدم تو غذام اما این چند وقته دیگه رسما بی مزه ی بی مزه درست میکنم! عوضش ماکارونیم خیلی خوشمزه و عالی شده بود!
بعد از ناهار و چای، قلیون درست کردیم و با دخترخاله ام رفتیم تو حیاط حسابی صفا کردیم دو تایی. دلش از خانواده ی شوهرش به شدت پر بود و حسابی راجع بهشون بد گفت مخصوصا از خواهرشوهرش.
ساعت 4 رفتن. منم طناز رو خوابوندم و خودم هم یه بالش برداشتم و جلوی تی وی دراز کشیدم و خواستم یه چرت بزنم. پسر نادر هم اونجا بود. یعنی دیوانه کرد من رو. اونقدر که سر و صدا کرد و پرید رو کمرم و قلقلک داد و ... که قید خواب رو زدم.
نادیا زنگ زد و گفت نورا امشب طناز رو بده با خودم بیارم خونمون. گفت دلم واسش خیلی تنگ شده و میخوام امشب پیشم بمونه. به پارسا گفتم که اونم اوکی داد. نادیا تا ساعت 6 تو آرایشگاه بود (واسه ترمیم ناخنش). ما هم اومدیم خونه و لباس عوض کردیم و وسایل طناز رو برداشتیم و رفتیم پیش نادیا. زودتر از ما رسیده بود و اومده بود تو خیابون قائم مقام منتظر وایستاده بود. رسیدیم و جوجه و وسایلش رو تحویلش دادیم و اونا رفتن و ما هم رفتیم سمت خونه ی مادرشوهرم.
خدا میدونه به محض اینکه از جوجه جدا شدم دلم براش تنگ شد. بغض کرده بودم. پارسا هم خیلی ناراحت بود و هی میگفت نورا آخر شب بریم و برگردونیمش! دیگه تا بریم خونه ی مامانش حرفی نزدیم و تو سکوت زمان رو سپری کردیم.
وقتی رسیدیم دیدم همه هستن به غیر از پیام و حسین. دو تا از همسایه های قدیمیشون (که الان با مامان من همسایه هستن) هم اونجان. یکیشون زودتر رفت اما اون یکی که یه پیرزن و دخترش (دخترش سنش زیاده و هنوز ازدواج نکرده) واسه شام موندن. دخترش انگار از من طلب داشت! میگفت چرا مامانت نیومده خبر بده که مراسم پدرشوهرت کی بوده و ما خبر نداشتیم و دیر فهمیدیم! گفتم مامان من از خونه اصلا بیرون نمیاد، با شما هم که ارتباطی نداره و شما هم که دیگه تو اون کوچه نیستید (کوچه ی کناری مامانم اینا زندگی میکنن) تازه خانوم ... (یکی دیگه از همسایه ها) گفته بود به همه خبر میده. بعد احساس کردم بقیه هم زیاد تحویل نمیگیرن این مهمونها رو! مریم جریان رو گفت که چرا بقیه این مدلی هستن! ظاهرا این دختر همسایه تو دوران جوونیش دوست دختر حامد (برادرشوهرم) بوده و خیلی هم خاطرخواه هم بودن! اما قسمت هم نمیشن و حامد میره با یکی دیگه ازدواج میکنه (جاری فعلیم). زن حامد جریان رو میدونست. اونشب واسه همین قیافه میگرفت! و اما خواهرش که زن هادی باشه هم دل خوشی از این خانوم نداشت، چرا؟! این رو دیگه من هم در جریان بودم! چند سال پیش که من تازه عروس این عتیقه ها شده بودم، اوج درگیری و اختلاف زن هادی با هادی و خانواده ی شوهرش بود. مادرشوهرم هم بعد از اینکه از هادی اوکی گرفت، رفت خونه ی همین خانوم همسایه و از دخترش واسه هادی خواستگاری کرد! (واسه هادی که زنش رو طلاق نداده بود و نمیخواست هم طلاق بده و دو تا دختر هم داشت!). تو این امر خطیر بنده هم حضور سبز داشتم! البته خدائیش من جریان خواستگاری رو نمیدونستم وتازه وقتی رسیدیم اونجا فهمیدم. بعدش هم که دختر همسایه قبول نکرد و الکی گفت با کس دیگه ای داره ازدواج میکنه. این جریان به گوش زن هادی هم رسیده بود و خوب طبیعی بود که حس خوبی به این دختره نخواد داشته باشه. مخصوصا که میدونست هادی هم از این دختر خوشش میومده. این دختره الان حدود 45 سالشه. انصافا قیافه و سر و زبون خیلی خوبی هم داره. نمیدونم چرا تا حالا ازدواج نکرده. چند سالی هم هست که پدرش فوت شده و این و مادرش با هم زندگی میکنن.
بگذریم. اونشب واسه خیرات پدرشوهرم میخواستن شام بدن. غذا از بیرون سفارش داده بودن. بعد هستی خانوم تز داده بود! کنار هر غذا یه ماست موسیر و یه نوشابه هم میذاشتن! یعنی ادا دیگه نمونده اینا در بیارن! ساختمون مادرشوهرم بیست واحدیه. به همه ی واحدها دو تا دو تا سرویس دادن. بعد هادی و دخترش بردن و به مغازه های اطراف و مردم تو خیابون هم غذا دادن.
بعد از پخش غذاها شام ما رو هم آوردن. ساعت 8 بود که دیگه سفره جمع شد. پیام وسط شام رسید. رفته بود آرایشگاه و به خواسته ی مادرش ریش و موهاش رو اصلاح کرده بود. به محض اینکه اومد انگار یه ذره تو قیافه بود. نمیدونم چی شده بود یا چرا این مدلی بود اما مطمئن بودم یه چیزی شده که پیام قیافه گرفته.
شامش رو که خورد اومد رو مبل کنار من و پارسا نشست. ما داشتیم با تبلت پسر برادر پارسا بازی میکردیم. بعد پیام یواش به پارسا گفت پاشو خانوم ... (همون همسایه و دخترش) رو ببر برسون دم خونشون. پارسا گفت مگه اوسکولم؟ تو این ترافیک و اوج بیرون اومدن هیئت ها اگه الان برم تا یازده شب هم نمیتونم برگردم. پیام هی اصرار کرد. پارسا هم گفت اگه راست میگی خودت ببرشون. گفت من پام درد میکنه. پارسا گفت منم پام درد میکنه! خیلی هم خسته هستم. بعد گفت خودشون برن، به ما چه که ببریم برسونیمشون؟ پیام گفت معرفت داشته باش! پارسا گفت معرفت دارم اما حمال مردم نیستم! من رفتم دستشویی و وقتی برگشتم دیدم پارسا به شدت عصبانیه و قشنگ از قیافه اش معلومه. حرفی به من نزد. من از کنار پیام رد شدم و یه شوخی هم با همدیگه کردیم. یهو پارسا پرید به من که با پیام شوخی نکن! گفتم چرا؟ گفت محلش نده بچه پررو رو! هی اصرار کردم تا فهمیدم سر همون جریان بردن زن همسایه اینا لفظی به هم پریدن. پیام هم شدت قیافه گرفتنش بیشتر شده بود!
خلاصه آخر سر هادی پا شد اونارو برد رسوند. دیگه نگم که قیافه ی زن هادی و خواهرش چه شکلی شده بود! مخصوصا که بعدش هم بقیه هی شوخی میکردن و حرفهایی میزدن که خوشایند اونها نبود. مهدی و آقا صادق (شوهر هستی) هی میگفتن هادی الان مادره رو میرسونه و بعد دخترش رو میبره که دسته نشونش بده! (یعنی هیئت) بعد هی میگفتن اگه دسته تو خیابون نبود دسته ی خودش رو نشونش میده!!! (گفتم که کلا خانواده ی پارسا خیلی شوخی های بی ادبانه میکنن).
ما تا ساعت 10 اونجا بودیم. دختر هادی و حامد اومده بودن کنار ما نشسته بودن و داشتیم حرف میزدیم. مریم هم خزید و خودش رو رسوند کنار ما. دختر هادی از دست هستی به شدت ناراحت بود و میگفت نمیدونم چرا عمه هی سعی میکنه بابام رو بر علیه من بکنه؟ میگفت چند بار گفته چرا بابام به آرایش و لباس پوشیدن من گیر نمیده! قبل از فوت پدرشوهرم هم ظاهرا الکی به هادی گفته این چه عکسیه دخترت تو فیس.بو.ک گذاشته؟ بی حجاب و لختی! (الکی گفته). عاطفه شاکی بود که چرا این حرفهای الکی رو زده؟ چرا با من دشمنی میکنه؟ این دفعه جوابش رو میدم و حالش رو میگیرم و ....
بعد حرف رسید به دوست پسر و عشق و عاشقی. از دوستی من و پارسا پرسیدن. از دوست پسرهاشون گفتن. بعد پارسا جو زده شد و هی میگفت زود ازدواج نکنید و بچسبید به درستون و ... اونا هم هی میگفتن عمو تو خودت تو سن کم دوست شدی و ازدواج کردی حالا به ما میگی اینجوری نباشیم؟ پارسا هم هی توجیه میکردشون. راستش من خیلی بهم برخورد. تو راه خیلی با پارسا بحث کردم. گفتم وقتی تو اینجوری میگی یعنی از ازدواجت یا زود زن گرفتنت ناراضی هستی. اما زیر بار نمیرفت و میگفت من و تو یه مورد خاص و استثنایی بودیم و اونا نمیتونن خودشون رو با ما مقایسه کنن. اما من همچنان معتقدم این حرفهای پارسا فقط بوی پشیمونی میداد! یا حداقل این حس رو به شنونده میده که پارسا از این کارش راضی نیست!
از طرفی مریم بدجنس موقع شام برگشت به من گفت نورا شکم مهدیه (دختر حامد) رو نگاه کن! چقدر ضایست! بعد کثافت موقعی که دور هم نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم برگشته به مهدیه میگه اونقدر شکمت ناجوره که نورا هم امروز داشت میگفت! نامرد حرف خودش رو از دهن من میگفت.
پارسا و امید قرار بود شب برن فوتبال. زمین گرفته بودن. ساعت 11 تا 12:30. من خیلی شاکی بودم. هی غر میزدم که من تنها میمونم. هستی هم به امید غر میزد که پات درد میکنه و میری بدتر میشه. زمین نزدیک خونه مادرشوهرم بود. پارسا میگفت همین جا بمون تا بعد از بازی بیام دنبالت. منم قبول نکردم و گفتم سختمه بدون تو پیش اینا باشم. مریم هم میگفت بیا بریم خونه ی ما قلیون بکشیم که اونم قبول نکردم. بعد دیگه همش جو مسخره بازی بود. هادی و مهدی هی به شوخی به پارسا میگفتن شب جمعه میری فوتبال و خسته و کوفته برمیگردی دیگه به درد زنت نمیخوری! یه شوخی خیلی بی ادبانه هم کردن که من اصلا خوشم نیومد و به قدری زشت بود که صدای مادرشون هم دراومد و دعواشون کرد.
دیگه برگشتیم خونه و پارسا وسایلش رو برداشت و رفت. روز قبلش رفت و کتونی ای که سفارش داده بود رو خرید. به خدا همه ی کتونی های باشگاهش خیلی گرونن. هیچ کدوم رو کمتر از 300هزار تومن نخریده. بعد دیشب برداشته یکی از همون کتونی هارو هدیه داده به امید. خیلی حرص خوردم. گفتم بابا امید اینا از پول بالا میرن! خوب میره میخره. چرا ین کتونی به این گرونی رو می بخشی؟ پولت زیادی کرده؟! میگم اگه کتونی داشتی و خوب بود چرا دوباره رفتی خریدی و اگر خوب نیست چرا هدیه اش میدی؟! بازم توجیهات مسخره اش رو داشت و از من ایراد میگرفت که چقدر دلت کوچیکه! واقعا متأسفم واسه این طرز تفکرش!
شب که پارسا رفت منم نشستم به تی وی دیدن. بعد خسته شدم و خواستم برم نت که دیدم بازی در میاره و هی هنگ میکنه. بی خیال شدم و رفتم خوابیدم. چقدر جای بچم خالی بود! دلم براش یه ذره شده بود. تختش رو که دیدم دیگه رسما گریه ام دراومد! کلی خودم رو فحش دادم که فرستادمش خونه ی نادیا. یه عروسک داره طناز که شبیه دلقکه. خیلی بامزه است. دوستم ناهید براش آورده. از بس جوجه عاشق این عروسکشه همش میکشونه این ور و اون ور و حسابی سیاهش کرده. چند باری هم شستمش اما رنگش عوض شده. شبها میگیره بغلش و میخوابه. اون شب من به جای طناز عروسکش رو بغل کردم و خوابیدم. تا صبح هم خواب بچم رو میدیدم.
پارسا که اومد هنوز بیدار بودم اما خودم رو زدم به خواب. بدجنس اومد و همه ی چراغها رو روشن کرد و به زور بیدارم کرد. رفته بود برام معجون انار خریده بود. نشستیم خوردیم. تنم درد میکرد و حالت تهوع داشتم. میدونستم سرماخوردگی تو راهه! اما بازم معجونم رو خوردم. بعدش هم کلی حرف زدیم و عشقولانه بودیم. پارسا هم بی تاب طناز بود. میگفت جاش چقدر خالیه!
قرار بود جمعه صبح ساعت 10 دم خونه ی مامان پارسا باشیم و از اونجا بریم بهشت زهرا (دهن خودشون رو سرویس کردن با این سر خاک رفتنشون!). من موقع خواب به پارسا گفتم که من نمیام. اونم گفت بخواب شاید صبح نظرت عوض شد!
صبح ساعت 9 بیدارشدم. پارسا رفته بود دوش بگیره. منم بساط چای رو راه انداختم و منتظر شدم تا بیاد صبحانه بخورم. نادیا زنگ زد و گوشی رو داد با طناز حرف زدم. برده بودش پارک و داشتن تفریح میکردن. بچم خیلی شاد و سرحال بود.
بعد پارسا اومد و گیر داد که بریم بهشت زهرا. گفتم خودت تنها برو. حالم خیلی بد بود. حالت تهوع خیلی شدیدی داشتم و سر درد. صدام به شدت گرفته بود. درد تنم هم بیشتر شده بود. خودش دید که حالم چقدر بده. خودش تنهایی هم نرفت. گفت خیلی بدم میاد بدون تو برم توی جمع خانواده ام.
ساعت 10:30 سعید (پسر دومی برادرشوهرم) زنگ زد و گفت نمیاید؟ (هنوز راه نیفتاده بودن) گفتم شما برید ما خودمون میایم. بعد رفتم کم کم آماده شدم. ساعت 11 حاضر بودم. به پارسا میگم پاشو بریم. میگه کجا؟ گفتم شنیدی که با سعید حرف زدم و گفتم خودمون میایم. گفت نه نشنیدم! بعدشم حوصله ندارم تا بهشت زهرا بیام. هر چی گفتم قبول نکرد. منم حرصم دراومد و دیگه اصرار نکردم. اومدم نشستم پای تلویزیون. قبلش بهم قرص سرماخوردگی داد و یه لیوان ویتامین سی. موقع دیدن تلویزیون خوابم برد. با صدای پارسا بیدار شدم. گفت نورا ساعت از 2 هم گذشته! پاشو بریم.
منم پالتوم رو پوشیدم و کیفم رو برداشتم و سریع رفتیم. دیدم داره میره سمت خونه ی مامان من. بهش گفتم کجا میری؟ گفت مثل همه ی جمعه ها! میریم خونه ی مامانت. منم دیگه حرفی نزدم. وقتی رسیدیم همه اونجا بودن. نادیا هم تازه رسیده بود. یعنی اونقدر جوجم رو چلوندم که جیغش دراومد! بدجنس با دیدن باباش خیلی بیشتر از دیدن من ذوق کرد! :(
ناهار خوردیم و تا ساعت 6 اونجا بودیم. هی به پارسا ناله میکردم که بریم یه ذره راه بریم و بگردیم اما تنبل نیومد. وقتی رسیدیم خونه گفت نورا نریم خونه ی مامانم، حوصله شون رو ندارم! گفتم باشه اگه نمیخوای من اصراری ندارم فقط زنگ بزن و بگو نمیایم چون امید و سعید و مریم چند بار به من زنگ زدن و من گفتم که میایم.
دیگه خونه بودیم تا همین الان که من دارم براتون تایپ میکنم! شام هم نخوردیم چون هر سه تاییمون سیر بودیم. من هم بخاطر حالت تهوعی که داشتم یه سره فقط چای خوردم. بعد اونقدر پارسا پالس منفی فرستاد که مجبور شدم برم یه بیبی چک بردارم و یه حال اساسی از خودم و خودش بگیرم! فعلا که خدا رو شکر به خیر گذشته! اما خیلی هم نمیشه مطمئن بود. اونقدر این پارسا میگه و انرژی میفرسته که ته دل من هم خالی میشه و نگران میشم!
فردا صبح طناز رو میذارم مهد و خودم میرم دانشگاه. تا حالا تنهایی نرفتم. با ماشین خودم میخوام برم. شاید محمد هم با خودم ببرم. امیدوارم گیج نزنیم و راحت پیدا کنیم.
فردا شب هم به مراسم عزاداری دعوتم. همکارم دعوت کرده. تو زعفرانیه است. یه ذره دوره اما گفت خودم میام دنبالت و شب هم برمیگردونمت. احتمال زیاد برم. امروز هم بعد از سالها با روضه ای که واسه حضرت علی اصغر میخوندن حسابی گریه کردم. میخوام از این لائیک بودنم یه ذره در بیام!
نادر دیروز از ترکیه برگشت و امروز یه عالمه لباس زمستونی خوشگل واسه جوجه آورده بود. البته بازم طبق معمول دو سه سایز بزرگه لباسها اما یه ژاکت بافت سرخابی اندازشه که خیلی خوشگل و خوش رنگه. یه محافظ گوش هم آورده که خرگوشه و جوجه خوردنی میشه باهاش! واسه مامان جوجه هم یه عالمه شکلات و پاستیل! دستش درد نکنه دادش گلم.
یه چیزی بگم و برم. دو سه روز پیش مامان پارسا صدام کرد و کلی حرف زد. گفت میخوام برم شمال زندگی کنم. میگفت هستی نمیذاره وکلی گریه زاری کرده و گفته نمیذارم بری. گفته این خونه رو پس میدیم و میای نزدیک من یه آپارتمان 70-60 متری برات اجاره میکنیم. حالا این اجاره میکنیم معنیش این نیست که بخواد هزینه ای بکنه ها! یعنی بقیه پولش رو بدن و فقط این خانوم ارد بده! بهش گفتم اجاره ی سنگینی میدی و واقعا خونه به این بزرگی به دردت نمیخوره. منم موافقم که بری شمال. اونجا خونه مال خودته و دیگه لازم نیست اینهمه اجاره بدی. تازه میتونی بیای تهران و هر هفته خونه ی یکی از بچه هات بمونی و هر وقت خسته شدی و دلت خواست بری شمال و یه چند روزی هم تو خونه ی خودت بمونی. از یه چیز دیگه هم ناراحت بود. میگفت مهدی و زن و بچه هاش تقریبا دو هفته است اینجان و نمیرن خونشون. تازه مهدی بهش گفته واسه اینکه تنها نمونی سعید و حسین رو میفرستم با تو زندگی کنن! این یعنی چتر بازی! این مهدی شون خیلی زرنگ و چتربازه! مامانش هم میگفت من واسم سخته یه سره پای گاز وایستم و واسه اینا آشپزی کنم. تازه باباشون هم حتی یه قرون کمک مالی به مادرش که نمیکنه هیچ، تازه آویزون هم هست! خلاصه با توجه به این حرفها و اگه هستی بازی در نیاره احتمال خیلی زیاد تا عید مادرشوهرم اینجا میمونه و بعد میره شمال واسه زندگی. خدائیش من بخاطر خودش اونجوری گفتم. مطمئنم اینطوری خیلی به نفعشه و لازم نیست هر ماه اینهمه اجاره بده. دیشب هم وصیت کرد که اگه فوت کرد بچه هاش مدیونش میشن اگه تهران دفنش کنن. گفت میخوام تو شهر خودم و کنار قبر مادرم دفن بشم.
تصمیم دارم تو یه پست فقط تیکه ها و اداهای قوم مغول شوهرم رو براتون بنویسم! اگه فرصت بشه و یادم بمونه. راستی به زودی با یه خبر خاص میام! البته امیدوارم بتونم از پسش بربیام و بتونم یه استارت خوب براش بزنم.
مثل همیشه محتاج دعای خیرتون هستم. عزاداری این روزهاتون هم قبول درگاه حق. التماس دعا.
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:33