چند روز پیش در محلخودمان قدم میxadزدم که دیدم درب پشتی مدرسهxadی ابتداییxadام باز است. تقریبا بیست سالپیش از این مدرسه فارغ التحصیل شده بودم و از آن روز دیگر جز یکی دو بار داخل آنمدرسه نرفتم. به ویژه این که ساختمان ساده و یک طبقهxadی این مدرسه سالها بود کهخوابگاه دختران دانشجو بود. نمای بیرونی و در و دیوار آن مدرسه هم از بس تکراریشده بود دیگر هیچ خاطره ای را تداعی نمیxadکرد.
اما گویی دوباره این مدرسه،به اصل کاربری خود بازگشته و سردر آن نوشته بودند «دبستان پسرانه آیت الله بهاءالدینی». دربپشتی به حیات مدرسه باز می شد و من ناخود آگاه و بدون اجازه وارد حیات مدرسه شدم.عجیب بود. حیات مدرسه هیچ فرقی نکرده بود. آب خوری اش، سرویس دستشویی هایش، زمین ودیوارها هیچ فرقی نکرده بود. نه کهنه تر شده بودند و نه نوتر. حتی درختهای حیات وآن دو درخت انار کنار آبخوری هم به چشم من بزرگ نشده بودند، و این خیلی برایم جالببود.
راهروی مدرسه و کلاسهایشنیز تقریبا بدون تغییر مانده بود. و قشنگ همان فضای بیش از بیست سال پیش را برایممجسم می کرد. مدرسه ی کوچکی بود و هست و من تقریبا در همه کلاسهایش درس خواندهبودم. در این چند دقیقه ی حضورم در مدرسه خاطراتی در ذهنم تداعی شد که سالها بوددر ذهنم خاک می خورد و یادآوری نمی شد.
یادش به خیر… سال اولابتدایی که بودم، جنگ هنوز تمام نشده بود و کانالی در حیات مدرسه کنده بودند کههنگام خطر، پناهگاه بچه ها باشد. و البته به درد ما خورد، چون حسابی در آن کانالبازی کردیم؛ از خاک بازی گرفته تا قایم موشک. آن روزها قلکهایی شبیه نارنجک به ماداده بودند تا کم کم بچه ها با سکه های یک تومانی و دو تومانی پر کنند وبرگردانند، تا خرج جبهه شود. در همان روزهای کلاس اول ابتدایی ام، صدام، قم وتهران را هدف بمباران قرار داده بود و مدرسه ها تعطیل شده بود. و البته در عوض صبحهاتلویزیون، مدرسه شده بود و ما هر روز با خانم معلم تلویزیونی درسهایمان را فرا میگرفتیم. یک روز، خانم معلم علوم، از تلویزیون به ما مشق داد که باید با خاک و آب وقوطی کبریت، مهر بسازیم، و من هم آزمایش را تا آخر انجام داده بودم. قشنگ بود آنروزها، حتی صدای بمبارانش که همه جا را می لرزاند و دلها را خالی می کرد.
یادش به خیر… کمتر ما راسینما می بردند و در عوض هر از گاهی همه مدرسه را کف راهرو مدرسه می نشاندند وپرده سفیدی می انداختند و با آپارات، فیلم پخش می کردند که باز فیلمهای آن سالهاهم خیلی بوی جنگ و جبهه می داد.
دهه فجر کولاک می کردیم وراهروی مدرسه و کلاسها همه چراغانی و آزین بندی می شد. بچه ها حال و هوای دیگریپیدا می کردند. هر سال گروه سرودی تشکیل می شد و بچه ها یکی از این سرودهای انقلابرا یاد می گرفتند و بدون این که حفظ کنند از روی کاغذ می خواندند. و البته معمولاوسط اجرا خراب می کردیم و آبرویمان می رفت.
ولی حیف که هنوز حال وهوای مدارس قبل از انقلاب از سر اولیای مدرسه نرفته بود. ناظممان شلنگ به دست بودهمیشه، و هر روز این منظره تکرار می شد که چند نفر از بچه ها کنار دفتر مدرسه کتکمی خوردند. حتی مثل مکتبخانه های قدیم فلک هم می کردند. معلمها هم کمکاری ناظم راجبران می کردند و خودشان هم دست به شلنگشان خوب بود. یک روز سرد زمستان، آن همساعت هفت، هشت صبح که هوا یخبندان بود، معلممان، یکی از بچه ها را که مشقهایش راننوشته بود مجبور کرد، برود بیرون و دستهایش را با آن آب یخ بشورد، آن طفلک هم رفتو با دستهای یخ بسته و سرخ برگشته بود و همان جا آقا معلم با شلنگ، دستهایش رانوازش داد. صدای زوزه ی شلنگ در خاطرم هست هنوز. یک بار در کلاس، خوش و خرم بودیمو هیچ اتفاقی نیافتاده بود که آقا معلم آمد و من و چند نفر دیگر را جدا کرد و باخطکش، نه چندان محکم به دستمان زد. و من هنوز هم نمی دانم آخر برای چی آن روز کتکخوردیم. ولی در عین حال روز معلم که می شد، محال بود دست خالی به مدرسه برویم.
احساسات آن روزها نیزبرایم جالب است؛ احساساتی که اثری از هیچ کدامشان دیگر نیست. کلاسها برایم شخصیتداشتند. کلاس پنجم ابتدایی خیلی برایم با کلاس بود و احساس می کردم، بچه های کلاسپنجم، همه کاره مدرسهxadاند. اول، دوم ابتدایی که بودم، به معلم کلاس پنجم به دیداجلال و احترام نگاه می کردم و با خود می گفتم عجب آدم باسوادی است که می تواند همهکتابهای کلاس پنجم را درس دهد! مبصر شدن و به قول بچه های آن روزها مسپر شدن آرزویهمه بود. و کلّی خوشحال می شد آن کسی که مبصر کلاسش می کردند. نیمکتها را مثل الآن به یک چشم نگاهنمی کردیم. این که جلوی کلاس باشد یا ته کلاس، کنار دیوار باشد، یا پنجره یا وسطکلاس، واین که ما ته نیمکت بنشینیم یا سر نیمکت، همه اینها با هم فرق داشت، و هرکه زور بیشتری داشت، سرقفلی جای بهتری را می گرفت.
بوی کلاس همیشه آمیخته ای بود از بوی نان و پنیر و خیار و گوجه و سیب و پرتقال و بیسکویت که همگی دو سه ساعت تمام باهم در کیسه فریزر مانده باشند، به اضافه بوی تراش مداد و پاک کن و کاغذ دفتر و کتاب... وهمینها بود کل سرمایه فیس و افاده و پز و کلاس ما. البته گذشت و ایثار و جوانمردی و مرام و معرفت خود را هم با همینها نشان می دادیم.
اما دو سه روز پیش کهوارد مدرسه شدم، دیدم دیگر خبری از هیچ کدام از آن احساسات الکی و بچگانه نیست وآن احساسات الکی جای خود را به احساسات الکی دیگری دادند. آن چیزهایی که برایم مهمبود، دیگر برایم مهم نیست، و آن چه امروز برایم مهم است، نمی دانم تا کی برایم مهمخواهد ماند.
از دوران پنج سالهxadیدبستانم فقط بیست سال گذشته و این همه احساساتم فرق کرده است، و خدا می داند که ازاحساسات جوانی امروزم چندتایشان در ایام پیری هم خواهند ماند. و نمی دانم بعد ازمرگم چگونه به این دنیا نگاه خواهم کرد و خاطرات زندگی دنیایی ام را چگونه مرورخواهد کرد.
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: يکشنبه
19 آبان
1392 ساعت: 19:58