روزی هست گوش شیطون کر ، برای خونه مشتری نمیاد و من از این بابت کلی خوشحالم و بسیار بسیار امید دارم که امسال همینجا بمونمو اسباب کشی نکنم ....
دیروز هم طی یه عملیات انتحاری ، کمردرد رو زیر پا گذاشتم و دایورتش کردم و کابینتا رو با کمک بابا که یکی دو روز پیشم بود ترکوندیم !
امیدوارم که صاحبخونه از فروش خونه منصرف بشه و قرارداد رو تمدید کنیم در غیر اینصورت اینهمه زحمت به باد میره ...
بعد از ظهر هم مامان اومد دنبال بابا و رفتن ....
با اینکه جاشون حسابی خالی شد ولی من از تنهائی بسی خوشنود گردیدم
یعنی با هیچی حاضر نیستم آرامش و تنهائیم رو عوض کنم .
یه روشی رو بابای طفلکیم هی میگفت بیا و امتحان کن برای کمرت اما من بهش میخندیدم ! یه روشی به اسم بادکش درمانی !
از اینترنت سرچ کردم و دست به کار شدیم .... باورم نمیشد که حتی یه ذره ساکت بشه دردم ! اما در کمال تعجب کمی بهترم ... قدیمی ها الکی حرف نمیزدن ....
*****
طفلکی بابا برام جارو برقی و طی هم کشید و حموم و توالتمم شست ! قوربون انگشتاش بشم من الهی که هیجکی دلسوزتر از خانواده نیست واسه آدم ...
مامان هم کلی خوراکی گذاشته بود طبق معمول + ماهی جنوب که فامیلاش از جنوب کشور آوردن به به جای همه ماهی جنوب دوستان خالی ....
امسال به دلیل مشکلات کمرم ترجیح دادم بیخیال مربای آلبالو درست کردن و آبغوره گیری بشم و از اونجائی که خدا یار تنبلاست ، آبغوره که به طرق مختلف و دوستان مهربون برام رسید ولی مربا رو مامانم برام درست کرد که واقعن بینظیر شده ...
برای مایه آلبالو پلو هم هنوز از پارسال توی فریزر دارم و همون کافیه ..... دیگه میمونه آب لیمو که حمید قول داده چند تا شیشه برام بگیره ....
خدا رو شکر خیالم راحت شد ....
باقالی هم که بهار از دم تره بار پاک شده خریدم + نخود فرنگی .... سبزی قورمه و نعناع جعفری رو هم یک سالی هست میرم از این مغازه ها که سبزی رو جلوت خرد میکنن با دستگاه ، خریدم ! خیلی هم راحت ....
والا ! چه کاریه آدم بشینه شونصد کیلو سبزی پاک کنه و بعدم بشوره و خشک کنه و خرد کنه و اوووووووووووووه کی میره اینهمه راه رو ؟ واقعن حیف وقت و جون و اعصاب آدم نیست ؟
من تا پارسال خودم باید این کارا رو میکردم اما این کمردرده تنها حسنی که داشت این بود که دیگه سبزی مبزی قورمه و غیره رو خرد شده میخرم و فقط میارم خونه و خودم سرخ میکنم ... حتی پیاز داغ رو هم از همین مغازه میخرم ...
عفی هم دیگه همین کار رو میکنه ، چون اولن خری نیست توی خونش که مفت و مجانی بشینه این خر کاری ها رو واسش انجام بده و دومن هم خودش دیگه توانش رو نداره ... ولی مامانم هنوز خودش این قبیل کاراشو میکنه و به حرف ماها گوش نمیکنه .....
*****
گفتم عفی این یادم اومد گفتم بزار بگم لال از دنیا نرم ! چند شب پیشا دیدمش و برگشته میگه : غذائی که اون روز درست کردی همش مونده ! گفتم همون سه تا تیکه فیله ؟!!! مگه اونشب گرم نکردید پدر جون بخوره ؟ میگه نه ! رفتیم خونه فاطمه ، فرداش هم کارگر داشتم !
یعنی میخواد بگه چون تو درست کردی مونده !!!! در صورتیکه غذای ده روز موندش رو که گوشه یخچال کپک زده میزاره جلوی من و حمید و ما هم نباید جیکمون در بیاد ! همون روز هم که اونجا بودم غذای پس مونده مهمونی روز قبلش رو هم گرم کرد و گذاشت جلومون ! ولی غذائی که من درست کردم رو هی میگه که مونده !
خوب زنیکه تو رفدی مهمونی و گرمش نکردی واسه شوهرت به من چه ؟! بعدم میتونستی گرم کنی بزاری جلوی کارگر و منت سر من نزاری ! یعنی غذای به اون خوشمزه گی ارزشش رو نداشت که کارگر بخوره ؟
خیلی ناراحت شدم و به حمید دیروز گفتم که مادرت واسه من پشت چشم نازک کرد و اینو گفت و خواهشن دیگه از من انتظار نداشته باش توی خونه این برم سر گاز ! من بعد از دو سال هم بیشتر ، یه عذای ساده درست کردم ولی انگار راضی نبود ... خدا رو شکر توی زندگیم به اندازه کافی دارم و محتاج اون مادر بی چشم و روت نیستم . استخر هم میرم بیرون بی منت !
رفتم نیم ساعت توی استخرشون راه رفتم ، کلی حرف و حدیث در میاد و ازم توقع داره با این کمر واستم براش کار کنم .... مگه عقلمو از دست دادم برم اونجا ؟
آقا بهش برخورد ! اصلن نمیخواد قبول کنه که مادرش یه عجوزه بزرگه ه ه ه ه ه
*****
فردا خونه یکی از دوستان دوره دبیرستانم دعوتم ولی انگار یکی از دوستان مهمونی رو خیلی ریلکس کنسل کرده !!!!!!! منم کلی خودمو آماده کرده بودم که بعد از سالها باهاشون روبرو بشم ! دیگه نمیگن آدم برنامه ریزی میکنه .....
خلاصه که خورد توی ذوقم 
*****
از شهرام و زن جدیدش پرسیده بودید ، باید بگم من رفت و آمد ندارم باهاشون ولی میدونم با هم خوبن و من از اعماق قلبم آرزو میکنم خوشبخت باشن ....
راستی امروز سالگرد ازدواج منو حمیده
و در ضمن اولین جلسه فیزیوتراپیم !
( این پست دیروز است )
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:33