خرید بک لینک

درباره سایت

سایت جامع پرمطلب

هم اکنون سایت پر مطلب ،با دارا بودن بیشتر از 5000 پست پر مطلب و پر محتوا ترین وبلاگ ایران است،دقت کنید چون بعضی پست ها توسط ربات گذاشته شده اند احتمال ناقص بودن دارند و همچنین اگر عکسی نشان داده نشد حتما روی عکس کلیک راست کرده و گزینه save image as را انتخاب کنید با تشکر

امکانات وب

-->-->-->
سلام عزیزای دلم
شرمنده بابت تأخیر و نبودم. این یکی دو روزه خیلی گرفتار بودم. امروز صبح هم کلی براتون نوشتم اما همش پرید. با اینکه تو ورد نوشته بودم نشد که برگردونمشون. بعدش هم دیگه فرصت نشد دوباره بنویسم تا همین الان که ساعت 6:15 است و من خونه هستم و پای لب تاب. طناز هم داره از سر و کله ام بالا میره و هی دکمه های کیبورد رو فشار میده. خدا میدونه این چه پستی از آب در بیاد! در ضمن بابت فونت نوشته ها هم ازتون معذرت میخوام چون اینجا فونت به درد بخوری نداره و فعلا با همین بضاعت کم ما باید بسازید دوست جونا!
مجبورم فشرده و خلاصه بگم. فعلا راجع به اینکه چرا تصمیم به استعفا گرفتم حرفی نمیزنم تا سر فرصت تعریف کنم براتون.
یکشنبه صبح استعفا رو دادم اما حاجی اون روز نیومد شرکت و قضیه موند واسه فرداش. چون نامه رو داده بودم به دبیرخانه شماره کرده بود، دختره متن نامه رو دیده بود و به همه ی بچه ها گفته بود که من استعفا دادم. همه جا حرف از این جریان بود. داشتن از فضولی میمردن! همه میدونن که حاجی خیلی من رو دوست داره و نمیدونستن چی شده که من یه همچین تصمیمی گرفتم. 
ساعت مشاوره ام واسه 7 بود اما ترسیدم جوری بشه که پارسا بفهمه (نمیخواستم بدونه میرم مشاوره). زنگ زدم و قرار رو انداختم به ساعت 3. قراره یه مشاوره ی نیم ساعته داشتم اما یکساعت و نیم کارم طول کشید. دکتره یه مرد مسن بود و به شدت با حوصله. واسه اولین بار بود که برای یه شخص حقیقی ماجرای زندگیم رو میگفتم. از شرکت فولاد و دوستیام و مشکلاتم با پارسا تو اوایل ازدواج و .... بعد هم رسیدم به مشکل فعلیم. همه چی رو تعریف کردم. کلی واسم حرف زد. ظاهرم رو هم دید. گفت تو دختر موجهی هستی. چرا فکر میکنی مقصری؟ گفت هم رفتارت سنجیده ست و هم ظاهرت معقول. خیلی هم ازم تعریف کرد! گفت باید بدونی که با زنهای هم عصر خودت یه تفاوتهایی داری! گفت ابدا نمیشه منکر جذابیتت شد! گفت نقطه عطف ظاهرت هم چشماته که گیراییه عجیبی داره. گفت تو دید اول شاید یه دختر معمولی به نظر بیای اما فقط چند دقیقه زمان میبره تا معلوم بشه که فراتر از این حرفهایی. گفت چیزهای زیادی داری که بخوای بهش بنازی. گفت مثبت ترین خصیصه ات هم اینه که ابدا از این نقطه قوتت و ابزار قویت استفاده ناجور نمیکیاینکه اصلا جای تعجب نداره که شیطنت کردم. اینکه باید به خودم افتخار کنم که از خط قرمزهام رد نشدم. اینکه نخواستم از زیبایی و مورد توجه بودنم سوء استفاده کنم. اینکه تا زمان پیری باید همیشه نگران این باشم که کسی عاشقم نشه یا نخواد بهم تعدی بکنه و ... (به خدا اینا حرفهای مشاور بود. بعدا نگید خوشیفته و از خود راضی و ...). در مورد مشکل فعلیم که بخاطرش استعفا دادم بهم گفت بهترین کار همینی بود که کردی. گفت مطمئن باش این آدم (حاجی) همه ی تلاشش رو میکنه که نگهت داره و به این راحتی ولت نمیکنه که بری. گفت به نظرم هم از این شرکت در بیا و هم اگه تونستی یه مدت حتی اگه شده یکماه، نرو سر کار و فقط تمدد اعصاب کن و به کارهای هنری و تفریحی و ... برس. بعد گفت اگه رفتی شرکت و حاجی مانع رفتنت شد، حرفهاش رو زنگ بزن و به من بگو تا بهت بگم چیکار کنی. گفت حتما بحثتون رو باز بذار و نتیجه گیری نکن و بگو وقت میخوام که فکر کنم بعد من بهت راهکار میدم که چه کنی.
کارم که تموم شد برگشتم سمت شرکت و دم در منتظر شدم تا پارسا بیاد دنبالم و نفهمه که بیرون بودم. غروب پارسا ما رو گذاشت خونه و رفت آرایشگاه. قرار بود بریم آتلیه. دو ساعت آماده شدم و با اینکه اعصابم خرد بود اما بازم نشستم به بزک دوزک. تازه طناز رو هم آماده کردم. یه چند تا لباسشم برداشتم که تو آتلیه تنش کنم. بعد پارسا زنگ زد. گفت نورا بابام تموم کرد! گفتم یعنی چی؟ گفت هادی الان زنگ زد و گفت خودتون رو برسونید اینجا، بابا فوت کرده. خیلی حالش گرفته بود. پارسا کلا یه بار هم نرفته بهشت زهرا! تو هیچ ختمی هم شرکت نکرده. خیلی تو این جور مواقع مستأصل میشه. با اینکه مطلقا باباش رو دوست نداره اما بازم حالش بد شده بود، این رو قشنگ از روی صداش میشد فهمید. 
بهش گفتم دیگه نیا خونه، از همون طرف یه سر برو خونه مامانت اینا. اگه لازم بود زنگ بزن من با این یکی ماشین میام. خلاصه رفت و نیم ساعت بعد زنگ زد که نورا بابام زنده است! هادی هول شده و فکر کرده مرده ! ظاهرا فشارش رفته روی 4 و کلا عکس العملی نشون نمیداده و قلبش ضربانش اونقدر کم بوده که فکر کردن نمیزنه! بعد اورژانس اومده و سرم وصل کرده و دارو داده و احیا شده.
اینجوری شد که آتلیه مون کنسل شد. دو ساعت نشستم و صورتم رو پاک کردم. همینجوریشم حالم گرفته بود و اینم شده بود قوز بالای قوز. بعد یه کاسه بزرگ سالاد خوردم. اونقدر که نفسم دیگه در نمیومد. بعد هم لباسهای طناز رو گذاشتم سر جاش. شام طناز رو ساعت 9 دادم. پارسا 11 اومد. کلافه بود. غذا هم نخورد اولش اما موقع خواب دیدم  عین گربه پریده بالای ظرف غذا و داره تند تند میخوره. میگفت تازه سنسورهام به کار افتاده و فهمیدم گشنمه!
دوشنبه صبح ساعت 8 بیدار شدم. دیدم اصلا حال و حوصله ی شرکت رو ندارم. دوشنبه ها حاجی میره کارگروه و دیر میاد همیشه. اولش تصمیم گرفتم صبر کنم و ظهر برم شرکت اما بعد کلا نظرم عوض شد و خواستم خونه باشم. خوابیدم و ساعت 10:30 بیدار شدیم با جوجه. یه صبحانه مفصل و شاهانه آماده کردم و با دخملی خوردیم. ماشالله اشتهاش خیلی خوبه و صبحانه خیلی خوب میخوره. بعد یه اس به مدیرداخلی دادم و گفتم من کاری برام پیش اومده و امروز نمیام، فردا میام تا نامه ام رو پیگیری کنم. 
اومدم پای نت و خواستم براتون از خونه یه پست مفصل بذارم که دیدم مریم توی Viber هی داره برام پیغام میذاره و دیده که on هستم. مجبوری جواب دادم. گفت یه دشک مخصوص زخم بستر خریده و میخواد بره خونه مادرشوهرم. گفت پدرشوهرم پشتش افتضاح زخم شده. بعد گفت  تو نمیای؟ شاید آخرین روزهاش باشه ها! الکی گفتم سرکارم، اگه شد میام.
وقتی خداحافظی کردیم تصمیم نداشتم برم. یه شماره 912 هم تو همون viber برام کامنت میذاشت و من جواب نمیدادم. یهو نوشت پارسا چطوره؟ فهمیدم آشناست. بعد از چند تا پیغام فهمیدم دختریه که تو شرکت آب و فاضلاب یه مدتی منشی بود و بعد خیلی نامردی بیرونش کردن. یه دختر خوشگل اما بی سر و زبون. یکی از مهندسای شرکت هم عاشقش بود! هر کاری کرد این باهاش دوست نشد. این دختره مامانش آرایشگره و اون موقع که همکار بودیم من یه بار واسه تاتوی ابروم و یه بار هم واسه رنگ و کوتاهی رفتم پیشش. کارش خیلی خوب بود اما بدیش این بود که آرایشگاهش سمت تهرانپارس بود و به ما خیلی دور میشد. 
خلاصه حسابی حرف زدیم. گفت که یه دختر کوچولوی چند ماهه داره و بعدش هم عکسهاش رو میفرستاد. دیگه تا عکس عروسی و نامزدی و بعله برون و ... اش رو هم فرستاد. یه عالمه هم عکس از دخترش فرستاد. بچه اش عین عروسک بود. خیلی ناز و شیرین و عروسکی.
خیلی وقتم گرفته شد. یهو دیدم ساعت 12 است. بعد نظرم عوض شد. پا شدم لباس پوشیدم و طناز رو آماده کردم و سوئیچ برداشتم و رفتم پائین دیدم ای وای! ریموت در رو پارسا برده. همه ی همسایه ها هم ماشین برده بودن بیرون و میدونستم هیچ کس تو ساختمون نیست که بگم در رو برام بزنه. ناچارا برگشتم بالا و زنگ زدم به آژانس. با لباس فرم رفتم تا هم مریم رو یه ذره بچزونم! (آخه به شدت به این لباس فرم پوشیدن من حسادت میکرد زمانی که تو فولاد کار میکردم) و هم الکی ثابت کنم که سر کار بودم.
وقتی رسیدم اونجا دیدم پیام و سعید (برادرزاده ی پارسا و داداش حسین) هم اونجان. ناهار خورده بودن. بیچاره مادرشوهرم واسه ما جداگانه غذا درست کرده بود. من سیر بودم اما به طناز غذا دادم. بعد پیام و سعید رفتن بیرون. نیم ساعت بعد سعید با یه جعبه شیرینی برگشت. مادرشوهرم غروبش کلی مهمون داشت. حامد با دوستای بسی.جی و مسجدیش میخواستن بیان بالای سر پدرشوهرم زیارت عاشورا و قرآن بخونن. 
منم مانتوم اینا رو درآوردم و یه روسری هم از مادرشوهرم گرفتم و سر کردم. همچنان خوش اخلاق بود و خیلی تحویلم میگرفت. به زور بالش آورده بود و میگفت بخواب و استراحت کن. هر نیم ساعت هم یه لیوان چای بزرگ برام میاورد. مریم هم خوب بود و کرم نمیریخت. فقط یه حرکت خیلی ضایعی کرد اونم اینکه مانتوی فرم من تو یکی از اتاقها روی تخت مادرشوهرم بود. به بهانه تلفن رفت تو اون اتاق. بعد من رفتم از تو کیفم موبایلم رو دربیارم که دیدم داره مانتوی من رو تنش میکنه! یعنی تا من رو دید وا رفت! نصف اون هیکل گنده اش هم تو اون لباس جا نمیشد. زودی گفت میخوام یه پالتوی این مدلی بخرم میخواستم ببینم بهم میاد یا نه!!! چه ربطی داشت من نفهمیدم! دلم سوخت و دیگه چیزی نگفتم. 
بعد نشستیم به حرف زدن تو سالن. سعید هم پیش ما بود. یهو حرف افتاد به مردن و این صحبتها. مریم تعریف کرد که نامزد دختردائیش درست روزی که قرار بود عقد کنن، وقتی به اصرار دختردائی مریم میره تا کفشش رو یه سایز بزرگتر کنه و برگرده، میره و دیگه برنمیگرده! یعنی تصادف میکنه و در جا هم فوت میشه. از اون ماجرا بیشتر از ده سال میگذره. میگه هنوزم دختردائیش بهش متعهده و ازدواج نمیکنه. اینکه هر پنجشنبه بلا استثنا میره سر خاک پسره. 
یه سری سر این جریان اشک ما رو درآورد و یه سری هم تعریف کرد که دخترخاله ی 25 ساله اش که دو تا هم بچه داشته (دقیقا دست گذاشت رو نقطه ضعف من!) تصادف میکنن و خودش رو سپر بلای دختر یکساله اش میکنه و موقعی که ماشینشون چپ میکنه این می پیچه دور دخترش و خودش در جا میمیره (استخونهای دنده اش میشکنه و فرو میره تو قلبش). همه سالم میمونن و فقط اون طفلکی فوت میشه. سر این ماجرا که دیگه من رسما زار میزدم! خود مریم هم خیلی گریه کرد. میگفت هیچ وقت مرگ این دخترخاله اش رو نتونسته هضم کنه و همیشه داغش واسه همشون تازه مونده.
بعد از روضه خوندن های مریم، طناز رو خوابوندم و مریم هم نشست به گرفتن ناخنهای دست پدرشوهرم. خدائیش اون روز خیلی بهش رسید. من اگه باشم هزار سال حوصله ی این کارها رو ندارم اونم واسه کسی که ازش خوشم نمیاد! میدونم که مریم هم همین حس رو داره اما چطور دلش راضی میشه به این خدمات رو نمیدونم. از ظهر تا غروب چند سری با این سرنگ بزرگها بهش آب بلدرچین، آب هویج، شیر بهش داد. دو بار هم از اون غذایی که مثل سرلاک میمونه بهش داد. هر بار دستمال پهن میکرد زیر چونه اش و خودش کنارش میشست و مثل یه بچه میریخت تو دهنش و بعد هم صورتش رو پاک میکرد. پدرشوهرم هم یه سره ناله میکرد و گاهی غر میزد و حتی گاهی فحش میداد! کلا تو حال خودش نبود. مریم هر بار با حوصله جوابش رو میداد یا خیلی مهربون باهاش حرف میزد و لفظ بابا جان از دهنش نمی افتاد. دمش گرم. من عمرا نمیتونم این مدلی رفتار کنم.
من هم بعد از خوابیدن طناز، پا شدم و واسه مادرشوهرم میوه شستم و شیرینی چیدم تو ظرف و وسایل پذیرایی رو آماده کردم. اونم هی میرفت و میومد سرم رو ماچ میکرد و قربون صدقه م میرفت. هی میگفت تو سر کار بودی و خسته ای! برو استراحت کن. بعد هم در یه حرکت نمادین! براش جاروبرقی کشیدم. میدونید بعدش چیکار کرد!؟ اگه بگم شاخ درمیارید! اومد و دستم رو ماچ کرد!!!! یعنی خودم شوکه شده بودم. گفتم این چه کاریه حاج خانوم؟ مگه چیکار کردم؟ گفت این روزها که هستی نیست با وجود تو اصلا نذاشتی جای خالیش رو حس کنم! (جای هستی چقدر ت... پر میشه، نه؟!). دیگه از اینجا به بعدش فیلم هندی شد! هی من قربون اون میرفتم و هی اون فدای من میشد! باور میکنید یه چند باری رفتم آب زدم به سر و صورتم که اگه خواب می بینم از خواب پاشم؟! به قول شاعر من و اینهمه خوشبختی محاله! محاله! محاله! 
پارسا زنگ زده بود. از روی صدام فهمید چقدر راضیم! باورش نمیشد. همین قدر که خودم داوطلبانه رفته بودم خونه ی مامانش کلی واسش جای تعجب داشت چه برسه به روابط حسنه! تا برسه هی اس میزد خدایا به خیر بگذرون! خدایا این عروس خوب رو واسه مامانم نگه دار! خدایا این حال خوش رو از من نگیر!
دیگه تا ساعت 8 اونجا بودیم و بعدش قبل از اومدن مهمونهاش ما برگشتیم خونه. موقع رفتن دیدم مادرشوهرم یه قابلمه بزرگ پلو و یه جور خورشت شمالی (شامی ترش) و یه ظرف بزرگ سوپ واسه طناز که با بلدرچین درست کرده بود، داد دست پارسا. نمیدونم کی درست کرده بود. به پارسا میگفت هر شب سر راه بیا اینجا شامتون رو بدم ببر، این زن بیچاره ات چه گناهی کرده که از سر کار خسته و کوفته تازه بیاد و بخواد پای گاز وایسته!؟ دیگه خودتون وضعیت شاخهای من رو که روی سرم دراومده بود حدس بزنید!

امروز ساعت 9 رفتم شرکت. اول از همه نشستم به نوشتن واسه شما. وسطش منشی زنگ زد و گفت لطفا کامپیوترتون رو تحویل مدیرآی تی بدید و خودتون هم تشریف بیارید پائین. خیلی هول شدم. همین شد که فایلم بدون سیو کردن پرید. از یه جهت خوشحال بودم و فکر کردم حاجی استعفام رو قبول کرده و از یه طرف ناراحت بودم که چرا مرتیکه یه سوال ازم نکرد که چرا این تصمیم رو گرفتم. امروز حتی ناهارم رو هم برده بودم و فکر میکردم تا عصر شرکت هستم. 
خلاصه سیستم رو تحویل دادم و مدارک رو هم آوردم پائین که بدم به مدیرداخلی. از بچه ها هم خداحافظی کردم و ماچ و موچ و ... اومدم پائین و رفتم تو اتاق مدیرداخلی نشستم. 40 دقیقه طول کشید تا حاجی صدام کنه. بعد که رفتم تو اتاقش سلام و علیک کردیم و نشستم روبروش. گفت خوب، چه خبرها؟ گفتم سلامتی. گفت این ک...شعرها چیه نوشتی؟! یهو شوک شدم. گفتم که حاجی خیلی خیلی بددهنه و این کلمات رکیک عین نقل و نبات رو زبونشه. به روی  خودم نیاوردم و گفتم حاج آقا استعفام رو قبول کنید و دستور بدید باهام تسویه حساب کنن. 
تا ساعت 3 داشتیم حرف میزدیم. ازم عذرخواهی کرد. گفت چرا تمومش نمیکنی؟ من یه حرفی بهت زدم و تموم شد. چرا هی کشش میدی؟ من فقط احساس درونیم رو بهت گفتم و تا موقعی که خودت نخوای من هیچ مزاحمتی برات ایجاد نخواهم کرد. به من گفت که میدونم دوست پسر داری اونم نه یکی بلکه سه تا! پس واسه من ادای تنگا رو در نیار!!!!!!!!
بهش گفتم اگه مودبانه حرف نزنید همین الان از اتاقتون میرم بیرون. بعد گفتم من به جز مشکلی که با شما دارم با این مجموعه تون هم دارم. از مشکلاتی که مدیرفنی ایجاد کرده بود گفتم و از اون دست به یکی کردنهاش با مدیرداخلی و شوروندن بچه ها. گفت تو زیبایی و باید بدونی این چیزها تاوان داره! حسادت میکنن بهت. میخوان از چشم من بندازنت. نمیدونن که من خر تو شدم و با این چیزها از خریتم چیزی کم نمیشه!
گفت، گفتم. حرف زد، حرف زدم. توجیه کرد، توضیح دادم. آخرش برگشت گفت ببینم تو چرا هر چی میگم هی نه میاری؟ نکنه پ...ی؟! اخلاق زنها تو این دوران ت.خ...ی میشه میدونم! الان دیگه حرف نمیزنیم. برو یکی دو روز واسه خودت بچرخ و حال و هوات رو عوض کن. بعد بشین روی پیشنهادم فکر کن. گفت میدونم بچه ها ناراحتت کردن. میارمت طبقه ی پائین تو واحد خودم و اتاق کناریه اتاق مدیرداخلی رو برات رو به راه میکنم. خودت مدیر وخانوم خودت باش. منم مزاحمت نمیشم و از سمت من خیالت راحت باشه. گفت اگه این رو دوست نداشتی به اون یکی پیشنهادم فکر کن (بهم گفته یه دفتر سمت غرب داره و میخواد تبدیلش کنه به یه شرکت طراحی و تزئینات داخلی. میخواد اونجا رو بسپاره به من. گفت حتی تیم همکارت رو هم خودت انتخاب کن و کسایی که دوست داری رو بیار. تیم های کاغذدیواری کار و لمینیت کار و کابینت کار و ... رو هم کامل در اختیارت میذازم).
بعد گفتم  عجله دارم و باید برم. ساعت 3 با یکی از دوستام قرار داشتم. تو یه شرکت نرم افزاری بزرگ کار میکنه و الانم بخاطر اینکه نزدیک زایمانشه میخواد بره مرخصی. بهم گفت شرکتشون نیرو میخواد و اینم من رو معرفی کرده. منم از خدا خواسته نه نگفتم. مخصوصا چون کاردانیم کامپیوتره و به کارشون میاد. حاجی نمیدونست کجا میخوام برم. برگشت گفت با آقا سعید قرار داری؟! یعنی تا اسم سعید رو آورد شاخ درآوردم. حدس میزنم یا اتاقم شنود داره یا پای تلفن که با نادیا حرف میزدم شنیده (بعد از یه مدتی فهمیدم موقعی که تلفن حرف میزنم یکی میاد روی خطم). خودم رو نباختم و گفتم جایی کار دارم، اگه آقا سعید هم فرصت کنه بیاد که چه بهتر! با یه تیر دو تا نشون زدم! دیگه حرفی نزد.
موقعی که داشتم از در میومدم بیرون گفت الان میخوام با مهندس ... (همونی که اون روز من تو ماشینش نشستم و کلی راهنماییم کرد) جلسه دارم و میخوام تصمیمات مهمی بگیرم. بعدش زنگ میزنم و اگه کارت تموم شده بود بیا دفتر که تو جلسه بعدیش شما هم حضور داشته باشید. گفتم باشه.
 اومدم بیرون و سریع رفتم سمت اون شرکته. مسیرش واسه خونه رفتن و اومدن خیلی خوب و سر راسته. اونجا یکساعتی معطل شدم و کلی مصاحبه و فرم و ... بعدش هم زدم بیرون و رفتم مهد تا طناز رو بگیرم. ثبت نامش کردم و هزینه اش رو دادم. جوجم ترمش عوض شد! رفت جزء گروه های نوپا. مربیش هم عوض شد. خیلی زن مهربونیه. کلی حرف زد و واسه گرفتنش از پوشک راهنماییم کرد. بعد گفت دیگه براش غذا و سوپ نذارید چون ما اینجا براشون درست میکنیم. گفت فقط میان وعده و میوه و صبحانه بذارید. 
وقتی رسیدم خونه دیدم از شرکت دارن بهم زنگ میزنن. فهمیدم حاجیه. گفتم الان مرتیکه میگه پاشو بیا شرکت، واسه همین برنداشتم. ده دقیقه بعد همون همکارم آقای مهندس ... بهم زنگ زد. بهش گفتم الان از شرکت زنگ زدن. گفت یه وقت نری شرکت ها! فقط حاجی تو دفتره و همه رفتن! 
دقیقا یه ساعت حرف زدیم. چیزهایی که حاجی گفته بود و من گفته بودم رو گفتم. اونم همینطور. کلی زیراب مدیرفنی رو زده بود. میدونم بخاطر من اینکار رو کرده. گفت میدونم اذیتت کرده و باهات خوب تا نکرده. گفت حاجی بعد از رفتنت اونقدر از همه شاکی بود که همشون رو به چهارمیخ کشید (مدیرفنی شرکت نبود امروز البته). میگفت جلوی من چنان سر مدیرداخلی داد زد که من قبض روح شدم. بهش گفته چرا شوفاژ اتاق خانم ... (یعنی من) رو درست نکردید؟ چرا باید سه بار بگه اما آخرش هم از سرما بلرزه؟ (این رو من بهش گفتم. خدائیش سه روز بود با پالتو میشستم تو اتاق بس که سرد بود. هر چی گفتم مدیرداخلی هی میگفت امروز فردا). 
مهندس میگفت اگه فردا کلی از سمت های مدیرفنی از در ک..ش نیفتاد من اسمم رو عوض میکنم! گفت پنبه اش رو اساسی زدم که دیگه جرأت نکنه بخواد تو رو اذیت کنه!
فعلا که قرار شده من این دو روز رو تا آخر هفته فکر کنم و شنبه تصمیم نهاییم رو بگم. گرچه حاجی گفت به هیچ عنوان استعفام رو قبول نمیکنه. مشاورم هم گفت عجله نکن و تا فردا فکر کن و بعد دوباره با هم حرف میزنیم. پارسا همچنان صد در صد مخالفه، تازه هنوز از جریان اصلی و علت استعفام خبر نداره و فکر میکنه بخاطر ساعت کاری زیادم و اعتراض های پارساست که میخوام بیام بیرون.
فردا پارسا هم مرخصی گرفته. قراره بریم دفترچه بیمه ی من رو تمدید کنیم. بعد یه اداره بیمه دیگه بریم واسه حقوق معوقه ی اسفندم که بخاطر تصادفم به عهده بیمه بوده پرداختش و منه تنبل تا امروز دنبالش نرفتم. بعد یه سر بریم دادسرا واسه پرونده تصادف. بعد هم اگه زنده بودیم و جونی بود بریم ماشین من رو بذاریم نمایندگی. اگه بازم وقت شد یه سر هم بریم دانشگاه من یه سر و گوشی آب بدیم و ببینیم دانشگاهم چه شکلیه!
بابت کامنتها بازم معذرت میخوام. بخدا فرصت نکردم اصلا. تو اولین فرصت انجام میدم و خبرش رو میدم.
راستی اینکه تو پست تولد گفتم دی جی میگفت درسا اشتباه سهوی نبوده عزیزای من! از قصد نوشتم. گفتم که به جز من هیچ کس به جوجه طناز نمیگه! همه همون درسا صداش میکنن. 
خوب من دیگه باید برم. خیلی ذهنم درگیره. نمیدونم چیکار کنم. اگه چیزی به ذهنتون میرسه ممنون میشم راهنماییم کنید. مطمئنا تا حالا فهمیدید که جریان چی بوده! حاجی بهم گفت که از من خیلی خوشش میاد و حس خوبی بهم داره. بعد هم میخواست من رو ببوسه! ای بدبخت نورا!!!!!!!!!!!!!!!!!!! الانم دست گذاشته روی قرآن که دیگه مزاحمتی واست ایجاد نمیکنم. شما بودید چه میکردید؟ راجع به اون پیشنهاد کاری دومش چی؟ نظرتون چیه؟!
مرسی که همراهیم میکنید عشقای من! فعلا بای بای

برچسب: نویسنده: آرمین آرامفر تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1392 ساعت: 0:33

صفحه بندی