خرید بک لینک

درباره سایت

سایت جامع پرمطلب

هم اکنون سایت پر مطلب ،با دارا بودن بیشتر از 5000 پست پر مطلب و پر محتوا ترین وبلاگ ایران است،دقت کنید چون بعضی پست ها توسط ربات گذاشته شده اند احتمال ناقص بودن دارند و همچنین اگر عکسی نشان داده نشد حتما روی عکس کلیک راست کرده و گزینه save image as را انتخاب کنید با تشکر

امکانات وب

-->-->-->
ر چی که بگذریم میگن سخن دوست خوشتر است .. همانا استعاره از دوست در این جمله کسی غیر از عفی جون خوشگل و خوش هیکل مون نیست !

هوس کردم از این عوجوبه خلقت بنویسم هم خودم خالی بشم هم دوستان مشتاق سر کیف بیان ...

*****

اینجانب به شدت رفت و آمدم رو با خانواده تناردیه به حداقل رسوندم و میشه به جرات گفت که شاید ماهی یک یا دوبار به زندان سابق میرم ... اونم در شرایطیه که اونقده روی مخ حمید میرن و از من گله میکنن که سپیده کجاست و چرا نمیاد و این چه جور عروسیه و ..... وقاحت رو بعضن به جائی رسوندن که پدرشوهره و یا عفی وقتی تماس میگیرم حالشونو بپرسم ، حسابی متلک بارونم میکنن :

همش با خانوادتی ، ما رو دوست نداری ، ناسلامتی شش سال همخونه بودیم ، بی معرفتی و عروس فلان کسک هر روز به مادرشوهرش سر میزنه و با هم میرن مسافرت و .....

بععععله ! اونا که نمیدونن من عروسشون نیستم و خوب خیلی طبیعیه که گله کنن که چرا نمیای سر بزنی و این وظیفه انسانی من هست که هر دم حالی ازشون بپرسم آآآآآآآآآآمممما مسئله اینجاست که من عروسشون نیستم و وظیفه ای به گردنم نیست اما چون که اونا از قضیه بی اطلاعن خوب میخوان که من برم و تند تند سری بزنم ....

در راستای این حرف و سخنانی که پشت سرم میزنن ، حمید ماهی یه بار یه اعتراضی بهم میکنه و منم به خاطر گل روش میرم ..... اما امان از بدو وردم ......

اول که حسابی پشت چشم نازک میکنن و جای تعجب داره براتون اگه بگم که پدرشوهره از صد تا خاله زنک هم خاله تر شده ! یعنی صد رحمت به چشم نازک کزدن و متلک گفتن عفی ! نمیدونید این پیرمرد 83 ساله چه چیز عجیب و غریبی شده !

تا یادم نرفته اینو بگم که جدیدن شبائی که حمید میاد و پیشم میمونه یه بهانه ای پیدا میکنه و راس ساعت سه صبح زنگ میزنه به موبایلش ! حالا یا میخواد بپرسه ری سی ور رو چطوری از این حالت به اون حالت در بیاره و یا دلش هوس کله پاچه کرده و پیشنهاد میده با این سن و سال برن بزنن ! انگار آبه نازل شده با اون هیکل ناز زنش و با این سن نوح خودش بره اینشکلی ناپرهیزی کنه ! و یا میپرسه حمید الان دقیقن کجاست !!!!! یه شب که شاهکار بود ! میگفت سپیده صبح میاد با مامان برن خرید ؟!!!

شما خودت تصور کن اون موقع شب از خواب بپری و توی عالم خواب نصفه هوشیار و بیدار باشید و یه دفعه شماره خونشون رو روی موبایل حمید ببینی ! اولین فکری که به نظر آدم میرسه چیه ؟ روم به دیوار یه اتفاق بد افتاده !

حرصی میده در یک جمله و خلاصه که عقلش رو کامل از دست داده ! هر چند قبلن هم چیزی به نام عقل توی جمجمش نداشت !

بعععععله ! وقتی عروسی که ازش انتظار دارن بره و سر بزنه ، بعد از یه عمری میره خونشون ، انتظار میره که قدر این قدم رنجه رو بدونن ! آمممممممممممممما عقده هاشون مثل یه جوش چرکی سرباز میکنه ! هر کدوم به یه نحوی ....

عوض حال و احوالپرسیشون که میدونن ماههاست درگیر کمردردای نفس گیرم ، زخم میزنن به دلم ..... نمیفهمم چرا با خانوادم اینقدر مشکل دارن !

مثلن از دهنم در رفت که ظهر مامانم اومده بود و برام از شمال برنج آورده بود و خونه رو هم طی و جارو زد !!!! ( شما مدیونی اگه فکر کنی داشتم پز میدادما ) عفی برگشته میگه : چه معنی داره مادرت بهت برنج میده ؟! خوب شما که برنجتون تموم شده چرا نمیگید خودم بدم بهتون ؟!!!

بعدشم برگشته میگه : مامانت که همش در حال گردشه و مسافرته ! چطوری فرصت میکنه کارای دخترشم بیاد بکنه !!!!!!

***

آخرین باری که اونجا بودم ، یه بالشت گذاشتم روی زمین و با کلی معذرت خواهی روی زمین دراز کشیدم و چونکه عارم میاد برم توی اتاقاشون چه برسه برم در کمداشون رو باز کنم ، مانتوی خودم رو کشیدم روم ....

البته نه اینکه عفی از پتوهای تحفشون تعارف نکنه ها .. نه ، اون گفت که برو بردار ولی من خودم اونشکلی راحتتر بودم .

موقع خداحافظی مانتو رو که داشتم میپوشیدم ، با بیتربیتی که خاص خودشه ، گفت : اوا ! این از همین مانتوهای گوشه خیابونیه ؟ فلان کسک عین اینو خریده بیست هزار تومن !!!!!!

گفتم نه ااینطوری نیست و مانتوم رو از یه بوتیک توی پاسداران خریدم ....

ادامو در آورد و گفت نه بابا این از هموناست ! از این گوشه خیابونیاست !

به جای اینکه ناراحتیم رو بروز بدم اصلن جوابشو ندادم ! ادامه داد : حالا چند خریدی ؟ گفتم هشتاد و 5 هزار تومن ... دوباره چشای پر از بیشرمیش رو چهار تا کرد و با تعجب فراوون به حالت جیغ گفت : وووااااااا 85 هزار تومن ؟!!!!! واسه یه مانتوی گوشه خیابونی !!!!!!!!!!!!!!!!

پشتم بهش بود و محلش ندادم که یه دفعه حمید اومد .... خودش از ترسش و اینکه الان اگه خودش نگه ، من میرم و به حمید گزارش میدم با ماست مالی قضیه گفت :

حمید جون من فکر کردم این ( از قصد برای توهین به من که میدونه خیلی بدم میاد میگه این ) مانتوش رو میگه از بوتیک خریده ولی من فکر کردم از این گوشه خیابونیاس ! اما الان که پوشیده دارم میبینم نه ! گوشه خیابونی نیست !!!!!!

***

مورد بعدی که میخوام براتون بگم اینه که یه روز توی آشپزخونه نشسته بودیم که نوه حرومیش همون پسر خرسه هم اومد ..... بعد از ناهار توی یه فرصت مناسب که منو مادربزرگش تنها شدیم (!) برگشته میپرسه : سپیده خانم شما گوشیتون چند گیگه ؟ گفتم 64 ! با تعجب فراووون گفت واااای یعنی سه میلیون و خرده پول گوشیتونه !!!؟؟؟؟

گفتم نه سیصد تومنه !!!!!

یه دفعه عفی گفت : نخیر سه میلیونه ! من میدونم که رفتی سه میلیون پول گوشی دادی !!!! حالا اگه گوشی سه میلیونی دستت نگیری قرآن خدا غلط میشه ؟!!!! ببینم راستشو بگو اگه پولشو میزاشتی بانک بهتر نبود ؟ اصلن میدونی چیه ؟ عیب از تو نیست از پسر منه که یه بچه نمی کا ره تا تو سرت با بچت گرم باشه و پول حروم نکنی .......

به قدری تابلو بود که از قبل خودشونو برای این ضربه آماده کرده بودن که من به شدت شوک شدم و تنها چیزی که تونستم بگم این بود که : بابام برام خریده ، چه ربطی به حمید داره این قضیه ؟!

بعدم چشمم به پسر خرسه حرومی افتاد که پیروزمندانه با یه لبخند مشمئز کننده نگاهم میکرد !!!!!!!!

یعنی من هر چی از سیاست و حرومی بودن این تحفه بگم کم گفتم ....... نوه عفیه دیگه !!!! اگه انتظار دیگه ای ازش داشته باشم در اشتباهم !

*****

به دلیل اینکه یه مدت طولانی آپ نکردم ، حرفای زیادی برای گفتن از این خاندان دارم که توی یک پست خلاصه نمیشه در نتیجه :

ادامه دارد ....

برچسب: نویسنده: آرمین آرامفر تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1392 ساعت: 0:33

صفحه بندی