خرید بک لینک

درباره سایت

سایت جامع پرمطلب

هم اکنون سایت پر مطلب ،با دارا بودن بیشتر از 5000 پست پر مطلب و پر محتوا ترین وبلاگ ایران است،دقت کنید چون بعضی پست ها توسط ربات گذاشته شده اند احتمال ناقص بودن دارند و همچنین اگر عکسی نشان داده نشد حتما روی عکس کلیک راست کرده و گزینه save image as را انتخاب کنید با تشکر

امکانات وب

-->-->-->

سلام


سلام یه داداش دارم اسمش سیناازمن بزرگتره 14سالشه 4تادایی دارم 4تاشونم دکترن داداشم خیلی ازآمبول میترسه نکه من نمیترسم یهروزخونه آقاجون بودیم داداشم هم حالش خوب نبوداولشم نمیخواست بیادچون میدونست گیرداییهابیفته نمیتونه دربره خلاصه راضی شدورفتیم ولی به محض رسیدن رفت تویه اتاق وخواست بخوابه که دایی بزرگم متوجه شدورفت سراغش بعداومدبیرون ورفت داروهاشوگرفت اومددیدم که کارداداشم ساختست بااونیکی داییهام رفتن سراغش ولی نمیدونم داداشم چطورازدستشون فرارکردواومدبه سالن وداشت فرارمیکردکه یکی ازداییهام گرفتش وبقیهم اومدن کمکشوهمون جاجلوی چشم من دمرخوابوندنش ودایی ابولفضلم بادوتاآمبول بزرگ رفت سراغش من دیگه دیدنداشتم فقط صداشومیشنیدم که چه جیغایی میکشید من دیگه خشکم زده بودازترس حواسم نبودکه دارم گریه میکنم تااینکه بابام متوجه من شدواومدبیشم همین که گفت بابایی چیزی نشده که بریدم بغلش وگریه کردم آمپول داداش که تموم شددایی متوجه من شدوگفت چیه اون چراگریه میکنه ؟باباهم گفت چیزی نیست ومطلب وبهش رسوندکه چراگریه میکنم داییم یه پوزخندزدورفت پی کارش خداروشکرکردم که امپول به من نزده.
این خاطره من بودامیدوارم خوشتون اموده باشه راستی من 10سالمه اگه خاطره تعریف کردنم زیادخوب نیست به بزرگی خودتون ببخشیددیگه کمکم یادمیگیرم


من معمولا عادت ندارم اسممو بگم اما میگم که من الآن 15سالمه واین خاطره مربوط به پارسال(14 سالگیمه):

سرما خورده بودم رفتیم دکتر این دکتره هم که تا به مریضاش آمپول نده شبش روز نمیشه دوتا تقویتی داد آمپولارو گرفتیمو رفتیم درمانگاه مثل گوسفند به سمت کشتارگاه(اتاق تزریقات)قدم برمیداشتم پاهام میلرزید قلبم تند میزد آمپولارو گذاشتم رو میز تزریقاتی رو تخت دراز کشیدم شلوارمو دادم پایین چند تا قل هوالله با آیت الکرسی نذر کردم که آبرو ریزی نکنم یه وقت!!!..اومد بالا سرم گفت پاتو شل کن آمپولش یکم درد داره،پنبه الکلی رو کشید رو باسنم تازه این شروع قسمت غم انگیزش بود.وایییی سوزنو فرو کرد وقتی شروع کرد به تزریق تازه دردش شروع شد منم هی نفس عمیق هی میگفتم الان تموم میشه..تحمل کن..بالاخره سوزنو کشید بیرون به خیر گذشت نه گریه کردم نه جیغ کشیدماز تخت اومدم پایینو رفتیم خونه ولی هنوز یکی دیگه مونده بود....یه هفته ای گذشت انگار مامان بابام از آمپول دومم یادشون رفته بود بعد ازظهر از خون رفته بودن بیرون منم یه دفعه ای به سرم زد خودم دومیشو بزنم !!!..
رو پنبه یکم بتادین ریختم،سورنگو از بستش آوردم بیرون واز اونجایی که کلا خیلی شجاعم همین که سورنگو گرفتم تو دستام مثل چی شروع کردم به لرزیدن،سر شیشه ی دارو رو باهمون دستان لرزان شکستم اما شکستن سر شیشه همانو بریدن دست من هم همان...یه قطره خون گنده داشت ازرو انگشت کوچیکم پایین میلغزید منم کم دل ترس آمپول زدنم کم بود اینم اضافه شد بدنم یخ کرده بود یکی نبود بگه آخه مجبوری؟؟؟!!!..خلاصه دور انگشتم یه دستمال پیچیدم پنبه بتادینی رو طرف راست باسنم کشیدم پوست زرد رنگ و عطر بتادین آدمو یاد اتاق عمل مینداخت...سوزنو یکم رو باسنم فشار دادم مگه میرفت تو؟؟!!..(چند دقیقه بعداز جاش خون زد بیرون)برداشتم یکم اونطرف تر فرو کردم بازم نرفت. رومو برگردوندمو فشار دستمو بیشتر کردم تقریبا بدون درد فرو رفت دارو آروم تزریق کردم آخراش دردم گرفت وایییی..هنوز دستام میلرزید کشیدم بیرون یه دفعه ای عین چشمه مواد دارو شروع کرد به بیرون ریختن مونده بودم چی کار کنم فکر کنم چون وایساده آمپول زده بودم و پامو یکم سفت کرده بودم اینجوری شد خلاصه هم دستم برید هم درد آمپولو کشیدم هم هیچی دارو به بدنم نرسید (ببخشید طولانی شد امیدوارم خوشتون اومده باشه

برچسب: نویسنده: آرمین آرامفر تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1392 ساعت: 0:49

صفحه بندی