خرید بک لینک

درباره سایت

سایت جامع پرمطلب

هم اکنون سایت پر مطلب ،با دارا بودن بیشتر از 5000 پست پر مطلب و پر محتوا ترین وبلاگ ایران است،دقت کنید چون بعضی پست ها توسط ربات گذاشته شده اند احتمال ناقص بودن دارند و همچنین اگر عکسی نشان داده نشد حتما روی عکس کلیک راست کرده و گزینه save image as را انتخاب کنید با تشکر

امکانات وب

-->-->-->

سلام 1 عذر خواهی به همه بدهکارم ببخشین البته گفته بودم پنج شنبه و جمعه نمیام ولی شنبه و یکشنبه رو خودم خبر نداشتم نمیتونم بیام گفتم یه خورده خجالت بکشم بیام آپ کنم

سلام خوبی؟ یه خاطره دارم تازه از تنور در اومد چند شب پیش شیفت بودم ۲تا اقای هیکل دار از اون ورزشی ها که شبیه ملوان زبل هستن اومدن اتفاقات حال یکیشون خراب بود اما اصلا به روی خودش نمی اورد دکتر شیفت بعد از معاینه به من گفت معاینه کن دارو بنویس منم خوشحال معاینه کردم بعد هم پرسیدم آمپول یا قرص که اقای پهلوان فرمود ابجی من از این قرص گچی ها نمیخورم چیه سوسول بازی امپول میزنم در ضمن یه چیز بنویس که فردا حالم خوب باشه بعد هم رو کرد به دوستش و گفت حالا یه امپول مینویسه که مورچه کش بعد هم خندیدن دکتر شیفت حواسش به ما بود همین که خواستم دارو بنویسم گفت ۲ تا سفتریا بنوس بعد هم گفت هر ۲ تارو الان بزنید منم نوشتم رفت دارو گرفت و برگشت رفت تو اتاق تزریقات که صدای پرستار بلند شد منو دکتر شیفت رفتیم ببینیم چی شده که دیدم اقای پهلوان کمر بندشو باز کرده شلوادشو تا نیمه پایین داده وسط اتاق ایستاده از پرستاد میخواد اینجوری یعنی ایستاده بهش آمپول بزنه اونم سفتریاکسون من که این شکلی شدم دکتر شیفت با جدیت گفت این چه وضعی اقا مگه شما تا حالا آمپول نزدین برو بخواب ببینم راستش نمیدونم از قیافه من بود یا حرف دکتر رفت پشت پرده گفت دکتر جون اصرار نکن من نمیخوابم بزن بره همینجوری مسخره اشو دراوردین هی بخواب بخواب یه آمپول که این حرفا نداره پرستاره گفت دکتر مسؤلیت داره من این طوری آمپول نمیزنم دکتر هم رو کرد به من گفت ازاین موقعیت ها کم پیش میاد تو برو بزن تجربه اس منو میگین خب دروغ چرا خوشحال شدم چون آمپول زدن به کسی که نمیترسه راحته اما........القصه آمپولو اماده کرده به اتاق اقای پهلوان مشرف شدم شرایط فرق چندانی نکرده بود اینم بگم دکترم باهام اومد پنبه رو کشیدم آمپولو فرو کردم همین که شروع به تزریق کردم پهلوان مثل فنر یه جهش انقباض انبساطی رفت بعد هم با دادو هوار میگفت درش بیار این چیه دیگه منم ترسیدم درش اوردم پهلوان همون جا نشست بعد هم گفت ابجی چه دست سنگینی داری تو، تو عمرم کسی به بدی تو بهم آمپول نزده منو میگی کلا وارفتم آخه یکی نیست به این بگه تا حالا کی آمپول ایستاده زده پهلوان پنبه البته اینارو تو دلم گفتم دکترهم شرایطو این جوری دید خودش آمپولو گرفت پهلوان هم رفت خوابید و آمپول تزریق شد حالا بماند که موقع تزریق چی کار کرد بعد هم خودشو از تک و تا نینداخت گفت دست همتون سنگینه وگرنه یه آمپول این قرطی بازیارو نداره بخواب بخواب

ان شالله خوشتون اومده باشه



برچسب: نویسنده: آرمین آرامفر تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1392 ساعت: 0:49

صفحه بندی