مثلا دوست قدیمی بود. اخیرا خیلی بی حیا شده بود. هر کاری هم می کرد، پشت دین و خدا وپیغمبر سنگر می گرفت. نامردی و بی چشم و رویی در حق ناموس مردم به اوج رسونده بود. باوجودی که هم توی محل و هم جبهه، خیلی باهم عیاق بودیم، پس از کلی تذکر دوستانه، جرو بحثمون شد و در نهایت مجبور شدم باهاش قطع رابطه کنم.
داشت می رفت مکه. زنگ زد بهم و خیلی معمولی و طلبکارانه گفت:
- دارم میرم حج، زنگ زدم که حلالیت بطلبم.
حنده ام گرفت. گفتم:
- همین طوری؟ پای تلفن؟
- خب آره مگه چیه؟
که گفتم:
- خب باشه. من که مطمئن باش حلالت نمی کنم. اون بیچاره هایی هم که از جوونی و سادگیشون سوءاستفاده کردی ...
که پرید وسط حرفم و گفت:
- اولا اونا به تو هیچ ربطی ندارن. خودم می دونم با اونا. سنگ اونا رو به سینه نزن.
که پریدم توی حرفش و گفتم:
- باشه تو راست میگی. یعنی از اونا و پدراشون حلالیت گرفتی؟
که عصبانی شد و گفت:
- بازم داری چرت و پرت میگی. من زنگ زدم که از خودت حلالیت بطلبم.
که با خنده ای تلخ گفتم:
- باشه. از من حلالیت می طلبی؟ پس باور داری که در حق منم ظلم و بی معرفتی کردی؟ خب دوست و همرزم قدیمی، حاجی آقا ... منم به هیچ وجه حلالت نمی کنم.
خندید و راحت گفت:
- خب حلال نکن. من فقط وظیفه ام بود که بهت بگم.
تلفن را قطع کرد.
از اون روز تا حالا چند بار عمره و حج واجب رفته. مثلا نماز و اعمال حج مردم رو یادشون میده!
خدا عاقبتمون رو ختم به خیر کنه.
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:39