سلام به همگی! شب بخیر
میدونید الان ساعت چنده؟ دقیقا 12:30! میدونید چی شد که من این موقع اومدم و دارم براتون چیز می نویسم؟ احتمالا از عنوان این پست حدس زدید! بابای پارسا فوت کرد! همین یه ربع پیش، تو بیمارستان. خیلی حالم بد و گرفته است. با اینکه هیچ وقت ازش خوشم نمیومد و حتی یه خاطره ی خوب هم ازش ندارم اما بازم ته دلم یه جوریه. حال پارسا که افتضاحه. اونقدر شوکه است که حد نداره. هر حرفی رو سه بار بهش میزدم تا بفهمه. اولین نفر هم دکتر به خود طفلکش گفت که باباش فوت شده.
امروز روز خیلی خوبی بود. گفته بودم که پارسا هم مرخصی گرفته بود و قرار بود به کلی کار برسیم. دیشبش بخاطر اینکه بعد تمرینش رفت استخر و خیلی دیر برگشت عصبانی و بداخلاق بودم. بعدش هم که دوش گرفت و نشست یه عالمه انار خورد و زرتی هم گفت که میخواد بخوابه. یه عالمه غذا درست کرده بودم اما لب نزد و گفت اشتها ندارم. این بیشتر حرصم رو درآورد. شروع کردم و یه ساعت یک ریز غر زدم. بی ادب اصلا محل نداد و ک... رو قر داد و رفت خوابید! منم از لجش صدای تلویزیون رو زیاد کردم و همه ی برقها رو هم روشن کردم که نتونه بخوابه، اما زهی خیال باطل که در جا غش کرد! منم بیشتر از اون خودم رو ضایع نکردم و مثل بچه ی آدم رفتم گرفتم خوابیدم. اما دست به غذاش که روی گاز بود و ظرفهای کثیف توی ظرفشویی نزدم.
صبح که بیدار شدم یه نگاه به ساعت کردم و دیدم 10 شده. یهو پریدم از جام. قرار بود مثلا صبح زود بیدار بشیم و بریم دنبال کارهامون. اومدم دیدم بالاخره همه ی وسایل تزئینی تولد رو از در و دیوار کنده و کلی خونه رو مرتب کرده. بعد هم همه ی ظرفها رو شسته و جا به جا کرده. تا دید بیدار شدم سریع واسم چای ریخت و صبحانه آورد. منم بخشیدمش! ;)
نیم ساعت بعد لباس پوشید و رفت دنبال کارها. چون عجله داشت و میخواست به همه چی برسه، با موتور رفت و من و طناز موندیم خونه. تو اون تایم چند تا تلفن حرف زدم و به کارهای خونه رسیدم و برای شما مطلب گذاشتم. اولش پارسا زنگ زد و گفت پرونده دادسرامون رفته به اداره ی دیه (نمیدونم اسمش دقیقا چیه) و باید بیست روز دیگه بریم به اون آدرس واسه روشن شدن تکلیف پرونده مون. البته قاضی به پارسا گفته که اونی که زده به ما مقصر شناخته شده و تو اون اداره قراره میزان خسارت و دیه مشخص بشه. بیست دقیقه بعد دوباره پارسا زنگ زد و گفت نورا دفترچه بیمه ات رو تمدید نمیکنن و حقوق اون یکماه استراحتت رو هم نمیدن! کلی شاکی شدم. زنگ زدم به شرکت قبلی که مدیرمالی نبود. بعدش با پیری حرف زدم. گفت باید شنبه بیای شرکت تا صحبت کنی و حل بشه. ظاهرا مدیرمالی احمق برداشته واسه اون یکماهی که من بخاطر تصادف استراحت پزشکی داشتم واسم ترک کار زده و بیمه هم میگه بخاطر این قضیه ما نمی تونیم هزینه ای پرداخت کنیم.
بعد پارسا گفت نورا برو تو سایت تأمین اجتماعی بزن ببین بیمه ات رو چه جوری رد کردن؟ به اینا هیچ اعتباری نیست. رفتم و دیدم بعله! خرداد و تیرم رو رد نکردن عوضی ها. حالا باید شنبه صبح برم و خاک اونجا رو به توبره بکشم! یعنی اونقدر بی در و پیکر و بی صاحبه اون شرکت.
اولش خیلی عصبانی شدم اما بعدش کلی به خودم آرامش تزریق کردم و با سه چهار تا چای خوردن حسابی حالم سر جاش اومد. پا شدم برای ناهار عدس پلو (یکی از محبوب ترین غذاهای من!) درست کردم. دیدم فردا پنجشنبه است و مامانم همیشه آبگوشت درست میکنه. زد به سرم که این هفته من براشون درست کنم. اتفاقا از قربونی ای که واسه سربازی محمد کشته بود دو تا بسته گوشت بزرگ داده بود به من که چون چربی و استخون بهش بود حدس زدم واسه آبگوشت مناسب باشه. همه رو به جز نخود بار گذاشتم. من لوبیا چشم بلبلی هم ریختم توش. کلک رشتی زدم! (خوب چیه مگه! منم عروس رشتی هام و گاهی میتونم از این کلک ها بزنم!) و کنسرو نخود داشتم که دو تاش رو ریختم تو غذا. تا عصری قشنگ پخته و جا افتاده شده بود. به جان خودم خیلی هم خوشمزه شد. خودم که خیلی حال کردم. پارسا هم هی میگفت نورا بوی غذات ما رو کشت! من آبگوشت میخوام نه عدس پلو. اما نذاشتم دست بزنه وگفتم فردا بیا خونه ی مامانم و اونجا بخور.
بعد از ناهار طناز و پارسا خوابیدن. منم نشستم پای خوندن وبلاگ دوستام. ساعت 5 بیدار شدن. یه عصرونه سبک بهشون دادم و زودی آماده شدیم تا بریم الواتی! از طرف باشگاه به پارسا یه کارت اعتباری میدن که میتونه بره باهاش هر چی دلش خواست بخره (خریدهای ورزشی- رستوران و استخر و شهربازی هم میتونن برن باهاش). هر بار یک میلیون شارژش میکنن و این شارژ معمولا سالی دو بار اتفاق میفته مگه اینکه مقامی بیارن یا چیزی بشه که بخوان جایزه ی بیشتری بهشون بدن. این سری هم آخر شهریور براشون یه تومن شارژ کرده بودن اما فرصت نشده بود بریم خرید. سری قبل منم کلی خرید کردم با کارته! دو تا گرمکن ورزشی و یه کوله و تاپ و شلوارک واسه باشگاه خریدم. این سری اما هیچ نقشه ای در کار نبود! لباس و ... هم نیازی نداشتم.
آبگوشتم رو هم برداشتم که ببریم و بذاریم خونه ی مامانم که فردا با طناز خواستم برم نخوام بارکشی کنم! یا وسط راه تلفات بدم! دقیقا رسیدیم به میدون منیریه که یهو پارسا گفت نورا کیفم کو؟ (یه کیف اسپرت کوچیک داره که همیشه یه وری میندازدش). گفتم نمیدونم. یه گوشه زد کنار و همه ی ماشین رو زیر و رو کرد. منم هی زنگ میزدم به موبایلش اما صدایی در نمیومد. حسابی دلشوره گرفتیم. همه مدارک دو تا ماشین و کارتهای سوخت و .... تو کیف بود. کلی فکر کردیم. تنها گزینه و خوش بینانه ترین حالت این بود که تو پارکینگ خونه افتاده باشه. چون تا اومدیم حرکت کنیم پارسا کاپشنش رو درآورد و بعد سوار شد. حدس میزدیم موقع درآوردن کاپشن کیف رو انداخته باشه. دیگه نگم که با چه حالی برگشتیم تا خونه. ترافیک لعنتی هم شده بود قوز بالای قوز. تمام راه صلوات فرستادم. سعی کردم خونسرد باشم و استرس پارسا رو بیشتر نکنم.
دم خونه که رسیدیم عین ببر تیر خورده از ماشین پرید پائین و رفت تو پارکینگ و بعد از چند دقیقه با یه قیافه ی فاتحانه که انگار شاخ غول شکونده و بخاطر جا گذاشتن کیفش باید جایزه هم بگیره! برگشت. هیچی دیگه دوباره پررو پررو برگشتیم سمت منیریه. من بخاطر اینکه عاشق علی دایی هستم اول از همه خر کشش کردم و بردمش مغازه ی عشقم! شلوغ بود. چیزی هم نپسندیدم. بعد رفتیم به آدرسهایی که پارسا از هم تیمی هاش گرفته بود. یه پاساژ بزرگ هم به تازگی اونجا باز شده که لوکس و شیکه و تو اون منطقه یه جورایی خاصه.
نتیجه ی گردش علمی ما یه جفت کتونی خیلی خیلی خیلی خیلی خوشگل نایک واسه من (صورتی و طوسی)! یه شلوار گرمکن ویژه و یه دست لباس استرچ مخصوص واسه پارسا + یه دست گرمکن ورزشی نایک به رنگ صورتی خیلی ناز و خوردنی واسه طناز شد. البته اصل خرید که همانا بحث خرید کتونی فوتسال برای پارسا بود همچنان به قوت خودش باقی ماند! یعنی بعد از امتحان کردن صد جفت کفش بالاخره یکی رو پسندید که اونم براش یه کمی تنگ بود و قرار شد فرداشب یارو بیاره و بعد زنگ بزنه تا پارسا بره و امتحان کنه. یه کتونی خیلی باحال به سلیقه ی بنده! یه رنگ جیغ! اینم بگم که با همون سه تا خریدی که گفتم فاتحه ی یه تومن خونده شد! حالا باید پارسا واسه کتونیش از جیبش مایه بذاره اونم یه مایه ی گنده و گرون! آهان اینم بگم که اگه بدونید پارسا چقدر کلاس میذاشت تو مغازه هایی که میرفتیم! اگه یه کتونی باب میلش نبود لب و لوچه اش رو کج وکوله میکرد و با یه لحن خاص میگفت میدونید من تو لیگ بازی میکنم و باید کفشم ال باشه و بل باشه و ... اونا هم هی قربون صدقه اش میرفتن که ای ول تو چه تیمی هستی و تو چه پستی و ... زودی هم میگفت من کاپیتان تیم هستم! یعنی عاشقشم با این پز دادنهای زیرپوستیش!!!!!!!!!!!
تمام طول مسیری که گشتیم هم من و جوجم فکمون جنبید! اولش کلی باقالی خوردیم، بعدش بستنی خوردیم، بعدش لبو خوردیم، بعدش تخمه خوردیم! یعنی تو اون دنیا من جواب معده ی بدبختم رو نمیتونم بدم بس که قاطی و یه بند آت و آشغال می چپونم توش!
ساعت 9 بالاخره دل کندیم و با کلی خستگی و یخ زدگی برگشتیم وسوار ماشین شدیم. رفتیم خونه مامانم. از دیدن طناز طوری ذوق میکنن که قند تو دلم آب میشه. اصلا چشماشون برق میزنه وقتی طناز رو میبرم اونجا. خدا رو شکر خیلی دوستش دارن. تازگیها طناز وایمیسته جلوی پله ها و رو به طبقه ی بالا داد میزنه دایی دایی دایی (با یه ریتم خاص و استادیومی!) بعد دوقلوها چهارنعل میان پائین دنبالش و میچلوننش!
آبگوشت رو گذاشتم رو میز آشپزخونه. بابام سریع اومد و تستش کرد. مثل همیشه کلی از دستپخت من تعریف کرد. یه ذره بدجنسی هم چاشنیه تعریفش بود! هی به مامانم میگفت خانوم بیا از دخترت یاد بگیر! ببین چه آبگوشتی درست کرده! یک هزارم تو هم ادعا نداره تو آشپزی! حالا خوبه طفلک مامانم آبگوشتهاش خیلی خیلی خوشمزه است. بابام میخواست حرصش رو دربیاره!
اونجا که بودیم پیام چند بار زنگ زد به موبایل پارسا. وقتی جواب داد بهش گفت بابا حالش خوب نیست و آوردیمش بیمارستان با آمبولانس. پارسا گفت بیام؟ گفت فعلا نه اما اگه کاری پیش اومد در دسترس باش. حس بدی داشتم. یه چیزی بهم میگفت امشب باباش تموم میکنه، نمیدونم چرا! از دو سه روز پیش که دیدمش مطمئن بودم تا آخر هفته دوام نمیاره. شبیه مادربزرگم شده بود تو روزهای آخر عمرش.
بعد شام نشستیم به حرف و خنده و شوخی. محمد میگفت دنبال کارهای ثبت شرکتشون هستن. میگفتن شما هم اسم پیشنهاد بدید. پارسا میگفت بذارید : پند! میگفتن چرا؟ گفت اول اسم من و زن و دخترمه! محمد گفت زن ذلیل برو اسم شرکت فامیلهات رو اینجوری انتخاب کن! منم به زور میگفتم باید هر اسمی که میذارید یه درسا توش باشه! بالاخره بچه من حق آب و گل داره!
بعد مریم زنگ زد به موبایلم. دیدم قبلش هم چند بار پیام زنگ زده و نفهمیدم. برداشتم. گفت نورا اگه پارسا دم دستته بگو بره بیمارستان پیش پیام و هادی. ظاهرا حال باباشون بد شده بود.
سریع پا شدیم و رفتیم سمت بیمارستان. من و طناز تو ماشین موندیم و پارسا رفت داخل. نیم ساعتی اون تو بود. تو همون تایم طناز کلی برام تو ماشین رقصید! تمام دکمه های ماشین رو هم یکی ده بار فشار داد. دنده عوض میکرد! بوق میزد! برف پاک کن روشن میکرد! پدر فلشرها رو هم رسما درآورد. آخرش تو بغلم خوابش برد.
پارسا که اومد حسابی قیافه اش در هم بود. گفت نورا دکتر صدام کرد و گفت مریضتون رو فوت شده بدونید. گفت به محض رسیدن به بیمارستان سکته قلبی کرده و یکساعته با ماساژ و دستگاه نتونستیم ضربان قلبش رو برگردونیم. الانم دستگاه ها رو ازش جدا میکنیم و تمام! اما خود پارسا هم انگار حرف دکتر رو باور نکرده بود. انگار منتظر بود باباش حالش خوب بشه. نمیدونما اما من یه همچین حسی داشتم.
گفت بریم خونه اگه کاری پیش بیاد زنگ میزنن و من برمیگردم. درست دم در خونه هادی بهش زنگ زد و گفت پارسا یتیم شدیم! طفلکم وا رفت. رنگش پریده بود. اومدیم بالا و من طناز رو خوابوندم رو تخت و برگشتم پیشش. بهش تسلیت گفتم. وضو گرفت و اول یه دو رکعت نماز واسه باباش خوند و بعد سریع برگشت بیمارستان. راستش واسم حالش خیلی عجیب بود. یادمه چند روز پیش که حرف باباش بود به شوخی گفت نورا من مرخصی ندارم، اگه بابام بمیره من تو مراسم شرکت نمیکنم! یا میگفت اصلا به همکارهام نمیگم بابام مرده، حوصله تسلیت و مشکی پوشیدن و ریش نزدن و کلا این لوس بازی ها رو ندارم. بعد همین آدم امشب یهو اینقدر منقلب شد وقتی شنید باباش فوت کرده! بابایی که همیشه همشون میگفتن فقط اسمش بابا بوده و هیچ وقت هیچ کاری برای هیچ کدومشون نکرده. همه ازش ناراضی بودن. همه مینالیدن از دستش. نمیدونم چی بگم. دیگه دستش از این دنیا کوتاه شده. خدا رحمتش کنه.
مریم هم زنگ زد. با گریه صحبت میکرد. بهش گفتم مریم آروم باش. راحت شد بنده ی خدا. داشت عذاب میکشید. گفت نورا حال پیام خیلی بد بود. کلی گریه کرد! همون چیزهایی که باعث تعجب من شده بود از حال پارسا دقیقا همون ها هم باعث تعجب مریم بود از رفتار پیام. میگفت من از گریه ی پیام گریه ام گرفته.
هر کاری کردم دستم نرفت به مادر پارسا زنگ بزنم و تسلیت بگم. میدونم که بیداره. حتما نشسته داره برای روح شوهر مرحومش قرآن میخونه. شاید هیچ کس به اندازه ی این زن از دست این مرد عذاب ندیده باشه. همه ی نوجوونی و جوونی و میانسالی و حتی پیریش با رنج و سختی بود. شوهر خوبی نداشت هرگز. همیشه حسرت خیلی چیزها رو میخورد. اما میدونم که الان نشسته و داره واسش استغفار میکنه. چه حکمتی داره مرگ که اینقدر آدمها در برابرش مطیع و آروم و افتاده میشن!؟!
الان که دارم اینا رو تایپ میکنم با پارسا صحبت کردم. گفت واسه گواهی فوت باباشون دکتر گفته یا باید جنازه بره پزشکی قانونی یا چهار تا از بچه هاش بیان و شهادت بدن. این شده که زنگ زدن حامد هم اومده تا بشن چهارتا. میگفت نورا حامد طوری زار میزد که اصلا نمیشد آرومش کرد!
ظاهرا قرار شده فردا ببرنش سردخونه بهشت زهرا نگهش دارن تا فردا شب هستی خانوم از سفر خارجه شون تشریف فرما بشن بعد پس فردا صبح مراسم کفن و دفن انجام بشه. فعلا که ساعت 2:40 شده پارسا نیومده. طفلکم فردا یه کلاس خیلی مهم داشت از طرف کارش و اگه نشه که بره خیلی ناجور میشه. از طرفی من با یکی از دوستام قرار گذاشته بودم که صبح بیاد دم خونمون و ماشین بردارم و اول طناز رو بذاریم خونه مامانم و بعد بریم الواتی. در شرف ازدواجه و میخواد جهیزیه بخره. قرار بود بریم واسه انتخاب مبلمانش نظر بدم. ماشالله این دوستم وضع مالی خودش و خانواده اش عالیه عالیه! از شانس خوبش شوهرش هم حسابی مایه داره. قرار بود بریم به یه گالری پدر مادر دار! اما با این اوصاف دیگه نمیتونم برم. عصری واسم خط و نشون میکشید که نورا اگه برنامه ی فردا رو کنسل کنی میام شلوارت رو سر و ته تنت میکنم! (اصطلاحش خیلی بی ادبی بود من دوبله اش کردم!). الان یه اس دادم و جریان رو براش نوشتم. خدا میدونه صبح چه بلایی سرم بیاره. احتمالا فردا هیچ مراسمی نیست اما دیگه نمیشد بذارم برم گردش و خرید. میرم خونه مادر پارسا واسه تسلیت و اینکه تنها نباشه.
امشب خیلی غصه خوردم. طناز هم به سرنوشت من دچار شد! من هم از بابای بابام هیچ خاطره ای ندارم. قبل از به دنیا اومدن من ایشون فوت کردن. پدربزرگم با اینکه یه مرد روستایی و کم سواد بوده اما به شدت مرد فرهیخته و دانایی بوده. یه مرد بزرگ و فهمیده که عزت و اعتبار زیادی داشته. به شدت در امر سخنوری هم استاد بوده. بابام میگه بی نهایت مردم قبولش داشتن. وقتی بابام از پدرش تعریف میکنه غرق لذت میشم و پر از حسرت. حسرت اینکه هرگز ندیدمش و نتونستم از وجودش لبریز محبت و عشق بشم. خدا رحمتش کنه. اون طفلی هم از سرطان ریه فوت کرد. بدون هیچ مریضی و مریض احوالی. خیلی یهو و سریع. ظرف یک هفته فهمیدن سرطان داره و بعد هم تمام! حتی یکساعت هم در بستر نخوابید و کسی مریض داریش رو نکرد.
یه چیز دیگه که باعث شد امشب کلی اشک بریزم این بود که داشتم فکر میکردم اگه من جای پارسا بودم حال و روزم چه جوری میشد؟ اگه خدای نکرده زبونم لال به من میگفتن که پدر یا مادرم دیگه بین ما نیست من چه حالی میشدم؟ حتی تصورش هم قلبم رو به درد میاره. دلم میخواد سالهای سال زنده و سلامت باشن. دلم میخواد بزرگ شدن طناز رو ببینن. دلم میخواد طناز ذهنش پر باشه از خاطره های قشنگ و شیرین از اونها. بفهمه و لمس کنه عمق دوست داشتنشون رو. خدایا چه حکمتی داری پشت این زندگی و اون مرگ؟ چقدر ناشناخته گذاشتیش! چقدر تلخ و سخته.
ببخشید حال روحیم مساعد نیست و شاید چیزهایی که میگم خاطرتون رو مکدر کنه. شرمنده.
بچه ها فعلا یه توضیح کوچیک در مورد تصمیمم واسه کار بگم. مشاورم گفت زیر بار کار کردن تو اون شرکت نرو. به جاش برای کار تو اون یکی شرکت براش شرط و شروط بذار. گفت اول از همه رقم حقوقت رو ببر بالاتر. بعد بگو تیم انتخابیت شامل برادرهات یا یکی دو تا آقا از اقوامت هستن و فقط در صورتیکه اونها باشن کار خواهی کرد. ساعت کاری هم محدود انتخاب بکنم و تعطیلی پنجشنبه ها رو هم تکرار کنم. بعد یه چند تا آیتم گفت که بگم به قراردادم اضافه بشه که همش به نفع من و یه جورایی ضرر حاجیه. گفت اینارو بگو و بهم خبر بده که جوابش چی بوده. اونوقت بازم میگم که چیکار کنی.
در ضمن گفت فعلا به همسرت چیزی نگو از این ماجرا. قرار شد به وقتش بگه تا من طبق راهنمایی های اون پارسا رو در جریان اتفاقات بذارم.
فعلا که دارم از تعطیلات اجباریم لذت میبرم! بیشتر از من طناز داره بهش خوش میگذره. اگه بدونید بچم چه عشقی میکنه وقتی صبحها پا میشه و می بینه من کنارشم! یعنی بوسه بارونم میکنه. الهی بمیرم واسه جوجم اگه بهش سخت گذشته باشه. امیدوارم از این به بعد اوضاع خوب پیش بره براش.
راستی امروز با قرآن استخاره کردم (اینترنتی). در مورد کارم و رفتن به شرکت دوم حاجی. خیلی خوب اومد! بعد واسه موندن تو شرکت فعلی استخاره کردم خیلی خیلی بد اومد!
تفریح و اوقات فراغت این روزهای من میدونید چیه؟! تو وبلاگ یه دوستی خوندم راجع به قضیه ی جذب نیروی کائنات و اینکه هر چی که بخوای و بهش انرژی بفرستی واست پیش میاد. گفت اگه میخواید آرزو کنید با جزئیات آرزو کنید. مثلا اگه خونه میخواید متراژ و حتی محدوده و ... رو هم ذکر کنید. الان من دو روزه دارم فکر میکنم که کدوم محله رو آرزو کنم! تا حالا صد بار هم نظرم عوض شده! جزئیات خونه ام رو میدونم ها! حتی چیدمانش رو هم تصور کردم. فعلا گیرم روی کوچه و خیابونشه! بهرحال با این همه انرژی که من دارم میفرستم امروز و فرداست که اثاث کشی کنیم! گفتم که در جریان باشید!
خوب من دیگه میرم. آخر هفته ی خوبی داشته باشید. واسه پدر پارسا هم اگه فرصت کردید یه صلواتی، فاتحه ای چیزی بخونید لطفا. میدونم توقع زیادیه. دستتون درد نکنه. ایشالا تو شادی هاتون جبران کنم! ;)
اگه شد فردا شب یا جمعه شب یه خبری از مراسم و اتفاقات بهتون میدم. بای بای :)
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:33