سلام دوستای گلم
بالاخره بعد از چند روز وقفه تونستم امروز وقت بذارم و بیام براتون بنویسم. خیلی دلم براتون تنگ شده بود اما واقعا فرصت نمیشد بیام.
اونشب من تا ساعت 3 بیدار بودم. چند باری هم با پارسا تلفنی حرف زدم اما بعدش خوابم برد و متوجه اومدنش نشدم. قبلش تو صحبتهای تلفنی فهمیدم که فرداش باباش رو دفن نمیکنن و میخوان منتظر برگشتن هستی بشن اما دیگه از بقیه مراسم و تصمیماشون خبر نداشتم.
صبح که بیدار شدم دیدم پارسا نیست. فکر کردم رفته خونه مامانش اینا. همونجور که تو جا بودم بهش زنگ زدم که دیدم هی ریجکت میکنه. بعدش اس داد که سلام عزیزم، صبحت بخیر. من سر کلاسم! ساعت 10 بهت زنگ میزنم. شوکه شدم. میدونستم که اون روز از طرف کارش باید بره سر کلاس اما بخاطر فوت باباش فکر میکردم نره.
طناز هم بیدار شد. صبحانه خوردیم و داشتم خونه رو جمع و جور میکردم که دیدم مریم زنگ زد. پرسید کجایی؟ نمیاید اینجا؟ (خونه مادرشوهرم بود). گفتم چرا میام.
بلاتکلیف بودم. نمیدونستم برنامه ی پارسا چیه؟ نمیدونستم طناز رو چیکار کنم؟ ببرم یا نه؟ خلاصه پارسا زنگ زد و گفت نورا من تا ساعت 4 سر کلاسم، بعدش میام ناهار میخورم و سریع میرم تمرین! یعنی جیغایی زدم سرش بیا وببین! گفتم باباجان تو الان پدرت فوت شده! فوتبال رفتنت چیه؟! خجالت نمیکشی؟ گفت الان که اونجا خبری نیست، باید بیام بشینم ور دل بقیه و مراسمی نیست یا کاری ندارن. پس منم به برنامه ی خودم میرسم. هر چی اصرار کردم قبول نکرد. گفتم که پارسا هیچ وقت تو هیچ مراسم ختمی شرکت نکرده، احساس کردم واسش خیلی سخته و یه جورایی میخواد از موقعیت فرار کنه. به نادیا که گفتم، گفت زیاد تحت فشار نذارش و بذار خودش با شرایط کنار بیاد.
بعد آماده شدم و طناز رو هم حاضر کردم. پیدا کردن لباس مشکی مناسب خیلی کار سختی بود! من لباس مشکی زیاد دارم اما همش مجلسیه و به درد ختم و این داستانها نمیخورد. کلی گشتم و یه تاپ مشکی پیدا کردم. روش هم یه کت کوتاه ذغالی پوشیدم. شلوارم هم مشکی بود. یه آرایش ملایم هم داشتم. بازم طبق معمول شازده ریموت در رو برده بود و نشد ماشین رو از پارکینگ در بیارم. زنگ زدم به آژانس.
وقتی رسیدم از همون دم در فهمیدم همه اونجان. یه عالمه کفش دم در آپارتمان بود. تا زنگ زدم و در باز شد دیدم همه در حال گریه و زاری هستن اونم خیلی شدید! اصلا توقع همچین صحنه ای رو نداشتم. گفته بودم که هیچ کس بابای پارسا رو دوست نداشت و همه یه جورایی منتظر مردنش بودن! دو تا جاری هام (زن هادی و حامد) که با هم خواهر هم هستن، با دختراشون نشسته بودن کنار مادرشوهرم و زار زار گریه میکردن. مادرشوهرم هم آروم و بی صدا گریه میکرد. مریم هم گریه کرده بود و چشماش قرمز و متورم بود. بعد از سلام و علیک، یه دور تو خونه گشتم و به همه تسلیت گفتم. مادرشوهرم بغلم کرد و کلی گریه کرد. هی میگفت نورا دیدی چقدر خوب شد که اون روز اومدی! شما رو دید و با خیال راحت رفت! همیشه سراغ تو و طنازو ازم میگرفت و میگفت دلش واسه طناز تنگ میشه. از گریه ی مادرشوهرم منم گریه ام گرفته بود. به زور جلوی خودم رو گرفتم. دلم نمیخواست گریه کنم. بهش گفتم مامان دیشب پارسا میگفت چقدر خوبه که مامان کنارمونه. تا این رو گفتم یهو همشون زدن زیر گریه و با شیون اومدن مادرشوهرم رو بغل کردن! اونم میگفت چقدر خوبه که شماها رو دارم وگرنه منم همین امروز دق میکردم و میرفتم پیش بابا.
بعد رفتم وسایلم رو گذاشتم تو اتاق و برگشتم تو سالن. یه خانومی رو دیدم که داشت تو آشپزخونه حلوا درست میکرد. از دور یه سلام نصفه و نیمه به من کرد با سر. منم جوابش رو دادم. فکر کردم اون زنه جاری بزرگمه! آخه من تا اون روز ندیده بودمش و نمیشناختمش. به حسین (پسر بزرگ برادرشوهرم مهدی) گفتم اون خانومه مامانته؟ یهو زد زیر خنده و گفت نه! اون خانومه خدماتیه و آوردن واسه پذیرایی و نظافت. معذرت خواهی کردم. داشتیم حرف میزدیم که یه نفر از پشت سرم زد روی شونه ام و گفت ببینم تو رو! یعنی واقعا تو نورایی!؟ آخی! یه ذره بچه بودی من دیدمت! برگشتم دیدم یه خانومیه. حسین گفت این مامانمه! سلام و علیک کردیم و روبوسی. بهم گفت وقتی مامان اینا با شما همسایه بودن، دیده بودمت. اون موقع ها ده دوازده سالت بیشتر نبود. من اما اصلا چیزی ازش یادم نمیومد. خیلی خوش برخورد و مهربون بود. از این زنهای سر و زبون دار. فکر کنم 15 سالی از من بزرگتر باشه. خیلی سرحال و سرزنده است. تیپش خیلی ساده بود و هیچ آرایشی هم نداشت. هستی و مادرشوهرم همیشه از خونسردی زیادش و البته شلخته بودنش زیاد گفته بودن. خونسردیش که قشنگ معلوم بود! از اون آدمها که آب تو دلشون تکون نمیخوره.
مونده بودم اون خانوم خدماتیه رو واسه چی آوردن! خوبه که فقط خودشون بودن و مهمونی نداشتن اون روز. طفلک زنه چقدر هم کار کرد. یه عالمه حلوا درست کرد. بعد هم کل زندگی مادرشوهرم رو برق انداخت.
همه اونجا بودن به غیر از پیام و حامد که رفته بودن بیمارستان (پدرشوهرم تو سردخونه بیمارستان بود). وقتی اومدن یهو حامد عین دیونه ها خودش رو انداخت تو بغل مادرش و گریه و گریه و گریه! هی هم خودش رو میزد. یعنی یه عزاداری ای میکرد که فکر میکردی این جونش به باباش بند بوده! یاد روزهای آخر عمر پدرشوهرم افتادم که مادرشوهرم به پسرهاش گفته بود هر شب یکیشون بیاد و پیش باباشون بمونه چون واسه مادرشوهرم سخت بود نگهداریش (طفلک عمرش به نوبت پارسا قد نداد!). بعد اون آقا حامد زنگ زد و کلی بهانه آورد و بعدش هم موبایلش رو خاموش کرد که یه وقت مجبور نشه بره پیش باباش! یا خیلی چیزهای مشابه دیگه. حالا که باباهه مرده یهو عزیز شد واسش!
پیام زانو درد بدی داشت. از درد به خودش می پیچید. طفلک دیگه داشت میلنگید. یکساعتی که گذشت اون جو گریه و زاری تموم شد! همه چی مثل جمعه شبها که جمع میشدیم خونه مادرشوهرم شده بود! هر کی یه گوشه نشسته بود به حرف و گاهی خنده و بازی با موبایل و ... طناز هم اون وسط دلبری میکرد و هی دست به دست می چلوندنش.
ساعت 2 شد و از غذا خبری نبود. طناز هم گشنه اش بود و طفلکم یه سره داشت نون میخورد! قبلش زنگ زده بودم به محمد و گفته بودم ظهر بیاد و طناز رو ببره خونشون. چون اونجا خسته میشد و خواب و خوراکش بهم میریخت. اما نکته جالب این قضیه چی بود؟ اون روز دختر هادی (متولد 72) و دختر حامد (متولد 76) هر دوشون خیلی علنی بهم گفتن که دلشون میخواد با محمد دوست بشن و بعد هم عروس ما!!!!!!!!!! خدائیش اولش باورم نمیشد و به حساب شوخی گذاشتم اما بعد دیدم نخیر! خیلی هم جدیه. هر دوشون مانتوهاشون رو آورده بودن گذاشته بودن کنارشون و منتظر بودن تا محمد بیاد دنبال طناز و بعد اونا طناز رو ببرن پائین و تحویل محمد بدن تا محمد هم اونا رو ببینه و شاید خوشش بیاد! یعنی وقتی به محمد گفتم سرش رو میکوبید تو در و دیوار! گفت آبجی شوخی شوخی یه وقت جدیش نکنی! بدبخت میشما! گفتم محمد مگه اینکه از روی جنازه ی من رد بشی بری اینا رو بگیری! البته خدائیش قیافه هاشون بد نیست. مخصوصا دختر هادی که خوشگل هم هست. اما دختر حامد قدش خیلی کوتاهه عین مادرش! اما در مجموع از نظر اخلاق و فرهنگ و خانواده و هزار تا چیز دیگه از زمین تا آسمون با ما فرق میکنن و در حد و اندازه ی دوقلوها نیستن.
ساعت 2:30 بابا و اون یکی قل محمد اومدن دنبال طناز (از شانس دخترهای برادرشوهرهام محمد کاری واسش پیش اومد و اون یکی به جاش اومد!). ساعت 3 بالاخره ناهار آوردن. از بیرون غذا گرفته بودن. سر ناهار خونه به همه چی شباهت داشت جز جایی که عزادار هستن! خنده و شوخی و مسخره بازی.
بعد از ناهار عاطفه (دختر هادی) شروع کرد به جارو برقی زدن. مریم و پیام هم رفته بودن بیرون و تازه رسیده بودن و مشغول ناهار بودن. سر راه گل گلایول و روبان مشکی و شمع و ... خریده بودن. دختر حامد و زن مهدی نشستن به درست کردن اونا. منم تمام وقت رو صندلی کنار پنجره سالن نشستم و چای خوردم وبا گوشیم بازی کردم! تحمل اونا بدون حضور پارسا خیلی واسم سخته. هی همه میومدن و گیر میدادن که چرا پارسا نیومده بعد مادرشوهرم جلوی همه شون در میومد که اون بچه گرفتار بوده و مثل شما بیکار نیست که! آی حالی میکردم. نذاشت هیچکدوم حرف اضافه بزنن. یه سره هم میومد سر من رو ماچ میکرد و تشکر میکرد که با اونهمه مشغله! وقت گذاشته بودم و رفته بودم اونجا.
با هر صدای زنگ تلفنی مادرشوهرم دو متر می پرید هوا! هی میگفت اگه هستی بود نگید چی شده ها! اون بچه پس میفته! منم تو دلم میگفتم آره جون عمه اش! اون پس میفته؟! خوبه دکترها گفته بودن که بیشتر از یه هفته باباش دوام نمیاره و خانوم گذاشت رفت سفر دو هفته ای! راستی بالاخره معلوم شد تشریف برده بودن چین.
ساعت 6 مریم گیر داد که پاشو بریم خرید. میگفت لباس مشکی ندارم. گفتم منم یه بلوز مشکی میخوام. تازه پارسا هم پیراهن مشکی نداره. یهو یه گردان آدم بلند شدن که بریم خرید. من نرفتم وگفتم منتظر پارسا میشم. پسر وسطی مهدی که سربازه هم موند که با ما بیاد. بقیه هر کدوم رفتن یه سمتی خرید. یعنی تا ساعت 8 که پارسا بیاد رسما کف کرده بودم. خوابم گرفته بود. یه سی دی قرآن اونم ترتیل! گذاشته بودن. بعد حامد پا شد و یه سی دی نوحه گذاشت. سر درد بدی گرفته بودم. مادرشوهرم اومد رو کاناپه و سرش رو گذاشت رو پای من و خوابید. یعنی بعد از نیم ساعت داشتم قطع نخاع میشدم! همه جام خواب رفته بود. روم همه نمیشد که بلند بشم و زیر سرش به جای رون گرم و نرمم یه بالش بذارم!
ساعت 8 پارسا خان تشریف فرما شدن. با دیدن مامانش یهو اشک تو چشماش جمع شد. اونم مثل من خیلی مقاومت کرد تا گریه نکنه. یه ذره کنار مادرش نشست و حرف زدن. بعد پا شدیم بریم خرید. پارسا خیلی خسته و بی حوصله بود. رفتیم همون نزدیکی تو ستارخان توی یه پاساژ. همون دم در پاساژ گفت که لباس مشکی نمیخواد و یه پلوور و یه بلوز مشکی داره. بعد واسه پسر مهدی رفتیم خرید. گفت که یه تیشرت مشکی میخواد. یه جا میرفتم نداشتن. یه جا میرفتیم یقه گرد داشتن و میگفت من یقه هفت میخوام! یه جا یقه هفت داشتن و میگفت یقه گرد میخوام! یه جا ساده بود میگفت نوشته دار میخوام! یه جا نوشته دار بود میگفت ساده میخوام! یعنی کلافه کرده بود ما رو. پارسا هم هی به جون من غر میزد که چرا این رو انداختی دنبالمون؟! میذاشتی با مریم اینا بره. هر چی هم قسم و آیه میخوردم که به خدا خودش اومد و من اصلا حرفی نزدم، قبول نمیکرد.
هیچی نخریدن اون دو تا. منم فقط یه ژاکت مشکی ساده که بالاش گیپور کار شده بود خریدم بعلاوه ی سی دی عبدالباسط! تا از اون سی دی های بیخود خونه راحت بشیم.
برگشتیم نزدیک شام بود. بازم از بیرون شام گرفتن. من و پارسا که لب نزدیم چون اصلا گشنمون نبود. تا ساعت 11 موندیم. بعدش اومدیم پائین که بریم دنبال طناز. دم در شوهر دوستم ناهید بهم زنگ زد و آدرس خونه مادرشوهرم رو خواست. بعد گفت وایستید یه امانتی میفرستم براتون. تا 12 معطل شدیم. 4 تا پلاکارد تسلیت فرستاده بود. یکی از طرف شرکتش، یکی از طرف خودش و ناهید، یکی از طرف اکیپ دوستامون و یکی هم از طرف خانواده ی ناهید. سه تا هم از کارگرهای کارخونه اش رو فرستاده بود تا وصلشون کنن. دم در چه اوضاعی بود! اونقدر از این پلاکاردها زده بودن که جا نبود. سه چهار تا واسه حامد، واسه پیام، واسه مامانشون، واسه هادی. یعنی دیوارهای ساختمون به اون بزرگی پر شده بود. چه کیفی هم میکردن! مثلا میخواستن بگن ما خیلی محبوبیم!
دم در حسین گیر داد که نورا بیا یه سر بریم قلیون بکشیم! گفتم باشه. اما بحث پارسا و برادرهاش خیلی بالا گرفته بود و مجبور بودم وایستم تا حرفشون تموم بشه. آخرش هم به قلیونمون نرسیدیم. ساعت 1 بود که رفتم طناز رو از خونه مامانم اینا برداشتم و برگشتیم خونه.
تو راه به پارسا گفتم حواست باشه فردا یه لیست سیاهه ی تخیلی ندن دستت و بگن سهمت از خرج مراسم بابا شده 6-5 میلیون ها! گفت چه خبره مگه؟ گفتم ادا بازی اینها رو نمی بینی مگه؟! فقط همون شب مریم خانوم بابت خرید گل وشمع و روبان 300 هزار تومن خرج کرد. کارگر واسه چی گرفتن که یه صبح تا عصر آقا پیام مرام کشش کنه و 150 هزار تومن به زنه بده؟! یا دو وعده دو وعده غذا از بیرون بگیرن؟ لیست خریدهای فردا و پس فردا و مراسم مسجد رو که مریم داشت می نوشت خنده ام گرفته بود! انگار خانواده ی سلطنتی هستن با اونهمه ادا! پنج جور میوه و خرما و حلوای آماده و ... (رفتن از قنادی یه جور خرما خریدن که وسطش گردو بود و دورش حلوا. هر سینی کوچیک رو 50 هزار تومن خریدن. جالبه که فقط روز پنجشنبه 4 تا از این سینی ها رو خودشون خوردن و به مراسم نرسید و مجبور شدن بازم برن بخرن)
صبح قرار بود ساعت 8:30 دم در خونه مامانش باشیم تا جنازه رو بیارن دم خونه اش و تشییع بشه و بره سمت بهشت زهرا. من ساعت گذاشته بودم 7 بیدار بشم بعد طناز رو ببریم خونه مامانم و بعدش هم دم خونه مادرشوهرم. خواب موندم و با بیست دقیقه تأخیر بیدار شدم. حامد هم هر پنج دقیقه یه بار زنگ میزد و هی میگفت برید دم خونه الان جنازه رو تحویل میدن و میارم. پارسا هم حسابی هول کرده بود و داشت تند تند حاضر میشد.
من همه وسایلمون رو از شب آماده کرده بودم. فقط باید لباس می پوشیدم. بعد داشتم جلوی آینه کرم میزدم که پارسا اومد و هی گیر داد که دیر شده. بهش گفتم بچه جان عجله نکن، میرسیم. هی بحث میکرد. آخرش از دستم عصبانی شد و گفت کدوم آدم احمقی واسه بهشت زهرا رفتن آرایش میکنه؟!!! یعنی تا اینو گفت قاطی کردما! جیغ جیغ راه انداختم که بیا و ببین! بهش گفتم کدوم آدم احمقی روز فوت باباش میره فوتبال و سگ دو میزنه!؟ بعد لج کردم و لباسهام رو درآوردم و پرت کردم یه گوشه و گفتم خودت برو سر قبر بابات! من نمیام. اولش پر رو بازی درآورد که به جهنم نیا! خودم میرم. تا دم در هم رفت اما بازم برگشت. اومد بوسم کرد و معذرت خواست. گفت حامد اعصابم رو خرد کرده. ببخشید. یه ذره قربون صدقه ام رفت تا راضی شدم. منم که هنوز از حرفش ناراحت بودم وایستادم و قشنگ آرایش کردم! البته آرایشم ملایم بود اما بهرحال آرایش داشتم.
رفتیم و طناز رو گذاشتیم خونه مامانم اینا و بعد برگشتیم دم خونه مادرشوهرم. تا رسیدیم جنازه هم رسید. هیچ کس دم در نبود به جز بچه هاش. قرار بود همه ی فامیل و کسایی که میخوان بیان بهشت زهرا بیان دم در جمع بشن و بعد از کشتن گوسفند پشت سر میت برن تا غسال خونه. اونجا بود که چشم ما به جمال هستی خانوم روشن شد. یعنی غش و ضعفی میکرد! خودش رو انداخته بود روی جنازه و نمیتونستن بلندش کنن. هی به باباش میگفت نامردی کردی! قرار نبود اینجوری بری! چرا صبر نکردی من برگردم؟! به خدا نمیخوام بدجنس باشم یا بد جلوه اش بدم. وقتی یاد حرفها و حرکاتش میفتم با باباش، نمیتونم این اداهاش رو باور کنم. این همونیه که در خونه اش رو به روی باباش باز نمیکرد. همونیه که به من میگفت نورا تو بابای خوبی داشتی و نمیتونی من رو درک کنی، این بابا بمیره بهتر از زنده بودنشه! و .... حالا الان ادای دخترهای داغدیده و عاشق پدر رو بازی میکنه! حالم رو بد کرده بود رفتارهاش.
حامد هم که انگار جیش داره! دو دقیقه صبر نکرد. زرتی جنازه رو بلند کرد و لااله الا الله گفت (فردا نیاید بگید دیکته ی این جمله رو اشتباه نوشتی و ... !) خلاصه تا ملت به خودشون بیان و برسن دم خونه و حتی قبل از اینکه قصاب بیاد و گوسفندی قربونی بشه جنازه راهیه بهشت زهرا شد. بعد هم اتوبوسی که سر خود آقا پیام گرفته بود رو رفتن کنسل کردن و فقط این وسط 100 هزار تومن جریمه ی کنسلی دادن بیخود و بی جهت. چون همه با ماشینهای خودشون میخواستن بیان و کسی نبود که سوار اتوبوس بشه
تو ماشین ما دو تا پسرهای مهدی و مریم بودن با من و پارسا. مریم تا نشست زرتی برگشت گفت چه عجب این ماشینت رو رونمایی کرده خسیس! (به پارسا میگفت. مگان رو آورده بود پارسا و اینم که این ماشین ما روی دلش سنگینی میکنه!).
رسیدیم به بهشت زهرا. همه پشت سر هم میرفتیم و همزمان رسیدیم. بعد رفتیم به سمت غسال خونه یا به قول خودشون سالنهای تطهیر! خیلی زود بود. همه رفتن و تو سالنی که صندلی داشت نشستن. من کنار پارسا و بقیه مردها جلوی در وایستاده بودیم. هنوز کار شستن مرده ها رو شروع نکرده بودن. از طرفی منتظر بودن بقیه فامیل و آشناها هم برسن. یهو من و مریم زد به سرمون که بریم قسمت خانوما و مرده ببینیم. من یه بار رفته بودم اونم سال 84 که مادربزرگم فوت کرده بود. یادمه یه خانومی رو داشتن میشستن و دخترهاش این ور شیشه داشتن خودکشی میکردن! چقدر صحنه ی دلخراشی بود. جیگرم کباب شد. تا مدتها ذهنم درگیر اون صحنه و اتفاقاتش بود. قسم خورده بودم دیگه هرگز نرم غسال خونه اما بازم اون روز نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و رفتم.
اولش که رفتیم هیچ میتی نیاورده بودن. من و مریم هم یه گوشه وایستاده بودیم و داشتیم حرف میزدیم. یه سری از همراه ها داشتن گریه و زاری میکردن و منتظر میتشون بودن. بعد یهو در باز شد و سه تا جنازه آوردن. دقیقا کنار شیشه ای که من و مریم وایستاده بودیم یه جنازه گذاشتن. یه برگه هم گذاشتن پشت شیشه که اسم و مشخصات میت روش نوشته شده بود. یهو فامیلهاش هجوم آوردن اون سمت. من گیر کرده بودم بینشون. یعنی تا روی جناز رو باز کرد اینا این ور در حد مرگ جیغ میزدن! قلبم هزار تا تیکه شد تا صورت میت رو دیدم. یه دختر خیلی جوون! اسمش سحر بود. نمیدونم چرا فوت کرده بود اما کالبد شکافی شده بود. از زیر گلوش تا پائین نافش یه خط پر از بخیه های بزرگ بود. دخترخاله ها و مادربزرگش هلاک شدن از گریه و ضجه. من که خودم رو به موت بودم. مریم اومد و به زور من رو برد بیرون. دم در تا پارسا رو دیدم پریدم تو بغلش و یه ساعت گریه کردم. حالم سر جا نمیومد. احساس خفگی میکردم. همش خودم رو میذاشتم جای اون دختره! داشتم فکر میکردم اگه من بمیرم چی میشه!؟ همش ذهنم درگیر طناز بود. دلم براش میسوخت. داشتم فکر میکردم کی دیگه به اندازه ی من میتونه دوستش داشته باشه و بهش توجه کنه! دلم واسه پارسا هم خیلی میسوخت که تنها میشه! اینکه چقدر غصه میخوره! بعد نگران خانواده ام شدم. تو دلم گفتم مامان و بابام و نادیا از غصه دق میکنن! و خیلی فکرهای دیگه. بعد یهو به خودم گفتم تو همش فکر بقیه ای! اصلا فکر کردی چه بلایی سر خودت میاد؟! خیلی ترسیدم. از خدا خواستم تا من رو نیامرزیده از دنیا نبره! عجب هوای سنگینی داره این بهشت زهرا!
ساعت 11 بالاخره جنازه ی پدرشوهرم رو تحویل دادن. پارسا خیلی حال عجیبی داشت. گنگ و ناراحت بود. یه لحظه گمشون کردم. پارسا پیدام کرد. وقتی رسیدم دیگه نماز میت رو خونده بودن و جنازه رو داشتن میبردن سمت قبر.
اون وسط و بین همه ی گریه ها و ناراحتی ها، پیام اومده پز میده که قبرها سه طبقه بودن و من هر سه طبقه رو خریدم! آی حرصم رو درآورده بود.
عجب صحرای کربلایی بود! چقدر جای وسیع و چقدر قبر خالی. عمق قبرها دل آدم رو میلرزوند. خیلی ترسناک بود. فکر اینکه یه روزی آدم رو تک و تنها میذارن اینجا و میرن دنبال زندگیشون، فکر اینکه ته ته ته خط همه اینجاست! اینکه هی میگن هر چی از مال دنیا داری رو باید بذاری و با یه کفن ساده بری! چقدر ملموس و عینی شده بود برام.
با یه فاصله ای از قبر پدرشوهرم یه خانومی رو داشتن دفن میکردن. یه مداح ترک داشتن که اونقدر قشنگ میخوند که منی که یه کلمه هم ترکی نمی فهمم میخواستم زار بزنم.
با پارسا از کنار قبرها میگذشتیم و روشون رو میخوندیم. خدایا چه خبره!؟ چقدر جوون اونجا خوابیده بود! چقدر قبر کودک دیدیم!
بابام و نادیا و نادر هم اومده بودن. وقتی داشتن پدرشوهرم رو تو خاک میذاشتن یه لحظه چشمم به بابام افتاد. هزار بار خدا رو شکر کردم که من جای پارسا نیستم! اگه یه مو از سر بابام یا مامانم کم بشه من چه خاکی باید به سرم بریزم؟! تحملش غیر ممکنه.
حامد رفته بود تو قبر و بیرون نمیومد. چقدر زد تو سر و صورتش خدا میدونه. همه جاش کبود و قرمز شده بود. بعد از دفن هم اومد و واسه باباش کلی نوحه خوند (حامد مداحه). خیلی قشنگ خوند. اونجایی که از زبون یه دختر برای پدر میخوند دیگه نتونستم تحمل کنم و بالاخره گریه کردم!
تموم که شد حرکت کردیم به سمت تهران. یه رستوران رزرو کرده بودن نزدیک خونه ی ما! یعنی چون خونه مادرشوهرم هم نزدیک ماست این رستوران به هر دوی ما خیلی نزدیک بود. خیلی ها از بهشت زهرا برگشته بودن خونه هاشون از جمله خانواده ی من. فقط خانواده ی مریم تمام و کمال تشریف داشتن! کلا تو این چند روز هر چی غذا دادن فقط به خانواده ی مریم خانوم دادن! ماشالله همه جا حضور داشتن.
بعد از ناهار من و پارسا رفتیم خونه مامانم. من چند تا چای خوردم وچون سرم درد میکرد خواستم بخوابم. مگه رویای وراج گذاشت! اونقدر نشست بالای سرم و حرف مفت زد که آخرش یه دقیقه هم نشد که بخوابم. بعدش هم شبکه آی فیلم، فیلم یه حبه قند رو گذاشته بود که خیلی دلم میخواست ببینم. اونم به لطف حرف زدن های رویا چیز زیادی ازش دستگیرم نشد.
ساعت 7 برگشتیم خونه. لباس عوض کردم و یه ذره به سر و وضع و قیافه ام رسیدم و رفتیم خونه مادرشوهرم. اونشب یه پیرهن مشکی کش با یقه سه سانتی و کوتاه که روی کتف سنگهای ریز طلایی و رنگی کار شده بود پوشیدم با ساپورت. یه صندل پاشنه بلند هم بردم. شالم هم حریر و کار شده بود. مهدی (برادرشوهر بزرگم) تا من رو دید جلوی بقیه برگشت گفت همینه که پارسا یه سره اضافه کار وایمسته! چقدر تو لباس داری! هم خودت هم دخترت! بابا گناه داره این داداش ما! البته ظاهرا به شوخی میگفت اما قشنگ معلومه که حسابی خار شدم به چشمشون! چون جاری هام هم چند باری به خنده و شوخی این حرف رو زدن. بعد منم به خنده گفتم واسه خرید اینها به اضافه کاری داداشتون احتیاجی نیست! یک هشتم حقوق خودم رو هم که بخوام خرج کنم کفایت میکنه! دیگه لال شدن!
اونشب بازم فامیلهای مریم تلپ بودن اونجا. جالبه که با من خیلی سرسنگین هستن و منم کلا محل نمیدم بهشون. مخصوصا خواهر مریم که خیلی رفتارش تابلوئه. یه سری هم از حوزه اومده بودن (دوستای مادرشوهرم). چند تایی هم فامیل اومد. بعد هم همسایه های ساختمونشون. خونه حسابی شلوغ شده بود. با اینکه کلی هم صندلی گرفته بودن اما بازم جا نبود. من یه گوشه رو صندلی کنار پنجره نشستم و طناز هم بغلم بود. بقیه ویلون بودن!
برای پدرشون شام غریبان گرفتن. حامد براش زیارت عاشورا خوند. بازم کلی گریه وزاری. بعدش هم شام دادن. ساعت 12 دیگه همه رفته بودن. یه ذره حرف زدن و ما برگشتیم خونه. هیچ کس نمیدونه که یه هفته است که من سر کار نمیرم. ازم پرسیدن فردا میری سر کار؟ الکی گفتم آره. فرداش شنبه بود و خبر خاصی نبود. سوم و هفتم رو یکی کرده بودن و مسجد واسه یکشنبه عصر هماهنگ شده بود.
شنبه صبح مریم و حسین و پیام و جاریم زنگ زدن و هی میگفتن زود بیا و مرخصی بگیر و ... منم گفتم باشه مرخصی ساعتی میگیرم و میام! با طناز تا ساعت 12 خونه بودیم. بعد ماشین برداشتم و رفتیم اونجا. پارسا هم اون روز صبح به همکارهاش گفته بود که پدرش فوت کرده. گفت عصری میخوان بیان خونه مامان برای تسلیت. منم کلی به خودم رسیدم! یه لباس خوشگل هم برداشتم که اگه همکارهاش اومدن همه چی اوکی باشه.
رسیدم اونجا سر ناهار بودن همه. غذا خوردم و غذای طناز رو هم دادم. بعد هر کی رفت دنبال یه کاری. تقریبا فقط خانوما مونده بودن. یکی از خاله های پارسا میخواست بره دکتر زنان. مریم و اون یکی جاریم باهاش رفتن. هستی و مادرش و عاطفه هم رفتن خوابیدن. منم طناز رو خوابوندم. امیر پسر بزرگ هستی اومد. بعد از ناهار نشستیم به حرف زدن. میگفت نورا تو خانواده ی زنم هیچ کس به اندازه ی تو و طناز محبوبیت نداره! میگفت همیشه همه سراغتون رو میگیرن و ازتون تعریف میکنن مخصوصا پدرزنم! تو دلم گفتم احتمالا امیر بازم پول میخواد یا کاری داره که یهو مهربون شده و از این مدل حرفها میزنه! بهش گفتم منم پدرخانومت رو خیلی دوست دارم و ... مادرزنش هم زن خیلی خوب و مهربونیه خدائیش.
عصر شد و همه بیدار شدن و برگشتن و دوباره خونه شلوغ شد. پارسا زنگ زد که وسایل پذیرایی محیا باشه که به جز همکارهام، هم تیمی هام و مربیم و بقیه هم دارن میان. من سریع پریدم لباس عوض کردم و طناز رو هم مرتب کردم. ساعت 6 اولین سری مهمونهاش اومدن. پارسا بعد از اونا رسید. همشون حال من رو می پرسیدن! جریان تصادفم رو میدونستن. خیلی هاشون بیمارستان هم اومده بودن اما من بیهوش بودم و یادم نمیومدشون. مربیشون هم باهام شوخی میکرد و میگفت پس اون خانومی که کاپیتان تیم من رو گرفتار کرده و نمیذاره به موقع و مرتب بیاد سر تمرینهاش شمایی!!! از همه جالبتر دیدن یکی از بزرگترین و معروفترین بازیکنای فوتسال کشور بود! خیلی معروفه و همه میشناسینش. برام دیدنش خیلی هیجان انگیز بود. فامیلهای پارسا هم کلی کیف کردن که دیدن اون آقا اومده مراسم پدرشون.
بعد هم همکارهاش اومدن. فکر کن من با اون ظاهر که کوچکترین علامت عزاداری توم نبود چقدر واسشون جای سوال داشتم! لباسم مشکی بودهاu200d! اما خوب معلوم بود ناراحت نیستم یا حتی آرایش داشتم و ... مخصوصا مدیر کلشون که یه خانوم خیلی مذهبی بود! هم اون روز و هم فرداش تو مسجد خیلی ناجور نگاهم میکرد! پارسا هی به شوخی کنار گوشم فاتحه میخوند و میگفت اگه فردا اخراج شدم بدون بخاطر چی بوده!
اون شب یکی از دوستای قدیمی پارسا که بچه محل بودن و از دبستان تا لیسانس هم مدرسه و هم دانشگاهی بودن و حتی عروسیشون هم به فاصله ی یک هفته از هم بود هم اومده بود. من از زن این دوستش خوشم نمیومد. بعد از عروسیمون هم یه بار اومدن خونه ی ما اما من رغبتی نشون ندادم و کم کم ارتباطشون قطع شد و فقط گاهی تلفنی از هم خبر میگرفتن. اما نکته جالب چی بود؟! اون شب که دوست پارسا واسه تسلیت اومده بود یه آدرس وبلاگ داد به من وگفت این وبلاگ دخترمه، برید و عکسهاش رو ببینید. یعنی تا اسم وبلاگ آورد من بنفش شدم! گفتم ای وای! نکنه زن این هم وبلاگ من رو پیدا کرده باشه! فعلا که به خیر گذشت و ظاهرا از من خبری ندارن! اما شوک دوم رو زمانی خوردم که فهمیدم این دوست پارسا تو همون شرکتی کار میکنه که یزدان (مدیراداری شرکت قبلیمون) اونجاست و بعد از یه چند تا نشونی و اسم معلوم شد این دقیقا کنار یزدان میشینه و به جز اینکه همکار هستن، رفیق هم هستن! زرتی هم زنگ زد به یزدان و جریان رو گفت! همش میگم نکنه یزدان خر بشه و ماجراهای اون شرکت و دکی و ... رو واسه این پسره بگه و ........ اه! عجب دنیای کوچیکیه! همش تو دلم میگفتم خدا رو شکر که جریان دکی رو به پارسا گفتم وگرنه اگه بعدا مثلا از دهن این دوستش یا جور دیگه میشنید چی میشد!
بچه ها یه عالمه از اینجا به بعد هم نوشتم اما همش پرید! لب تاب لعنتی!!!!
دیگه حوصله ندارم به تفصیل گذشته بنویسم. خلاصه میکنم. فرداش تو مسجد مراسم داشتن. بعدش هم شام دادن. اصلا ما در جریان اون شام دادن نبودیم! یعنی هیچ کس به ما چیزی نگفته بود. خیلی ناراحت شدم وقتی فهمیدم. جالبه بعد از تموم شدن شام هم مادرشوهرم و هم هستی حسابی شاکی بودن که چرا پدر و مادر من تو هیچ کدوم از رستورانها نیومدن! منم گفتم نیست که دعوتشون کردید! بعد هی قسم و آیه که ما به پارسا گفتیم و کوتاهی از سمت اون بوده. اهمیتی نداره. دیگه واسم مهم نیستن. اما پیش مامانم اینا خیلی ضایع شدم :(
فردا صبح هم میرن بهشت زهرا و عصرش هم یه ختم قرآن زنونه تو خونه ی مادرشوهرم دارن ظاهرا. امشب یه سر میریم اونجا ببینیم برنامه شون چیه.
از شرکت هم بگم که حاجی دوشنبه زنگ زد و گفت اگه می تونی فردا ظهر یه سر بیا دفتر. گفتم باشه میام واسه تسویه حساب. بعد فردا ظهر رفتم طناز رو گذاشتم خونه ی مامانم و بعد با آژانس رفتم شرکت. ساعت 1:30 اونجا بودم. قبلش به همکار سابقم که در جریان همه چی هست زنگ زدم و گفتم. گفت حواست جمع باشه که بیشتر از 4 دفتر نمونی. بچه ها قراره برن خونه ی فلانی که تصادف کرده و دیگه تو دفتر جز حاجی هیچ کسی نیست. شاید حاجی لفتش بده تا همه برن و تنها گیرت بیاره! دقیقا همین هم شد. تا ساعت 3:30 حاجی صدام نکرد. به مدیرداخلی گفتم من 4 جایی قرار دارم و باید برم. رفت به حاجی گفت و برگشت. گفت حاجی میگه من مسئول دیر و زود شدن برنامه ی این خانوم نیستم! تا این رو گفت من کیفم رو برداشتم و خواستم از دفتر بیام بیرون که دم در حاجی اومد دنبالم و صدام کرد. رفتم تو اتاقش و همونجور سرپا وایستادم. صبر کرد تا مدیر ای تی از اتاقش بره بیرون. بعد یهو مهربون شد! گفت بی معرفت قرار بود شنبه بیای دفتر چی شد؟ گفتم درگیر مراسم پدرشوهر مرحومم بودم. بازم تسلیت گفت و گفت باید به ما هم خبر میدادی تا تو مراسم شرکت کنیم. تشکر کردم.
گفت یه نامه دارم واسه رئیس مجلس بنویسم. یه ربع وقت بده نامه ام که تموم شد بیا بشین حرف بزنیم. فهمیدم همونی که همکارم میگفت تو سرشه! حواسم جمع بود. گفتم شرمنده من عجله دارم و نمی تونم بمونم. بهش برخورد. گفت چرا برنمیگردی سر کارت؟ گفتم من بخاطر درس و دانشگاه خیلی گرفتارم و فعلا نمیخوام کار کنم، نه اینجا و نه هیچ جای دیگه. گفت شرکت دومیه که بهت گفتم شرایطش خیلی خوبه، ساعت کاریت هم دست خودته.
بعد بهش گفتم بی زحمت دستور بدید تسویه حساب من رو آماده بکنن. گفت باشه. هفته ی اینده میگم مدیرداخلی زنگ بزنه که بیای دفتر. شاید اون روز تونستیم نظرت روعوض کنیم.
اومدم بیرون و به مدیرداخلی هم گفتم که منتظر تماسش هستم. بعد امروز ظهر حاجی بهم زنگ زد. گفت بچه ها هیچ کدوم توجریان کارت نیستن و زیر بار مسئولیت نمیرن. باید یه روز از صبح تا عصر وقت بذاری و بیای بهشون کار رو تحویل بدی. گفتم باشه روزی که میام تسویه کنم بگید یکی از آقایون هم باشه تا کار رو تحویلش بدم. بعد به همکارم زنگ زدم و گفتم در جریان باش و اگه زنگ زدن اوکی کن که دفتر باشی تا هم کار رو بهت بدم و هم هوامو داشته باشی.
اینم از این. چیزهای دیگه هم بود که تعریف کنم اما هم پریدن نوشته های قبلیم و هم اینکه وقتم کم هست، دیگه ادامه نمیدم. اگه شد جمعه براتون آپ میکنم یا حداقل میشینم و کامنتهاتون روجواب میدم (بازم شرمنده بابت تأخیرم). دیگه اینکه این هفته هم وقت آتلیه ی جوجه کنسل شد. برای اینکه بدقول نشم و از طرفی هم تایم آزاد زیاد خواهم داشت تو هفته ی آینده، تصمیم دارم یه سری همه ی لباسهای که براتون تعریفش رو کردم تن جوجه کنم و ازش عکس بندازم و براتون بذارم. این رو گفتم که بدونید یادم هست و زیر قولم نزدم.
ببخشید اگه طولانی شد. امیدوارم همیشه شاد و خوش باشید. خیلی دوستتون دارم. مرسی که همراهیم میکنید عزیزای من :)
فعلا بای بای
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:33