سلام
دیگه امروز تصمیم گرفتم بیام این طلسم رو بشکنم و بنویسم براتون هر چند اگه نگرانی ها و
احوالپرسی های
شما دوستان با مرام نبود هنوز تو غیبت صغری میموندم
خب من حالم بهتر شده دیگه کم کم کارام رو هم خودم میکنم اخه تا میخواستم تکون بخورم
دنی و مامانم و
بابام دادشون درمیومد که تو بشین استراحت کن میگفتم بابا عمل قلب نکردم که نیاز به استراحت
باشه
خلاصه دیگه چند روزی محل بهشون نمیدم و پام و میزنم زیر بغلم و خودم به کارام میرسم
انقدر خوردم و خوابیدم که 2 کیلو چاق شدم بس که هر چی میرسه دستشون میریزند تو حلقم
این وسط تدی هم شده تفریح من از من یاد گرفته وقتی راه میره شل میزنه اولش باورم نمیشد که
انقدر باهوش باشه بعد دقت کردم دیدم چون من وقتی میخوام راه برم پام و یکم بلند میکنم و میپرم اینم
یه پاش و بلند میکنه و عین من شل میزنه مردم از خنده تازه گاهی هم یادش میره یه بار این پاش
شل میزنه یه بار اون یکی رو دیگه انقدر بهش خندیدم میدونه خوشم میاد وقتی مهمون میاد بهش
میگم تدی یکم شل بزن فوری پاش و میگیره بالا و لنگون لنگون راه میره میبینه همه بهش میخندن
خودشم ذوق میکنه دلقک بامزه احمق من
بیرون از خونه اصلا نرفتم فقط 2 بار با دنی رفتم که من همش تو ماشین بودم اونم چون دانیال گفت
عزیزم
بیا بیرون یکم افتاب بهت بخوره دارم به ومپایر بودنت شک میکنم
به بارم رفتیم خونه مامانم این ها که خیلی خوش گذشت چون بابام و
مامانم از بچگی های من میگفتن و شیطونی هام انقدر قهقهه زده بودم که اخر شب فکم درد میکرد
خیلی وقت بود اینجوری از ته دلم نخندیده بودم
کلی هم این مدت مهمون اومده برامون از قوم شوهر تا فامیل های خودم و تموم دوستام و
اکیپ دوستان
دانیال و همسایمون و کلی هم برام کمپوت اوردن منم اناناس هاش و خودم میخورم بقه رو میدم
دانیال
گیلاس هاشم تدی
دوستمم رفته بود دبی کلی برام شکلات اورده که همه رو خودم تهنایی خوردم
اصلا دلم میخواد همه چی رو ببلعم یه سره مشغول خوردنم گامبالویی شدم برای خودم
صورتم یکم تپل شده بابام انقدر کیف میکنه
اخه از لاغری بدش میاد فکر میکنه من غصه میخورم که لاغرم اما الان با عشق نگاه میکنه و هی
خوردنی
میده دستم میگه بخور بابا جون
الهی من به فدای تو بابای مهربونم
البته گربه کوره نیستم ها مامانم هم یه بند داره بهم مهربونی میکنه ولی من عشق بابا هستم دیگه
از خانواده دانیال بگم که همشون اومدن خودشم برای ناهار و شام یه دونه دستشون هل پوکم
نیاوردن ماشالله اخر اداب اجتماعی هستند.
دانشگاهم نرفتم نمیتونستم با این پام مضحکه بچه ها بشم
به طرز خیلی شگفت اوری راحتم و ارامش دارم ذهنم خالی از هر فکر و خیالی راحت میخورم راحت میخوابم
راحت مهمونی میرم و قهقه میزنم دانیال هم چند باری اعتراف کرده که خیلی اخلاقت خوب شده
و دختر خیلی
خوبی شدی و همیشه همین جوری بمون
چشمش و بگیره شنای مهربون و همیشگی (ایکون پلک زدن نداره بلاگفا؟ )
ولی حوصله ام خیلی سر رفته قراره به محض اینکه پام خوب شه بریم شمال اخ که من عاشق پاییز
و زمستون شمالم
امیدوارم روز خوبی داشته باشید فعلا خداحافظ
برچسب:
نویسنده: آرمین آرامفر
تاريخ: دوشنبه
20 آبان
1392 ساعت: 0:37