خرید بک لینک

درباره سایت

سایت جامع پرمطلب

هم اکنون سایت پر مطلب ،با دارا بودن بیشتر از 5000 پست پر مطلب و پر محتوا ترین وبلاگ ایران است،دقت کنید چون بعضی پست ها توسط ربات گذاشته شده اند احتمال ناقص بودن دارند و همچنین اگر عکسی نشان داده نشد حتما روی عکس کلیک راست کرده و گزینه save image as را انتخاب کنید با تشکر

امکانات وب

-->-->-->
من كلاس چهارم بودم و هنوز چادر سر نمي كردم و خانم مدير، این را مي دانست .

يك روز خانم معلّم به ما گفت:قرار است براي اردو به حرم حضرت معصومه«س»برويم و ايشان به من تاكيد كردند كه با چادر به مدرسه بيايم. من هم چيزي نگفتم و به كار خودم ادامه دادم. چند دقيقه بعد خانم مدير من را صدا كرد تابه دفتر بروم. در دفتر چندتايي از معلّمان بودند؛خانم مدير روي صندلي اوّلي نشست و شروع به صحبت كردن كرد، كه چرا چادر سر نمي كني و...

خلاصه آن روز من ازدست خانم مدير ناراحت شدم و وقتي به خانه آمدم از لجوجي بسيارم به مادر و پدرم گفتم :من فردا به مدرسه نمي روم. بعد از كلي صحبت كردن با پدر ومادرم تصميم بر اين شد كه من فردا نه به مدرسه بروم و نه به اردو .


فرداي آن روز مادرم

برچسب: نویسنده: آرمین آرامفر تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1392 ساعت: 0:50

صفحه بندی