سلام عزیزان دل برادر

دختر 4 ساله ام آنسه حسابی تب داشت و سرفه می کرد بردمش دکتر و دکتر براش 2 تا پنی سیلین چند تا شربت و شیاف نوشت رفتم داروها رو گرفتم و برگشتم طرف مطب که آنسه فهمید برای تزریق آمپول داریم می ریم شروع به گریه کرد وقتی رفتیم تو اتاق تزریقات خانمی قد بلند، زیبا و خوش اخلاق نشسته بود آمپول رو بهش دادم و وقتی گریه آنسه رو دید گفت یه آمپول که این همه گریه نداره خاله، با مامان برو دراز بکش منم یواش برات می زنم با هزار جور قول عروسک و اسباب بازی و شهر بازی و البته یه نیشکون کوچولو تونستمش روی تخت بخوابونمش بعد خانمه آمپول و پنبه الکلی و یه شیاف رو برداشت و سمت ما اومد منم دامن آنسه رو بردم بالا و یه طرف شورت و جوراب شلواریش رو دادم پایین که خانم تزریقاتی با دست به باسن آنسه فشار می داد و می گفت شل کن خودت رو خانم کوچولو بعد کل شورت و شلوارش رو داد پایین و به هر دو طرف باسنش فشار می آورد تا ببینه کدوم طرف شل تر و مناسب تره و آنسه با لجبازی زیاد گریه می کرد و خودش رو سفت کرده بود بالاخره پنبه رو یه طرف باسنش کشید و آمپول رو فرو کرد که صدای گریه ی آنسه بلندتر و بیشتر شد منم پاهاش رو نگه داشتم تا آمپول زدن تمام شد و سرنگ رو کشید بیرون و شورتش رو برد بالاو گفت هر وقت یه کم آرومتر شد شیافش رو براش می ذارم و من اشکای آنسه رو پاک کردم و بهش گفتم تمام شد گریه نکن بعد خانم تزریقاتی دستکشش رو دستش کرد و شیاف رو باز کرد و گفت لباسش رو بیارید پایین و گریه آنسه دوباره شروع شد و هر چی تزریقاتیه می گفت آمپول نمی زنم نترس اصلا درد نداره اثری نداشت و با گریه لباسش رو پایین دادم تا سوراخ مقعدش معلوم شد و تزریقاتیه با یه دستش باسن های آنسه رو از هم دور می کرد و با دست دیگش شیاف رو فشار داد و فرو کرد و کمی باسن هاش رو فشرد و نگه داشت آنسه هم که تا حالا شیاف نذاشته بود حسابی شوکه شده بود و یه بند جیغ می کشید تا خانمه دست از سرش برداشتو کمی ساکت شد و روی تخت دراز کشید و من رفتم قبض رو پرداخت کردم و بغلش کردم و از مطب خارج شدیم. تا شب 2 بار دیگه هم خودم تو خونه یه بار با کتک و یه بار با کمک باباش براش شیاف گذاشتم و یه بار دیگه هم نیمه های شب که خواب بود به راحتی براش گذاشتم تا فردا تبش پایین اومده بود و نیازی به شیاف نداشت و برای تزریق آمپول دوباره رفتیم تزریقاتی که این دفعه یه آقایی بود و تا گریه آنسه رو دید گفت اگه همین الان ساکت نشی 2 تا آمپول بهت میزنم و آمپول رو آماده کرد همین یه جمله کافی بود و آنسه ترسید و آروم شد و فقط بدون صدا گریه می کرد منم خوابوندمش روی تخت و لباسش رو پایین کشیدم و تزریقاتیه پنبه کشید و آمپول رو فرو کرد و تزریق رو انجام داد و آمپول رو کشید بیرون و از جیغ دیروز خبری نبود و فقط موقع تزریق یه آی کشید که با فریاد صدای گریه نشنوم تزریقاتیه زود ساکت شد منم گفتم خدا پدرتون رو بیامرزه دیروز ما رو کشت تا آمپول بزنه . بعدش لباسش رو درست کردم و داشتم بغلش می کردم که گفت بخوابه یه آمپول دیگه ام بزنم البته به شوخی که آنسه به گریه افتاد و بعدش گفت شوخی کردم عموجون از من نترسی

سلام آرزو هستم میدونم که منو میشناسین و نیاز به معرفی نیست خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم بازم مشترکه البته این بار بین منو دایی مهدی این خاطره مال 2 یا 3 سال پیشه
طبق معمول من آرژیم اذیتم میکرد این حساسیت همیشه آخرای زمستون و اوایل بهار خیلی اذیتم میکنه و تا آمپول نوش جان نکنم خوب نمیشه البته داییا موافق زدن این آمپول نیستن ولی چاره ای ندارن هم زمان با مریضی من دایی مهدی هم مریض شده بود دل درد شدید و حالت تهوع. من اصلا طاقت دیدن مریضی داییامو ندارم داییام خیلی سخت مریض میشن اون روز من خونه تنها بودم و قرار بود دایی مهدی بیاد بهم آمپول بزنه تو فکر بودم که ی راه فرار برای خودم جور کنم که صدای ماشین داییو شنیدم بعد صدای دایی پارسا رو شنیدم پیش خودم گفتم دیگه کارم تمومه وقتی داییا اومدن بالا دیدم دایی پارسا دست دایی مهدیو گرفته و دایی مهدی رنگش پریده وقتی داییو با اون وضع دیدم زدم زیر گریه دایی پارسا گفت چیزی نیست قربونت برم گفتم دایی پارسا بهم بگو دایی مهدی چش شده دایی مهدی خیلی بی حال بود دایی پارسا داییو معاینه کرد ی دفعه دایی مهدی گلاب به روتون ...
بعد دیدم دایی پارسا داره آمپولارو آماده میکنه گریه ام بیشتر شد وایییییییییی 7 تا آمپول وی سرم بود الهی من بمیرم برای داییم دایی پارسا 4 تاشو زد و سرمم وصل کرد بعد بهم گفت بیا بریم بیرون تا دایی بخوابه گفتم نمیام دایی پارسا گفت مهدی چیزیش نیست عزیزم بذار استراحت کنه از اتاق نرفتم بیرون پیش دایی موندم دایی 2 ساعت خوابید وقتی بیدار شد حالش یکم بهتر بود دایی پارسا اومد تو اتاق و دوباره دایی مهدیو معاینه کرد و 3 تا آمپول دیگه رو میخواست بزنه به دایی پارسا گفتم آروم بزنه تا دایی دردش نگیره بعد از آمپولادایی مهدی بازم استراحت کرد رفتم براش ی غذای سبک درست کردم خودم یادم رفته بود باید آمپول نوش جان کنم شب خداروشکر دایی بهتر شد غذاشو بردم تو اتاقش بعد کلی قربون صدقشم رفتم دایی دید خیلی ناراحتم گفت که حالش خیلی بهتره بعد از شام دایی پارسا گفت خوشگل من حالا نوبت توست گفتم من خوبم آلرژی اذیتم نمیکنه دایی گفت با اینکه راضی به زدن این آمپول نیستم ولی شرایط تورو میدونم و بزنی بهتره به دایی گفتم نمیزنم دایی گفت نمیشه گفتممممممممم دایی من نمیزنم ولی راضی نشد به دایی مهدی گفتم دایی جون تو ی چیزی بگو دایی مهدی گفت نفس خانم اگه نزنی حالت بدتر میشه از اونجایی که من هیچ وقت حریف داییام نمیشم با کلی جیغ آمپولو نوش جان کردم
ببخشید اگه بی مزه بود ایشالا همیشه سالم باشید
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:49