هرچیز زمانی دارد .....
"نفس" هم که باشی دیر بیایی رفته ام .....................
من میتوانستم در یک بعد از ظهر زیبا شاخه ای گل به تو بدهم.............
اما............
پاییز اجازه نداد.............
میان این همه برگ های خشک پاییزی تنها تو مانده ای که از بهار لبریزی.................
مشــکل از ایــنجا شــروع شــد …
در شــب آرزوهــا،
مــــن “او” را آرزو کــردم، و
او “او” را ….........................!
درد مـی کـشـم.. درد
هـم تـلـخ اسـت ..
هـم ارزان ..
هـم گـیـرایـیـش بـالاس ..
هـم ایـنکـه تـابـلـو نـمی شـوم ..
رفـیـقـی کـه مـرا مـعـتـاد کـرد ؛ نـابـاب نـبـود ..
فـقـط نـگـفـتـه بـود مـانـدنـی نـیـسـت ..
هــــــــمـــــــیـــــــن!
فرهاد قصه ام شدی و تیشه را.....
ولی دل بود آنجه کندی ازم،کوه غم نبود!!!
وقتی که شال به دور گردنم می انداختی فکر اینجایش را نمیکردم!!
باشد برو
حال میدانم ک ادم برفی را برای آب شدن میسازند
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: يکشنبه
19 آبان
1392 ساعت: 20:26