خرید بک لینک

درباره سایت

سایت جامع پرمطلب

هم اکنون سایت پر مطلب ،با دارا بودن بیشتر از 5000 پست پر مطلب و پر محتوا ترین وبلاگ ایران است،دقت کنید چون بعضی پست ها توسط ربات گذاشته شده اند احتمال ناقص بودن دارند و همچنین اگر عکسی نشان داده نشد حتما روی عکس کلیک راست کرده و گزینه save image as را انتخاب کنید با تشکر

امکانات وب

-->-->-->

سلام ゜*ゅるキャラ*゜ のデコメ絵文字

سلام سیاوش هستم 24 سالمه با دوستام رفته بودیم شمال راستش من اصلا شنا بلد نیستم از آبم بدم میاد چون 7 سالم بود از طرف مدرسه رفتیم استخر پام به کف نمیرسید یکی شیرجه زد تو آب منم بین 3 متری و 6 متری بودم موج زد زیر پام رفتم تو 6 متری و تا مرز خفگی رفتم واسه همین خاطره خوبی از آب ندارم کنار دریا که رفتیم بچه ها رفتن شنا و آب بازی منم کنار وایساده بودم که یکی از بچه ها منو هول داد همینکه افتادم یه موج اومد روم داشتم خفه میشدم اون لحظه احساس کردم وسط دریام دست و پا میزدم و کمک میخواستم دوستامم که هر کدوم از یک طرف افتاده بودن و میخندیدن خیلی عصبانی بودم از دستشون ولی بعد از اینکه فیلمو دیدم فهمیدم حق داشتن بخندن و چه کاری کردم نزدیکای غروب بود هوا هم سرد بود منم لباس اضافه نبرده بودمو با همون لباس خیس برگشتیم تو راه تقریبا خشک شد تو تنم بدن منم ضعیفه و اصلا در برابر مریضی مقاوم نیست زود زود مریض میشم و سرما میخورم برگشتیم ویلا با اینکه اینارو میدونستم باز توجه نکردم لباسامو عوض کردمو خوابیدم صبحش نمیتونستم از جام جم بخورم بدنم خیلی درد میکرد تب داشتم گلومم به شدت درد میکرد مهدی اومد بیدارم کنه وقتی منو اونجوری دید بقیه هم صدا زد به اتفاق تصمیم گرفتن برن دنبال دکتر و بیارنش خونه با اینکه حال نداشتم ولی تلاش کردم که به دکتر نکشه فایده نداشت انگار من نبودم هیچکی منو نمیدید محمد رفت دنبال دکتر و آوردش خونه قبل از اینکه دکتر بیاد تهدید کرد که همکاری کنم خودشو بقیه هم تو اتاق بودن دکتر اومد معاینه کرد مجبور شدم همکاری کنم نسخه رو داد به محمد اونم هم رفت دکتر رو برسونه هم داروهارو بگیره نمیدونم به محمد چی گفت که یک نگاه بهم انداخت ولی چیزی نگفت نیم ساعت 45 دقیقه طول کشید وقتی اومد تو اتاق بودم نمیدونستم چی نوشته و چند تا آمپول داده چند دقیقه بعد با 5 تا آمپول اومد همینکه آمپولارو دیدم نطقم باز شد و شروع کردم به اعتراض کردم محمدم هیچی نگفت و خیلی خونسرد اومد طرفمو نشست رو تخت گفت تو هنوز آماده نشدی؟گفتم 5 تا زیاده یا کمش میکردی یا 2 تاشو الان میزدی 3 تا شب گفت نگران شب نباش اینا فقط واسه روزه برگرد مخالفت کردم خواست از بچه ها کمک بگیره نذاشتم و برگشتم خودش آماده ام کرد پنبه رو کشید سفت کردم گفت به ضررته این سفت کردن شل کن شل نکردم گفت خودت خواستی همینجوری میزنم دیدم شوخی نداره شل کردم اولی رو تحمل کردم بلافاصله دومی رو زد داد زدم گفتم حداقل بین آمپولا استراحت بده حرفی نزد و کشید بیرون چند ثانیه استراحت داد ولی نذاشت برگردم میدونست برگردم دیگه بقیه رو نمیتونه بزنه استراحت که تموم شد گفت آماده شم و بدون هیچ حرفی آمپولو زد خیلی درد داشت سفت کردم باز به کار خودش ادامه داد و گفت شل نکنم سر آمپول بعدی جبران میکنه شل کردم ولی خیلی تکون خوردم و داد زدم هر طور که بود اونم تموم شد چهارمی رو قبل از اینکه بزنه مهدی و سهند رو صدا زد و گفت داداشمون همکاری نمیکنه مهدی پاهامو گرفت و سهند کمرمو پنبه رو کشید هر کاری کردم نمیتونستم تکون بخورم من که صدام در نمیومد و حالشو نداشتم حرف بزنم دادهایی میزدم که از آدم سالم هم بعیید بود تا اینکه محمد داد زد که سیاوش صداتو میبری و تحمل میکنی هم اینو هم آمپول آخرت وگرنه میدونم چیکار کنم که تا آخر عمرت موقع آمپول زدن ساکت باشی واسه آمپول آخرم بالشت رو گاز میگرفتم و داد میزدم ولی نه میتونستم تکان بخورم نه جرات داشتم سفت کنم تموم که شد مهدی گفت کنارم میمونه و اونا برن بیرون فکر کنم عذاب وجدان داشت منو انداخته بود توآب

برچسب: نویسنده: آرمین آرامفر تاريخ: دوشنبه 20 آبان 1392 ساعت: 0:49

صفحه بندی