من كلاس چهارم بودم و هنوز چادر سر نمي كردم و خانم مدير، این را مي دانست .
يك روز خانم معلّم به ما گفت:قرار است براي اردو به حرم حضرت معصومه«س»برويم و ايشان به من تاكيد كردند كه با چادر به مدرسه بيايم. من هم چيزي نگفتم و به كار خودم ادامه دادم. چند دقيقه بعد خانم مدير من را صدا كرد تابه دفتر بروم. در دفتر چندتايي از معلّمان بودند؛خانم مدير روي صندلي اوّلي نشست و شروع به صحبت كردن كرد، كه چرا چادر سر نمي كني و...
خلاصه آن روز من ازدست خانم مدير ناراحت شدم و وقتي به خانه آمدم از لجوجي بسيارم به مادر و پدرم گفتم :من فردا به مدرسه نمي روم. بعد از كلي صحبت كردن با پدر ومادرم تصميم بر اين شد كه من فردا نه به مدرسه بروم و نه به اردو .
فرداي آن روز مادرم
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:50