در صف نانوایی ایستاده بودیم که یک دفعه دیدم اشک در چشمانش حلقه زد. تعجب کردمکه صف نانوایی چه جای گریه است! در راه برگشت، سریش مرغوب و با کیفیتی شده بودم کهیالله بگو چی شد. آخر مجبور شد و دست تسلیم بالا برد…
گفت: تو صف که ایستاده بودیم، یک مرد میانسالی با عجله آمد و احساس کردم که میxadخواهدتو صف بزند، ولی مطمئن نبودم که چنین قصدی دارد، من هم تو فکر و خیالات رفتم کهاگر تو صف زد و جلوتر از من خواست نان بگیرد، چه به او بگویم و چطور برخورد کنم.بگویم: آقا نوبت من است… بگویم: آقا شما کی آمدی؟… با مهربانی به او تذکر دهم… تند برخورد کنم… چیزی به او نگویم… عملا به او حالی کنمکه نوبت من است…؟
آخر سر به این نتیجه رسیدم که اصلا انگار نه انگار. بگذارم آن آقا نانش رابگیرد و خوش باشد. بندهxadی خدا شاید عجله دارد، شاید حواسش نیست و قصد و غرضی ندارد،آخر این چه وضع برخورد با کسی است که می خواهد تو صف بزند؟!
بعد گفت: تا به این نتیجه رسیدم، انگار دلم روشن شد و درب مناجاتی برایم بازشد، گفتم خدایا من گذاشتم این آقا بی نوبت نان ببرد، تو هم شهادتنامه ام را بینوبت امضا کن. نگو حالا فعلا نوبتت نشده…
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: يکشنبه
19 آبان
1392 ساعت: 19:58