خرید بک لینک

درباره سایت

سایت جامع پرمطلب

هم اکنون سایت پر مطلب ،با دارا بودن بیشتر از 5000 پست پر مطلب و پر محتوا ترین وبلاگ ایران است،دقت کنید چون بعضی پست ها توسط ربات گذاشته شده اند احتمال ناقص بودن دارند و همچنین اگر عکسی نشان داده نشد حتما روی عکس کلیک راست کرده و گزینه save image as را انتخاب کنید با تشکر

امکانات وب

-->-->-->
ال نوشتن پست قبلی بودم که حمید گفت بریم کمی خرید کنیم .... پستم رو ثبت موقت کردم و زدیم بیرون ....

ساعت حدودای 8 بود و منم توی فکر عفی جون و ادامه پستم بودم که حمید جان پیشنهاد دادن بریم به والده سلطانشون سری بزنیم !

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان که به عشق کشف سوژه جدید قبول کردم

دستور داد زنگ بزنم به مامان جونش و پیشنهاد بدم که میریم دنبالشون تا برای صرف شام در هر رستورانی که ایشون و خیکشون هوس فرمودن غذا تناول کنیم .

اطاعت امر کردم و به مادرشوهر اسبق زنگ زدم ، بهتره بگم به منزل سابقم ! پدرشوهر الکی خوش ، گوشی رو برداشت ... پیشنهاد رو اعلام کردم آممممممممممممممما ایشون که معلوم بود در جوار همسر مکرمه نشستن ، با ترس و لرز فراوووووون گفت : من دوست دارم بیام ، گوشی رو میدم به مامانی ببین نظر ایشون چیه !!!!

ای توی روحتون که اینقدر ناز و ادا دارید ! البته بیچاره حق داره ، چون اگه بدون اجازه از همسرشون قبول درخواست کنه اونوقته که خر بیار و باقالی ببر ! مورد خشمی واقع میشه که خشم گودزیلا در برابرش هیچه !

در هر حال بنده مجبور به یه مکالمه اجباری با این راحت الحلقوم شدم :

من : سلام مامانی

عفی : علیک سلام ! چه عجب ! راه گم کردی ؟ خودتی ؟ باورم نمیشه زنگ زدی !!! ( انگار متلک نگه لال میشه )

من : مامانی جون ما نزدیک خونتونیم ، میخواستیم بریم شام بیرون که حمید گفت با شما تماس بگیریم اگه دوس دارید که تشریف بیارید ...

عفی : من ظهر به حمید گفتم ناهار بریم بیرون ! الان دیگه دیره !!!!!

اینجانب که رودست خورده بودم از همسر سابق و مارموذ گرامی ( چون به من نگفت که از ظهر برای این غذای دور همی نقشه ها داشته ولی جرات بیانش رو تا 8 شب نداشته !!!! ) ، یه چشم غره بهش رفتم و ادامه دادم :

حمید به من چیزی نگفت ! الانم که تازه سر شب لاتاست ! آماده شید ما 5 مین دیگه دم دریم .....

عفی یه آهی که نشان دهنده از سر اجبار بودنه کشید و گفت : باشه !

حوصله جر و بحث با حمید رو ندارم ! حوالش دادم به فلان چپ اسب نادرشاه و تصمیم گرفتم از شام و این بیرون رفتن دسته جمعی نهایت استفاده رو بکنم !

حمید هم که فهمیده بود چه گندی زده و اصلن پیش بینی نمیکرد مادرش لوش بده ، به رانندگیش با اخم ادامه میداد ! میترسیدم بچم توی کوچه علی چپ گم شه !

هنوز نرسیده بودیم به سرکوچه که شماره خونشون افتاد روی گوشی حمید .... برداشتم دیدم عفی جونه ! گفت که همین الان دختر و نو ه اش ( فاطمه و بهار ) اومدن و قراره جارو 2 هم بیاد ! شما هم بیاید بالا و یه شب دیگه میریم بیرون ......

یعنی افتادم توی تله تا گردن !!!!!!! نه راه پیش داشتیم نه راه پس ! رخش رو پارک کرد و با پاهائی که به زور میرفتن به سمت خونشون ، راهی خونه ای شدم که هنوزم بعد از دو سال مستقل شدن و طلاق ، تنم میلرزه گوشه گوشه اش رو نگاه کنم ، چه برسه به اتاق سابقم !

بعد از سلام و روبوسی چیزی که ناراحتم کرد طفلی پدرشوهره بود که کفش و کلاه کرده بود و منتظر بود که بریم بیرون اما با ورود بیخبر دختر و نوه اش بدجوری خورده بود توی ذوقش و با لب و لوچه آویزون ما رو تماشا میکرد !

وقتی به رسم همیشگی برای روبوسی رفتم به سمتش ، یواشی به سان وز وز پشه ، توی گوشم گفت : فردا میریم باشه ؟ ناراحت که نشدی ؟ فردا میریم ....

*****

نشستم کنار عفی و فاطمه توی آشپزخونه ..... پدرشوهر اومد سمتم و با جسارتی که سالی یه بار هم به زور میشه شاهدش بود گفت : حالا که شام نرفتیم بیرون و شام نخوردی هر چی میخوای سفارش بده برات بیارن !!!!

چیزی که جالب بود اینکه اصلن از دخترش نپرسید که شما هم داخل آدم !

وااای از خشم گودزیلای خانگی ! چنان پیرمرد بدبخت رو شست گذاشت کنار این عفی که اجازه بدید نگم چطوری زد توی ذوقش ! که ای مرد ! همه چی توی یخچال هست ! بیخود نمیخواد پولتو حروم کنی !

من نمیفهمم فقط پول منو حمید حرومه که با وجود اینهمه غذا توی یخچال ( البته به قول خودش ! چونکه با برهوت یکی بود ) اشکالی نداره بریم بیرون ولی نوبت خودشون که باشه ......

خلاصه یکی دوبار دیگه پدرشوهر تعارف کرد آمممممما کی جرات داشت بگه من گشنمه !

عفی هم با ذوق بی حد از این پیروزی و به کرسی نشوندن حرفش گفت : توی یخچال آش داریم ، نمیدونی چقدر خوشمزس ! پاشو بیار با هم بخوریم !

پاشدم دیدم اندازه سه تا کاسه آش که خیلی مشکوک میزد حداقل مال یه هفته قبل باشه ! و کم مونده روش کپک و تار عنکبوت ببنده ؛ موجوده !

خجالت رو کنار گذاشتم و پرسیدم : مامانی آش مال کیه ؟ گفت : ع ع ع وا ا ا ا مال پریروز !!!!

خلاصه کنم که این آش آلو رو به زور کرد توی پاچه من تا مبادا مجبور بشن از بیرون غذا سفارش بدن ......

دخترش هم که گفت سیره ! جارو اینا هم که گفتن شام خوردن ! حمید هم یه کاسه آش خورد تا روی من کم بشه و غر نزنم که این چه غذای مونده و بد مزه ای بود .....

حالا شما تصور کن آش آلو خودش خاصیت ملین ی داره ، چه برسه به اینکه پیرزن پزه حداقل یه هفته مونده هم باشه !

گلاب به روتون که از دیشب تا الان حالم خرابه !

*****

یه مساله دیگه میخواستم بگم که مربوط به پست قبله ....

اینجانب ابروهای مبارکم رو گذاشتم پر بشه زیرا مدتهاست کچل کچل در اومده اونم به لطف عفی که سالهای اول ازدواجم پیشنهاد تاتو دادن و منم به دلیل بچه بودن قبول کردم ! حالا به هر دلیلی تاتوی ابرو به زلفگان ما نساخت و طفلی ابروها یه دونه در میون ریختن !

در هر حال شش هفت ماهی میشد که مثل دختر بچه ها ابروهام به مثال پاچه بز شده بود !

به روز که خونه عفی بودم ، دختر خواهرشوهر برای بار چندم بحث رو انداخت به ابروهای من که ای وای چه خوب شده و معجزه شده و چی کار کردی که ابروهات پر شد و در اومد و .......

منم از همه جا بیخبر حقیقت رو گفتم که کاریش نکردم و هیچ موادی هم نزدم و فقط صبر کردم که خدا یار صابران است و این ژن صبور بودن چندین و چند نسله که میراث ماست !

من دیدم دختره یه نگاه عاقل اندر سفیه اول به من و بعد به مادر و مادربزرگش انداخت و یه لبخند تلخی گوشه لبش نشست که آره جون خودش ! دیدید ! خر خودشه !

به روم نیاوردم که چه عرض کنم ! راستش حالیم نشد !

ظهر شد و بعد از ناهار رفتم تا چرتک ملسی روی تخت صد و بیست سانتی سابق که واقعن نمیدونم شش سال چطوری دو نفری روش جا میشدیم میخوابیدیم ، بزنم .... عحب تحملی داشتم خدائیش ...

نیم ساعتی نگذشته بود که طبق معمول با سروصدای خواهرشوهر بیدار شدم و چون در اتاق نیمه باز بود اونا همچنان فکر میکردن من خوابیدم ......

خدای من شاهده که شنیدم دختره عجوزه که عجیب به مادر بزرگ بد ذاتش شباهت داره ، میگه : دیدید میگه خودش در اومده ! مگه میشه ! رفته ابروش رو کاشته فکر میکنه ما نمیفهمیم !!!!!!

یعنی وا رفتم ! دهنم از تعجب باز مونده بود !

خدایا مگه ابرو رو هم میکارن !!!!!؟ دختره بی تربیت چه راحت تهمت میزنه ....

از اونور عفی گفت : بیچاره بچه م ! ببین چقدر باید ادا اطوارای اینو تحمل کنه ! بیچاره بچه ام بیچاره بچه ام

و من در افق محو شدم از دست این خاندان که عفی شبیه نامادری سیندرلاست و دخترش و نوه اش هم آناستازیا و گرزیلا !

مدیونی اگه فکر کنی خودمو با سیندرلا مقایسه میکنم

برچسب: نویسنده: آرمین آرامفر تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1392 ساعت: 0:33

صفحه بندی