سلام

سلام بهناز هستم 13 سالمه.دی ماه سال قبل من بدجور مریض شدم و رفتیم دکتر.اونم 4 تا آمپول نوشت.1دونه دگزا و 3 تا هم سفتریاکسون.من تا حالا آمپول سفتریاکسون نزده بودم نمیدونستم که اینقد درد داره.خب بگذریم.اومدیم خونه و بابام دگزا رو آماده کرد و با کلی گریه تزریق کرد تعجب کردم چون اصلا درد نداشت.حالا من نمیدونستم که اون 3 تا سفتریاکسونه فکر کردم که اونام دگزان و به خوبی تموم میشن واسه همین به بابام گفتم عصر بریم تزریقاتی.من دیگه از آمپول نمیترسم.بریم همونجا بزنیم.اصلا 3 تا شو باهم بزنه(فکر کن اونم سفتریاکسون)خب عصر با بابام رفتیم تزریقاتی خلوت بود.فقط دو یا سه نفر بودن و چون اونا سرم داشتن آمپول زنه گفت که من برم داخل.منم به بابام گفتم که بره خونه من خودم میام(تزریقاتی به خونه ی ما نزدیکه.)بابامم قبول کرد و بعد از دادن آمپولا و اینا رفت.من رفتم داخل و دمرو خوابیدم.شلوارمم پایین دادم.آمپول زنه با 3 تا آمپول اومد منم خیلی ریلکس خوابیده بودم.بهم گفت:با بی حسی بزنم یا بدون بی حسی؟منه احمقم فکر کردم دگزاست گفتم:بدون بی حسی.اون آقاهه هم قبول کرد.پنبه رو کشید و بعد آمپولو فرو کرد.موقعی که فرو کرد یه آی گفتم کم کم دردش شروع شد و شروع کردم جیغ و داد کردن و گریه کردم.دردش خیلی زیاد بود.کم کم تکونام هم شروع شد.با اون یکی دستش پاهامو نگه داشت و یه مدت بعد آمپولو در آورد و گفت:تموم شد.من هنوزم داشتم گریه میکردم و جیغ میزدم.باسنم به کلی درد میکرد.آمپول زنه رفت بیرون و با یه پرستار دیگه حرف زد.چند لحظه بعد 3 تا پرستار دیگه هم اومدن.آمپول زنه گفت:پاهاشو نگه دارید تکون میخوره.و منم دوباره گریه کردم آمپول زنه طرف دیگو پنبه کشید.سردی الکلو که حس کردم بدنم لرزید و خواستم تکون بخورم ولی زورم به پرستارها نرسید.آمپول بعدی رو هم فرو کرد.دیگه داشتم میمردم.به یه پرستار دیگه گفت:تو هم اون یکی رو اون ور بزن زودتر تموم بشه.دوباره جیغ کشیدم.پرستاره اومد و هنوز قبلی رو درنیاورده اون سمتی که دردم میومد زد.باسنم داشت میسوخت.جونم داشت درمیومد.بالاخره اولی و بعد هم دومی رو در آوردن.خواستم بلند شم ولی نتونستم.آمپول زنه گفت:بخواب.منم گفتم چرا؟گفت:بابات خواست که 2 تا از شیاف ها رو هم استفاده کنی دیگه داشتم از خجالت میمردم.شلوارمو داد پایین بعد هم شیاف ها رو یکی یکی گذاشت.شلوارمو پوشیدم به زور میتونستم بشینم.بالاخره از تخت اومدم پایین و با گوشیم به بابام زنگ زدم تا بیاد منو با ماشین ببره.اومد و منو بلند کرد.تو ماشین هم صندلی عقب دمرو خوابیدم.وقتی رفتیم خونه هم همینطور.یه هفته گذشت ولی دارو ها زیاد اثر نکردن واسه همین بابام رفت خودش یدونه تقویتی گرفت و زد.اونم تا حدودی درد داشت ولی نه به اندازه ی سفتریاکسون.مرسی از اینکه خوندین.

سلام امروز میخوام داستان امپول زدن براتون تریف کنم من یه روز سرما خوردم خیلی حالم بد بود بابام که اومد گفت رها بریم دکتر من کفتم نهههههههه من خیلی جیغ میزنم خیلیم خواهر و برادر دارم نرگس بیتا باران نفس حنا امیرعلی امیر حافظ مانی یلدا بعد منم بعدشم عسل و غزل و حافظ بابام گف رها عزیزم پاشو پاشو بریم من دوباره جیغ زدم نهههههههههههه بابام گف باشه فقط تو جیغ نزن رف به مامیم گف کتایون بلن شو رهارو راضی کن مامی و بابی خیلی خیلی صبورن مامانم گف خوب من چه کنم نمیاد که بلاخره منو راضی کردن اونم تازه امیر حافظ راضیم کرد رفتیم پیش دکتر خانوادگیمون خیلی شوخی میکنه میدونه من رو امپول حساسم همشم جیغ منو در میاره رفتیم مامانم با هزار اصرار تونس از7 امپول برسونه به 2 امپول کلا مامان من میگه بچه گنا داره برا همین نمیزاره خیلی برامون امپول بنویسه خلاصه گف رها اگه جیغ نمیزنی برو بخواب امپولتو بزنم من دوباره جیغ زدم دکتره به منشیش کف برو امپولشو بزن بابا اومد تو اتاق تزریقات بابام 43 دقیقه بام حرف زد که تورو خدا جیغ نزن که منشیرو فرستاد تو تا منشیه گف اماده شو من دوباره جیغ کشیدم مامی بیرون بود انقد من جیغم بلن بود دکتر اومد گفت باز دوباره رها خانوم اخه من از دس تو چی کار کنم که همیشه باید 3ساعت بات بحث کنم اخرشم 1 دونه شو بیشتر نمیزنی بابا بم گف رها بد بخت روانی شد بخواب بابا تو 16 ساله ته خجالت نمیکشی دکتر بدبختبه پام افتاد داش التماسم میکرد دیگه مامیمو صدا کرد گف کتایون بیا رهارو راضی کن مامانم می خندیدو میگف رها جونم خواهش قول میدم به دکتر بگم 1دونه بزنه دیکه 3ساعت و نیم داشتن التماس میکردن تا دکتر داش امپولو می کشید مامی داشت خواهش میکرد که یدونه بزنه ولی دکتر قبول نکرد تو ای فاصله که میخواس تزریق کنه به منشیه گف بیا سری اینو بکش که سری پشت سر این بزنم مامانم گف رها.....................................................................
میخواس گریه کنه که......................................... خلاصه دیگه من امپو لارو نوش جان کردم
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:49