سلام 

سلام اسم من محمد است 14 سالمه و اهل شهرستان بوکان هستم شهرستان بوکان یکی از شهر های استان آذربایجان غربیه. خب بریم سر اصل مطلب منظورم از اصل مطلب خاطره آمپول خوردنمه. خب 4 ماه پیش توی مدرسه امتحان ورزش داشتیم اونم دوو خب بچه ها به ترتیب الفبا می یومدن امتحان می دادند خب نوبت من رسید مربی ورزشمون با ثانیه سنج داشت زمان سرعتمون رو می سنجید.
خب من آماده بودم پشت خط ایستاده بودم که یک دفعه مربی سوت رو زد منم مثل تیر حرکت کردم ماشالله چه سرعتی داشتم. وقتی دو تا دور حیاط مدرسه دویدم یه دفعه انگار بهم تیر زدند . قلبم خیلی درد می کرد داشتم می مردم . یکم سرعتم رو پایین آوردم همین طور که می رفتم زانو هام تحمل نداشت و سست شد. افتادم رو زمین ، همین که افتادم رو زمین بچه ها دورم جمع شدند مربی ورزشمون آقای کاوه اومد بالای سرم سرمو گذاشت رو زانوش و گفت چی شد؟ محمدی. همین که اینو گفت بی هوش شدم وقتی به هوش اومدم توی اتاق آی سی یو بودم بهم کلی دستگاه وصل بود یکی از این دستگاه ها دستگاه تنفس بود یعنی اگه اون نبود نمی تونستم نفس بکشم. آقای کاوه (معلم ورزش)و آقای کهریزه(معلم دینی و عربی) و آقای ابراهیمی( مدیر مدرسه) پشت شیشه بودند داشتند به من نگاه می کردند منم به زور می تونستم سرم رو تکون بدم اینقدر دستگاه بهم وصل بود که نگو. بعدش فهمیدم که بیماری قلبی دارم. 3 ساعت بعد از این که به هوش اومدم . یه پرستار گنده که به نظرم 200 کیلو بود اومد . با یه میز چرخی وارد اتاقی که من بودم شد وقتی روی میزش رو نگاه کردم 10 تا آمپول آماده شده و الکل روی میز بود. من هم که حالم یکم بهتر شده بود می تونستم تکون بخورم .
یکی از آمپولا رو برداشت ریخت توی سرم، خیالم راحت شد باخودم گفتم حتما آمپولای منو میریزه توی سرم. بعدش با خودم گفتم حتما چن تا از آمپولا مال بیمارای دیگست. خیالم از این بابت راحت شد که آمپول ها رو به تن نازنین من نمی زنه. یه دفعه پرستاره با صدای کلفتش گفت: دمر بخواب. منم گفتم چی؟ گفت:دمربخواب می خوام آمپولاتو بزنم. همین که اینو گفت: صورتم سفید شد.
بهش گفتم: نمی زارم بهم آمپول بزنی . خلاصه با این هیکلش نتونست بهم آمپول بزنه. بعدش از اتاق بیرون رفت وقتی اومد دوتا پرستار باقدوقوار خودش اورد توی اتاق. خلاصه آقاجان هر طوری شد منو سه تایی دمر کردند منم تا می تونستم جیغ زدم ای کاش جیغ نمی زدم چون آقای ابراهیمی و آقای کهریزه و آقای کاوه صدامو شنیدند اومدند وقتی منو با این حالت دیدن هر سه تا شون از خنده داشتند می مردند. وقتی پرستار دید اونا اینطوری می خندند رفت پرده اتاق رو کشید تا منو نبینند خلاصه پرستار دومی پامو محکم گرفته بود جوری گرفته بود که خون توی پاهام جریان نداشت. پرستار سومی، هم دستامو گرفته
بود هم کمرم رو . دستمو گرفته بود برای اینکه حرکتی نکنم سوزن سرم از دستم در بیاد. خلاصه پرستار اولی هم شلوارمو به راحتی تا زانوم کشید پایین. داشتم از خجالت آب می شدم . بعدش الکل رو روی طرف راست باسنم کشید خنکی روی باسنم احساس کردم .داشتم می مردم. (((وای خدایا همچین روزی رو نیاری.))) اصلا نمی تونستم تکون بخورم حتی زور نداشتم باسنم رو سفت کنم. خلاصه پرستار اولی سر سوزن رو ورداشت یه دفعه فرو کرد توی بدن نازنینم اصلا نای جیغ زدن هم نداشتم بدنم بی حس شده بود تا مواد رو توی باسنم خالی کرد مردمو زنده شدم. تازه 8 تای دیگه مونده بود بزنم. بعدش سوزن رو در آورد و پرتش کرد توی سطل آشغال زیر میز چرخی. حالا نوبت آمپول دومی بود آمپول دومی اندازه اش خیلی بزرگ بود توش پر بود. پرستاره غوله با دو انگشتش به طرف چپ باسنم زد .بعدش با الکل طرف چپ باسنم رو خیس کرد.بعدش گفت تکون نخوری این آمپول حساسه و خیلی هم درد داره بعد سوزن رو به آرومی وارد بدنم کرد بعد به آرومی سوزن رو برداشت بعدش هم پرتش کرد توی سطل آشغال. آمپول سومی هم بزرگ بود . دوباره با تندی باسن طرف راستم رو الکل کشید بعد آمپول رو فرو کرد تو باسنم در اینجا بود که یه حرکت ناخدا گاه کردم . پرستاره هنوز آمپول رو در نیاورده بود که یه دونه زد به باسنم گفت تکون نخور بعدش آمپول رو با عصبانیت بیرون آورد بعدش آمپول های دیگه رو هم همینطوری زد . اصلا نمی تونستم پاهامو تکون بدم. شلوارمو تا وسط باسنم کشید . بعدش گفت دست به شلوارت نزن و تکون نخور . بعد هرسه تاشون رفتند ولی انگار پرستار اولی دلش برام سوخت می دونست خیلی درد دارم رفت یه پرستار خانم رو صدا زد. پرستار خانم با یه دستمال تمیز و گرم بروی باسنم می کشید تا دردم کم بشه . خدا خیرش بده دردم کمتر شد بعدش شلوارمو کشید بالا . بعد کمکم کرد که از اون حالت بیام بیرون بعد رفت یه آمپول آرامش بخش آورد و ریخت توی سرمم. بعدش خوابم برد. خلاصه اینطوری شد. پدر و مادرم هم رفته بودند مسافرت واسه همینه توی بیمارستان نبودند.الان هم هر روز دوتا آمپول میزنم. ولی بهشون عادت کردم.الان هم خدا رو شکر حالم خوبه راستی برام دعا کنید تا حالم بهتر بشه.
اینم از خاطره آمپول خوردن من امیدوارم که خوشتون اومده باشه
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:49